انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار

صفحه نخست | ارتباط با ما |    
   
 


دکتر عباس‌ خيرآبادي‌، استاد دانشگاه و مدرس زبان و ادبیات فارسی و از شعراي‌ معاصر سبزواري‌ است‌ كه‌ در20مرداد سال 1328شمسی در سبزوار دیده به جهان گشود؛ پدرش حاج علیرضا خیرآبادی با آنکه در جایی درس نخوانده بود، اما شاهنامه¬خوان بود و دستی در شعر و ادب داشت.
وي‌ به سال 1346 در سبزوار دیپلم ریاضی گرفت و چون به ادبیات فارسی علاقه داشت، برای ادامه تحصیلات دانشگاهی به شیراز رفت و در سال 1351 لیسانس ادبیات فارسی گرفت. اين‌ ادیب و شاعر سبزواري‌، به مشهد رفت و در این شهر مقدس رحل‌ اقامت‌ گزيد و در صدا و سيماي‌ مرکز خراسان مشغول‌ به‌ كار شد‌ و مدّتي‌ تهيه¬كننده‌ برنامه‌ «برگ¬هايي‌ از دفتر شعرخراسان‌» در توليد راديوي‌ این مركز بود.
پس از آن، مدارج تحصیلی را تا مقطع دکترا ادامه داد و در سال 1381 از دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، موفق به کسب دکترای زبان و ادبیات فارسی شد. وی در دانشگاه¬های مشهد و سبزوار و تربت¬حیدریه به تدریس ادبیات فارسی پرداخته و آثار و تألیفاتی نیز در این زمینه دارد.
از جمله آثار و تألیفات وی: 1- «تحفۀ سخن حافظ» شامل تعدادی از غزلیات حافظ شیرازی و شرح آنها، 2- «سِرّ دلبران» شرح و توضیح قصه شاه و کنیزک از مثنوی معنوی، 3- «رازگشایی از داستان عقل سرخ»، اثر شهاب¬الدین سهروردی 4- «ظرف آب زندگی» 5- «سعدی و عرفان».
او از نه سالگی‌ به‌ شعر روي‌ آورده و در بیشتر قالب¬های شعری طبع¬آزمایی کرده و قصايد و غزلياتي‌ نغز سروده است.‌ مجموعه‌ شعري‌ او با عنوان «شکوفه¬های خیال»- که شامل غزلیات، قصاید وکوتاه¬سروده¬هاست- اخیراً به چاپ رسیده است‌.
آرش خیرآبادی، فرزند دکتر خیرآبادی، متولد اردیبهشت 1354 و دارای مدرک لیسانس زبان و ادبیات فارسی (1375ش)، نیز در بازیگری، نمایشنامه¬نویسی، گرافیک و شهر و ادب دستی دارد و همچون پدر، اهل تحقیق و تألیف است.
از جمله‌ اشعارش‌، شعري‌ در وصف‌ حضرت‌ عباس‌(ع‌) است‌ كه‌ چند بيت‌ آغازين‌ اين‌ شعر چنين‌ است‌:


معشوق تا كه‌ پرده‌ ز رخسار وا گرفت‌
عشـق‌ آمد و تمـام‌ وجـود مـرا گرفت‌
پر شد تمام‌ هسـتي‌¬ام‌ از اشتياق دوست‌
شامم‌ به‌ يُـمن‌ جلوه‌ جانان‌ جلا گرفت‌
ساقي‌ صراحي‌ مي‌ِ صافي‌ به‌ گردش‌ آر
كز ياد يار، بـزم‌ دل‌ امـشب‌ صفا گرفت‌
آخر ز دولـت‌ اَرني‌هـاي‌ صبـح‌ و شـام‌
طور حيـاتم‌ از يَـد بيضـا، ضيـا گرفت‌
در چهارمین شب‌ از مه شعبان سپهر پیر
جـشـن ولادت پســر مرتـضـي‌ گرفت‌
عبــاس‌ آنـكه‌ از پــي‌ تكـريم‌ درگـهش‌
در پيشـگاه‌ او، كمـر چـرخ،‌ تـا گرفـت‌
عبـاس‌ آنكه‌ دست خدایی¬اش روز جنگ
نُه کـرسی فلـک را در زیـر پـا گرفـت‌
عبـاس آنکه روز شهـادت به یـوم طفّ
لب تشنه مُـرد و ساغر آب بقا گرفت‌...
و نيز غزلیات زیر نمونه اثر طبع اوست‌:
بـاز يـادش‌، يـادي‌ از ما كرد و رفت‌
آتشــي‌ در سينــه‌ برپــا كرد و رفت‌
لحـظــه‌اي‌ آمــد به‌ باليـنم‌ نشـست‌
مــردن‌ مــا را تمـاشـا كرد و رفـت‌
تــا بســوزانـد ســرا پـا هســتـي‌ام‌
عشق‌ را در سيـنه‌ احـيا كرد و رفت‌...
خلـوتي‌ خوش‌ داشـتم‌ با عقل‌ و دين‌
باز ما را مسـت‌ و شيـدا كرد و رفـت‌
در ســر كــويم،‌ دلــي‌ گم‌ كـرده‌ بود
جست وجويي‌ كرد و پيدا كرد و رفت‌
اشــك‌ را نـازم‌ كه‌ بعــد از رفـتنـش‌
عقــده‌هايم‌ از گلــو وا كـرد و رفـت‌
چون‌ شفق‌ در مرگ‌روزم‌ چون‌گريخت‌
آنكه‌ يك‌ شب،‌ يادي‌ از ما كرد و رفت


* * *


كيسـتم‌ مـن‌، بـرگ‌ زردي‌ در بهـار زندگـي‌
رشتــۀ‌ بگسسـته‌اي‌ از پــود و تـار زندگـي‌
تا كجا زين‌ جامه‌ هستي‌ برآرم‌ رخت‌ خويش‌
تا كــي‌ افـتـم‌ از فــراز شاخســار زندگـي‌
رهنوردي‌ خسـته‌ام،‌ وامانده‌ در اين‌ كوره‌راه‌
كاش‌ از دوشـم‌ بگيـرد مـرگ‌، بـار زندگـي‌
كاش‌ دامن‌ مي‌فشـاندم‌ در نخسـتين‌ گام‌ راه‌
تـا نگيــرد جـا، بـه‌ دامـانم‌ غُبـار زندگـي‌
شمــع‌ را مانــم،‌ كه‌ در آتش‌ تولّــد يافتم‌
سوخــتم‌ از روز اول‌، در شــرار زنـدگـي‌
يك‌ دمم‌ در زندگـاني،‌ بهـره‌ از شادي‌ نبود
در تمـام‌ عمــر، بـودم‌ شرمــسار زندگـي‌
نيســتي‌ با هسـتي‌ام‌ آميخت‌ از بدو وجود
مرگ‌ را هـر لحظه‌ مي‌بيـنم‌ كنــار زندگـي‌
همچون‌ فانوسـي‌ كه‌ سوزد بر مزار رفتگان‌
سوختـم‌ يك‌ عمر پنهـان،‌ بر مزار زندگـي‌
گوهـري‌ ارزنـده‌ بودم‌، اي‌ دريـغا روزگار!
از كف‌ افكنـدم‌ به‌ خاك‌ رهگـذار زندگـي‌


* * *


ديگر آن‌ شورجواني‌ در من‌ِ دلمرده‌ نيست‌
روح‌ سبز نوبهـاران‌ در گل‌ پژمـرده‌ نيست‌
شادماني‌ از حريم‌ قلب‌ من‌، بربسـته‌ رخت‌
منزل‌ سورآفرينـان‌، در سراي‌ مـرده‌ نيست‌
مي‌گريـزد از نگــاهم،‌ ديدگـان‌ مسـت‌ او
مردم‌ مخــمور را جـا در بـر آزرده‌ نيست‌
بار اندوه‌، چهل‌ سال‌است‌ بر دوشـم‌ دريغ‌
تا به‌ حمل‌ رنج‌هاي‌ ديگرم‌ برگُـرده‌ نيست‌
محفل‌ ياران‌ نمي‌گيـرد، دگـر از من‌ فُـروغ‌
شوق تابش‌ در دلم‌ چون‌ شمع‌ باران‌خورده‌ نيست‌
بر نمـي‌گــرداند ايّــام‌، آن‌ نشـاط‌ رفته‌ را
دزد را، اميد برگشــت‌ مَـتــاع‌ برده‌ نيست‌
خود مگرعشق‌ تواَم‌ ياري‌ كند بادست‌ لطف‌
ورنه‌ ياراي‌ تحمّـل،‌ در منِ‌ افسـرده‌ نيست‌

 

 انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار

  مشاهير سبزوار 
دکتر عباس‌ خيرآبادي‌

www.sabzevarlib.ir