نام: فخرالدين، شهرت حجازي، فرزند محمد، دارنده شناسنامه
شماره 499 صادره از سبزوار ، متولد 1308 ،متاهل مسلمان شيعه اثنيعشري
، تبعه: دولت شاهنشاهي ايران، ميزان تحصيلات: ليسانسيه
ادبيات از دانشگاه مشهد، شغل: دبير، آدرس محل سكونت:
تهران دروس خيابان طوطي پلاك 44 شماره تلفن 866256
فخرالدين حجازي
روحانيزاده (فرزند شيخ محمد حجازي) و خود تحصيل کرده علوم ديني و جديد – رشته
ادبيات فارسي دانشگاه مشهد ـ در اصل سبزواري بود و با عضويت در انجمن تبليغات
اسلامي شهاب پور کارهاي تبليغاتي و ديني و مطبوعاتي اش را آغاز کرد. از همان
روزگار جواني در ادبيات و شعر دست داشت.
اين در حالي است که همان زمان هم وي در سبزوار انديشه سياسي منتقدانه خود را
داشت و خيلي سريع وارد کارهاي مطبوعاتي و سياسي شد.
ساواک درباره سابقه وي پيش از 28 مرداد نوشته است: مشار اليه تا قبل از قيام
ملي 28 مرداد عضو يکي از احزاب وابسته به جبهه ملي و عضو انجمن تبليغات اسلامي
بوده و روزنامههاي اسرار شرق و جلوه حقيقت را که داراي مطالب تند بوده در
سبزوار اداره ميکرده است.
حجازي در طول زندگيش فردي مقيد به
مسائل مذهبي و در عقايد شيعي اش جدي بوده است.
بعدها از سبزوار به مشهد آمد و ضمن تدريس در دبيرستان، در آستان قدس رضوي مشغول
به کار شد.در اين زمان از يک سو دلداده آيتالله ميلاني بود و از سوي ديگر در
آستان قدس به فعاليتهاي فرهنگي مشغول. با توجه به زبان گيرايي که داشت مسؤولان
دولتي از وي انتظار داشتند تا آشکارا به دفاع از حکومت پهلوي بپردازد. اما وي
که اين خواسته را با تمايلات دروني خود ناسازگار ميديد با توصيه آيتالله
ميلاني مشهد را رها کرد و به تهران آمد.و ظاهراً با حمايت مالي ايشان هم بود که
توانست درتهران انتشاراتي به راه اندازد. در تهران بلافاصله به سخنراني که کار
حرفه ايش بود روي آورد و از اينرو در همان سالهاي نخست تأسيس حسينيه ارشاد به
وفور در آنجا سخنراني ميکرد و در دبيرستان هم درس ميداد.
انتشارات بعثت را هم که نقش مهمي در انتشار نوشتههاي مذهبي و سياسي – مذهبي
پيش از انقلاب بر عهده داشت تأسيس او و برخي از همفکران اوست. خودش در گفتگويي
که براي کسي گفته و شاهدي آن را براي ساواک گزارش کرده درباره علت آمدنش به
تهران ميگويد:
اصل ماجراي آمدن من به تهران اين بود که روزي استاندار (تيمسار باتمانقليچ) مرا
خواست و گفت سه روز ديگر، مجلسي در مسجد گوهرشاد داريم. تو هم بايد در آنجا
مطالبي بگويي و اگر سخنراني مفيدي کردي شغل مناسبتري به تو ميدهيم، من سکوت
کردم. فردا استاندار به شهردار و مدير کل فرهنگ گفت: حجازي حاضر شده است که در
مجلس ما به نفع دستگاه حرف بزند. هيچ کس حرف او را باور نداشت. از راديو مشهد
خبر دادند که حجازي در مسجد گوهرشاد سخنراني ميکند. همه به من ميرسيدند و
ميگفتند: واقعا تو قصد اظهار مطلب داري؟ پاسخ ميدادم: چنين چيزي را قبول
نکرده ام. و اگر سخنراني نکنم کارم، حتي اقامتم در مشهد سخت خواهد بود. ناچار
رفتم نزد (مولاي خود) [آيتالله] ميلاني به او گفتم. ايشان گفتند: مبادا
سخنراني کني. اما برو نزد حضرت رضا در حرم و از حضرت بخواه که به تو جرأت
بدهند. اين کار را کردم. جرأئتي پيدا کردم و به مجلس استاندار نرفتم. بعد کارم
را از دست دادم. ناراحتي فراوان برايم ايجاد کردند و با وضع بدي به تهران منتقل
شدم. خدا را سپاس که در اين مدت ده ماه که به تهران آمده ام مثل اين است که ده
سال است در تهران هستم. آن چنان از طرف محافل اجتماعي روحاني مورد تشويق قرار
گرفتهام که هميشه ميگويم کاشكي زودتر به تهران ميآمدم (فرياد بعثت، ص 67 –
68).
بعد از آن ساواک مراقبت از وي را آغاز کرده و گهگاه گزارش سخنرانيهاي او را
نوشته و در پرونده وي گذاشته است. يکي از مراکز اصلي وي حسينيه ارشاد بود که در
آنجا سخنراني ميکرد و دانشجويان و بازاريها در آن شرکت فعال داشتند. ساواک
روي سخنرانيهاي حجازي در حسينيه و جايهاي ديگر حساسيت داشت و گزارش تهيه
ميکرد و انتقادات تند او را مد نظر داشت.
از جمله ساواک در تيرماه 47 گزارش کرده است که حجازي هر هفته روزهاي چهارشنبه
در حسينيه ارشاد سخنراني ميکند (ص 109).
حجازي در يکي ديگر از سخنرانيهاي خود عليه کورتاژ و سقط جنين صحبت کرده و خطاب
به سناتورها و نمايندگان مجلس شوراي ملي و با خطاب ”اي کساني که بر سر کار
هستيد“ ميافزايد: چرا جنايت را در اين مملکت به حد اعلاي درجه ميرسانيد و در
کشوري که مذهب رسميآن شيعه اثناعشري است سبب شيوع اين همه جنايت ميشويد. چرا
جلوگيري از فحشا نميکنيد. چرا به فکر آبادي کشور نيستيد؟... ژاپن يک چهارم
ايران وسعت دارد ولي هشتاد ميليون جمعيت دارد. بايستي در کشور پهناور ايران
چهارصد ميليون جمعيت زندگي کند. (ص 107).
حمله به شرق و غرب و اصرار بر اين که اسلام راهي ميانه است در سخنرانيهاي وي
جايگاه خاصي دارد. در يک گزارش از سخنراني وي در حسينيه آمده است:
غرب داد ميزند دمکرات هستم و مرتباً به سر مردم بي پناه آتش ميريزد و از هر
گونه جنايت روگردان نيست. شرق هم داد ميزند ما سوسياليست هستيم ولي به حقوق
ملل ضعيف تجاوز ميکند. اي خاک بر سر شما که نه تو دمکرات هستي و نه تو
سوسياليست، بلکه هر دو در منجلاب بدبختي و جنايت فرو رفته ايد (ص 118).
حمله به شرق و غرب در بسياري از سخنرانيهاي وي ديده ميشود (ص 129). از
برگهاي برنده وي در مقابل ساواک همين بود که شديداً ضد کمونيست است.
در يکي از جلسات سخنراني فخرالدين حجازي در حسينيه ارشاد در تاريخ 47/6/15
آيتالله سيد احمد خوانساري هم به اتفاق چند نفر ديگر وارد حسينيه شد و تا آخر
سخنراني حجازي نشست (ص 119). اين اقدام به نوعي ميتوانست حرکتي در آن تاريخ
براي تأييد برنامههاي حسينيه باشد.
کسي هم در همان زمان به ساواک گزارش کرده است که فخرالدين حجازي قصد دارد رئيس
جمهوري ايران بشود. فشارهاي ساواک و مسؤولان حسينيه ارشاد بر فخرالدين حجازي به
خاطر سخنان تندش سبب شد تا از آبان سال 47 به بعد مانع از سخنرانيهاي وي در
حسينيه شوند. در واقع شرايط را براي وي به گونه اي ترسيم کردند تا خودش قهر کند
و برود و داستان را هم نه زير سر ساواک بلکه به خاطر فشار برخي از روحانيون
مخالف خود بداند. متن سخنراني وي که داستانش اين فشارها را در آن گفت چنين است:
من ديگر براي هميشه سخنراني نخواهم کرد. من مدت دو سال است به تريبون اين
حسينيه خدمت ميکنم و خدا را شاهد ميگيرم که نظرم جز خدا نبوده و شکر ميکنم
عدهاي از جوانان در اثر تبليغات من به راه راست هدايت شدند. ولي ديگر صبرم
تمام شد و طاقت تحمل اين همه رنج و فشار و تهمت را ندارم. من نزد آيتالله
ميلاني در مشهد و آيتالله قميکه اکنون در کرج است و ساير علماي مشهد تحصيل
کردم و سخنراني نمودم و در مدرسه علميه مشهد تحصيل نمودم و تمام علماي مشهد مرا
تأييد کردند. علماي نجف آقايان حکيم، آيتالله خميني، آيتالله خوئي، آيتالله
شاهرودي همگي مرا تأييد کردند و به من با همين لباس اجازه دادند در بين مردم
باشم و احکام خدا و حقايق را بگويم و مردم را هدايت کنم. حتي آيتالله خويي به
من اجازه دادند که صورت و ريشم را بتراشم. کليه علماي قم و تهران مرا تأييد
کردند که مدرک زنده دارم و تمام وعاظ و خطبا و روحانيون تهران مرا ميشناسند و
مرا تأييد کردند، ديگر به جان آمدم.
ديگر طاقت ندارم اين همه رنج و شکنجه را تحمل کنم. چه قدر به من اهانت شده و تا
چهاندازه به من تهمت زدند. خسته شدم. من امشب از همه شماها دوستان و جوانان
خداحافظي ميکنم. ديگر مرا در اين حسينيه نخواهيد ديد.
ميان مردم شايع شد که حجازي وابسته به دستگاه پهلوي است. حجازي که وضع را چنين
ديد شرحي براي آيتالله ميلاني نوشت و آيتالله هم نامه اي در حمايت از وي،
آقاي حجازي هم نوشته آيتالله ميلاني را منتشر کرد تا نشان دهد ايشان وي را
تأييد ميکند و وابسته به دستگاه نيست.
وي عدم اجراي احکام اسلامي را در مملکت مورد انتقاد قرار داده در سخنراني خود
در روز 50/12/6 گفت: اينجا مملکت اسلامي است و بايد قانون اسلام اجرا شود.
اينجا ترکيه نيست که دولت حاکمهاش غير مسلمان باشد. قانون اساسي کشور مطابق با
قرآن بايد اجرا شود (ص 290). سخنراني اين روز حجازي که گزارشهاي متعددي از آن
توسط گزارشگران ساواک تهيه شده يکي از سياسي ترين سخنرانيهاي اوست که گويا در
محرم هم بوده است. طولاني ترين آن گزارشها، يک گزارش هفت صفحه اي است که
ميتوان بسياري از مسائل و پرسشها و مشکلاتي که به انقلاب اسلامي منجر شد را در
آن يافت. (ص292 – 298). همانجا يکي از مسؤولان ساواک پيشنهاد ميکند که او را
به يکي از شهرهاي دور که اکثر آنها اهل تسنن باشد به عنوان دبير آموزش و پرورش
بفرستند. حجازي روز بعد از آن هم باز در سراي بوعلي سخنراني تندي بر ضد اسرائيل
کرد و خواستههاي خود را به صورت قطعنامه يک بخش در امور خارجي که بر محور
مسائل فلسطين بود و بخشي ديگر در امور داخلي که عمدتاً بر پايه جلوگيري از
فيلمهاي مستهجن و مجلات و نيز گسترش تعليمات ديني بود بيان کرد و از مردم
خواست که »صحيح است« بگويند (ص 306). اين سخنرانيها باز هم ادامه يافت و آشکار
است که بايد تأثير شگفتي از خود در بازار برجاي گذاشته باشد.
يک تحليل ساواک هم اين است که به رغم آن همه احساساتي شدن به نظر ميرسد که
باطناً شخص مخالفي نباشد و بيان سخنان انتقادآميزش به منظور جلب توجه بازار و
دعوت وي به مجالس آينده باشد (ص 311) البته اين خامي ساواک را نشان ميدهد.
حجازي در سخنرانيهاي بعدي همچنان انتقاد ميکرد. از جمله در تاريخ 51/7/1 گفت:
ببينيد در اين مملکت چقدر عوامل ارتجاع وجود دارد. يک مسأله روشن کردن آتش و از
روي آن پريدن. هيچ حساب نميکند که وقتي از روي آتش پريدند عصا و پيپ او
ميافتد (منظور او آقاي هويدا بود) (داخل پردانتز از خود سند است) (ص 322).
حمايت علما از وي جدي بود و کار ساواک و مخالفت محدود برخي از منبريها به جايي
نرسيد. سندي حکايت از آن دارد که آيتالله گلپايگاني ضمن نامه اي که به حجازي
نوشته وي را مورد لطف و مهرباني قرار داده است. مرحوم شهيد سعيدي هم به حجازي
گفته است که آقا (يعني امام خميني) هم از نجف نامه اي نوشته بودند که اگر بنا
باشد چنين اشخاصي با کت و شلوار تبليغ دين کنند چرا بايد با آنها مخالفت شود (ص
218).
وي در 51/7/10 يک سخنراني در باره انواع حکومتها کرد و ضمن آن از حکومتهاي
ديکتاتوري و استبدادي و نيز حکومت تئوکراسي انتقاد کرده گفت: در اسلام هر شاگرد
پينه دوز اگر علوم اسلامي را ياد بگيرد به مقام مرجعيت ميرسد. وي در اين
سخنراني حکومت تئوکراسي به عنوان حکومتي که در آيين زرتشتي بوده و روحانيون بر
مردم حاکم بودند مورد انتقاد قرار داد. پس از آن هم از حکومت کمونيستي انتقاد
کرد. در پايان ضمن دعاهايش گفت: خدايا مرجع عاليقدر و مبارز و مجاهد ما را در
پناه خود حفظ کن (ص 351ـ 352) که تعبير صريحي از امام خميني بود.
جمع بندي ساواک جلوگيري از سخنرانيهاي او بود و لذا نصيري ضمن نامه اي نوشت:
نامبرده بالا که کارمند آموزش و پرورش ميباشد با لباس سويل در بالاي منبر
سخنرانيهاي خلاف ايراد مينمايد. خواهشمند است دستور فرماييد مشاراليه را
ممنوع الوعظ و از نتيجه اين سازمان را آگاه سازند (ص 357). پس از گفتگو با
حجازي و جلب موافقت وي که بيشتر مراقب سخنرانيهاي خود باشد يکبار ديگر به وي
فرصت داده ميشود تا به سخنراني ادامه دهد (ص 360). اما مشکل ادامه يافت و
بالاخره پس از سخنراني او در تاريخ 51/11/25 که در باره يهود و اسوه گرفتن از
کربلا براي مبارزه با ستم و رهايي از چنگال استعمار بود (ص 381 – 382) دستگير
شده مورد بازجويي قرار گرفت (ص 378 – 379). حجازي پس از بيست روز انفرادي نامه
اي به مقامات نوشته و گفته است که پس از آن متعهد خواهد شد تا چيزي که سبب سوء
تفاهم باشد مطرح نکند (ص 385). مقامات بادرخواست وي موافقت کرده او را در 21
اسفند همان سال با تبديل قرار از زندان آزاد کردند (ص 386).
حجازي دوباره سخنرانيهاي تند ميکند و ساواک هم همچنان از وي مراقبت دارد. اين
بار کمتر وارد سياست ميشد اما به قول ساواک »مجدداً شروع به اظهار سخنان کنايه
آميز و توأم با سياست خارجي« کرده است (ص 400).
آقاي حجازي بار ديگر در مرداد سال 53 دستگير و مورد بازجويي واقع شد (437) اما
ادامه سخنرانيها نشان ميدهد که دستگيري ادامه نيافته است. با اين حال وي
ممنوع المنبر شده و به جز چند مورد از ادامه سخنرانيهاي او جلوگيري به عمل
آمده است (451). حجازي ممنوع الخروج هم شد و بار ديگر در شهريور سال 56 مورد
بازجويي قرار گرفت (ص 467) پس از آن بود که بار ديگر اجازه سخنراني يافت.
از اين زمان به بعد اوضاع سياسي کشور بحراني شد، و فخرالدين حجازي و نيز
انتشارات بعثت که او مديرش بود درگير فعاليتهاي بيشتري شد. ساواک هم تا مقطعي
به تهيه گزارش از او و فعاليتهاي انتشاراتي اش ادامه داد، اما بالا گرفتن
مسائل انقلاب ساواک را از دنبال کردن اين قبيل مسائل باز داشت ...
