انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار-امام حسين (ع)

صفحه نخست | ارتباط با ما |    
   

شناخت مختصري از زندگاني امام حسين (ع) 2

دوران سلطهء معاويه در شام
اصولاً بايد توجه داشت كه شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان در آمد, فرمانروايانى چون (خالد) پسر وليد و(معاويه ) پسر ابوسفيان را به خود ديد. مردم اين سرزمين , نه صحبت پيغمبر را در يافته بودند, نه روش اصحاب او را مى دانستند, و نه اسلام را دست كم انگونه كه در مدينه رواج داشت مى شناختند. البته يكصد و سيزده تن از صحابهء پيغمبر, يا در فتح اين سرزمين شركت داشته و يا بتدريج در آنجا سكونت گزيده بودند, اما نگاهى به ترجمهء احوال اين عده نيز نشان مى دهد كه جز چند تن از آنان بقيه , مدت كمى محضر پيغمبر را درك كرده بودند, و جز يك يا چند حديث از آن حضرت بيشتر روايت نداشتند. بعلاوه , بيشتر اين عده در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حكومت معاويه مردند. در زمان قيام و شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ تنها يازده تن از آنان زنده بودند و در شام به سر مى بردند; مردمانى در سنين هفتاد تا هشتاد سال كه گوشه نشينى را بر آميختن با توده ترجيح داده بودند و در عامه نفوذى نداشتند در نتيجه نسل جوان ـ آنان كه در سن يزيد بودند ـ از اسلام حقيقى چيزى نمى دانستند و شايد در نظر آنان اسلام هم حكومتى بود مانند حكومت كسانى كه پيش از اين دسته بر آن سرزمين فرمان مى راندند. تجمل دربار معاويه , حيف و مال مال مردم , پرداختن به تشريقات معمول قدرتهاى خود كامه چون ساختنى كاخهاى عظيم و ايجاد گارد احترام و كوكبهء مفصل , و بالاءخره تبعيد و زندانى كردن و كشتن مخالفان , براى آنان امرى طبيعى بود, زيرا تا نيمقرن پيش چنين نظامى در حكومت قبلى نيز ديده مى شد و مسلماً كسانى بودند كه مى پنداشتند آنچه در مدينهء عصر پيامبر گذشته نيز چنين بوده است (6). در نتيجه مردم شام كردار معاويه پسر ابوسفيان و پيرامونيان او را سنت مسلمانى مى پنداشتند
معاويه در حدود 42سال در دمشق امارت و خلافت كرد. در حدود پنج سال از طرف خليفهء دوم , و در حدود دوازده سال از طرف خليفهء سوم امير شام بود. كمتر از پنج سال هم در زمان خلافت امير موءمنان على بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ و در حددود شسش ماه نيز در خلافت ظاهرى اما حسن ـ عليه السلام ـ حكومت شام را به دست داشت . چيزى كمتر از بيست سال هم عنوان خلافت اسلامى را يدك مى كشيد(7)
تبليغات زهر آگين
معاويه در اين مدت نسبتاً طولانى مردم شام را طورى پرورش داد كه فاقد بصيرت و آگاهى دينى باشند, و در برابر اراده و خواست معاويه بى چون و چرا تسليم گردند
معاويه در طى اين مدت نه تنها از نظر نظامى و سياسى مردم شام را تحت سلطهء خود قرار داد, بلكه از نظر فكرى و مذهبى نيز مردم آن منطقه را كور و كر و گمراه بار آورد تا آنچه او به عنوان تعليمات اسلام به آنان عرضه مى كند, بى هيچ اشكالى بپذيرند! او با مكر و شيطنت خاصى كه داشت , در اين زمينه به كاميابيهاى بزرگى دست يافت كه درخور توجه است . دسيسه هاى او را در وارونه نشان دادن چهرهء درخشان مرد بزرگى مثل على ـ عليه السلام ـ, و ايجاد بدعت ];ّّ ناسزا گويى به آن حضرت , همه مى دانيم . پس از شهادت عمار ياسر(سرباز نود ساله و مبارز ديرين و نستوه اسلامى ) در جنگ صفين در ركاب على ـ عليه السلام ـ, كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم شهادت او را به دست ستمگران پيشگويى كرده بود, معاويه با ترفند عوامفريبانه اى در ميان سپاه شام شايع ساخت كه قاتل عمار, على است , زيرا على او را به ميدان جنگ آورده و باعث قتل او شده است !!(8)
داستان (ناقه ) و(جمل ) و قضيهء فضاحتبار خواندن (نماز جمعه ) در روز(چهار شنبه )! توسط معاويه نيز موءيدى ديگر براى اين معنا است , و چندان مشهور است كه نيازى به توضيح ندارد(9)
حكومت پليد بنى اميه با تبليغات زهر آگين و كينه توزانه اش , خاندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در نظر مردم شام منفور جلوه و در مقابل , بنى اميه را خويشان رسول خدا قلمداد كرده بود, به طورى كه مورخان مى نويسند: پس از پيروزى قيام عباسيان و استقرار حكومت (ابوالعباس سفاح ) ده تن از امراى شام نزد وى رفتند و همه
سوگند خوردند كه ما تا موقع قتل مروان , ـ آخرين خليفهء اموى ـ نمى دانستيم كه رسول خدا جز بنى اميه خويشاوندى داشته باشد كه از او ارث ببرد, تا آنكه شما امير شديد(10)
بنابر اين جاى شگفت نيست اگر در كتب مقتل بخوانيم
به هنگام در آمدن اسيران به دمشق مردى در برابر على بن الحسين ـ عليه السلام ـ ايستاد و گفت : سپاس خدايى را كه شما را كشت و نابود ساخت و مردمان را از شرتان آسوده كرد و امير الموءمنين را بر شما پيروز گردانيد
على بن الحسين ـ عليه السلام ـ خاموش ماند تا مرد شامى آنچه در دل داشت , بيرون ريخت . سپس از او پرسيد: قرآن خوانده اى ؟
ـ آرى
ـ اين آيه را خوانده اى ؟
قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (11): بگو بر رسالت خود مزدى از شما نمى خواهم جز دوستى نزديكان
ـ آرى
ـ و اين آيه را؟: وآت ذالقربى حقه :(12)و حق خويشاوندان را بده
ـ آرى
ـ و اين آيه را
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا()13
(بى شك خداى متعال مى خواهد هر گونه پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك سازد, پاك ساختنى
ـ آرى
ـ اى شيخ , اين آيه ها در حق ما نازل شده است , ما ييم ذوى القربى , ما ييم اهل بيت پاكيز از هر گونه آلايش
شيخ دانست آنچه دربارهء اين اسيران شنيده درست نيست ; آنان خارجى نيستند, بلكه فرزندان پيغمبرند, لذا از آنچه گفته بود پشيمان شد و گفت
ـ خدايا, من از بغضى كه از اينان در دل داشتم , به درگاه تو, توبه مى كنم . من از دشمنان محمد و آل محمد بيزارم (14 )
ره آورد سفر اسيران
اينك با توجه به اين همه تبليغات گسترده و زيانبار بر ضد خاندان پيامبر, اهميت سفر باز ماندگان امام حسين ـ عليه السلام ـ به شام بخوبى روشن مى گردد, زيرا آنان در اين سفر, آثار چهل سال تبليغات مسموم كننده را از بين بردند و چهرهء كريه حكومت اموى را بخوبى معرفى كردند و افكار خفتهء مردم شام را بيدار و متوجه حقايق ساختند, به طورى كه مى توان گفت هنگام باز گشت به مدينه حكم ارتشى فاتح را داشتند كه ماءموريت خود را بخوبى انجام داده باشد!
در اينجا براى آنكه عظمت رسالت و ماءموريتى كه پيام آوران قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ انجام دادند, كاملاً روشن گردد بى مناسبت نيست به دو نمونهء تاريخى اشاره كنيم
1ـ مصونيت خاندان امامت در فاجعهء حَرّه
پس از شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ همزمان با مناطق ديگر كشور اسلامى , اندك اندك شهر مدينه نيز كه مركز خويشاوندان پيامبر بود, به هيجان آمد. حاكم مدينه به گمان خود تدبيرى انديشيد و گروهى از بزرگان شهر را به (دمشق ) فرستاد تا از نزديك خليفهء جوان را ببينند و از مراحم وى بر خوردار شوند تا شايد در باز گشت به مدينه مردم را به اطاعت از وى تشويق كنند
يزيد كه نه تربيت درستى داشت , نه از تدبير و دور انديشى بر خوردار بود, و نه ظاهر اسلام را رعايت مى كرد, پيش روى نمايندگان (مدينه ) نيز به شرابخوارى و سگبازى و كارهاى خلاف شرع پرداخت . نمايندگان مدينه همين كه از شام باز گشتند, فغان بر آوردند و گفتند:يزيد مردى شرابخواره و سگباز و فاسق است و چنين كسى نمى تواند خليفه و امام مسلمانان باشد. سر انجام شورش سراسر شهر را فرا گرفت و مردم , حاكم شهر و خاندان اموى را از شهر بيرون كردند. چون اين خبر به شام رسيد, يزيد لشگرى را ماءمور سر كوبى مردم مدينه كرد و(مسلم بن عقبه ) را كه مردى سالخورده بود, امير آن لشگر كرد. مسلم مدينه را محاصره كرد. پس از چندى ساكنان شهر تاب مقاومت از كف دادند و تسليم شدند. سپاهيان شام سه روز مدينه را قتل عام كردند و از هيچ زشتكارى باز نايستادند. چه مردان ديندار و پارسا و شب زنده دار كه كشته شدند, چه حرمتها كه درهم شكست و چه زنان و دختران كه از تجاوز اين قوم وحشى ايمن نماندند (15). از اين فاجعه , در تاريخ به نام جريان (حره ) ياد مى شود
اما در اين فاجعهء بزرگ , خانهء امام زين العابدين و بنى هاشم از تعرض مصون ماند, و به همين جهت دهها خانواده مسلمان در مدت محاصرهء شهر, به خانهء آن حضرت پناهنده شده و از خطر نجات يافتند
(طبرى ) مى نويسد
هنگامى كه يزيد, مسلم بن عقبه را به مدينه فرستاد بدو گفت
على بن الحسين در كار شورشيان دخالتى نداشته است , دست از او باز دار و باوى به نيكى رفتار كن (16)
شيخ (مفيد) نيز مى نويسد
مسلم بن عقبه وقتى وارد مدينه شد على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را خواست . وقتى على بن الحسين حاضر شد او را نزديك خود نشاند و احترام كرد و گفت : امير الموءمنين مرا سفارش كرده است كه به تو نيكى و بخشش كنم , و حساب تو را از ديگران جدا سازم . على بن الحسين او را سپاس گفت . آنگاه مسلم به اطرافيان خود گفت : استر مرا براى او زين كنيد و به او گفت : به ميان خانواده ات بر گرد, گويا آنان را ترسانيديم و شما را به سبب آمدنت به اينجا به زحمت افكنديم , و اگر در دست ما چيزى بود, چنانكه سزاوار هستى , تراصله مى داديم (17)
به دلائلى كه در سيرهء امام چهارم خواهيم گفت , شك نيست كه يكى از علل رفتار مسلم آن بود كه على بن الحسين ـ];ّّ عليه السلام ـ از آغاز شورش , خود را كنار كشيد و با شورشيان همداستان نگشت ; اما اين نيز مسلم است كه شهادت حسين بن على ـ عليه السلام ـ براى حكومت يزيد گران تمام شده بود و هنوز حكومت وى به علت اين جنايت بزرگ تحت فشار افكار عمومى بود, ازينرو يزيد نمى خواست با آزار خاندان امامت , خود را بدنامتر سازد
2ـ دستور عبدالملك بن مروان به حجاج
(يعقوبى ) مى نويسد عبدالملك بن مروان به (حجاج ) كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابوطالب آلوده نكن , زيرا خود ديدم كه چون خاندان حرب (ابوسفيان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (18)
از آنجا كه مى دانيم عبدالملك از خلفاى با هوش و سياستمدارى اموى بود (19)و نيز مى دانيم كه او پنج سال پس از فاجعهء كربلا به حكومت رسيد, به اهميت و ارزش اين اعتراف پى مى بريم , زيرا اين دستور نشان مى دهد كه خاندان ابو ـ سفيان , با همهء فشارى كه به دودمان ابى طالب وارد آوردند, در اهداف شوم خود كامياب نشدند و جز روسياهى و لعن ابدى براى آنان چيزى نماند
درهم كوبيدن پشتوانهء فكرى امويان
معمولاً در جوامع بشرى , قدرتها و حكومتهاى ستمگر هر اندازه زور داشته باشند, بالاخره نياز به

يك پشتوانهء فكرى و فلسفى و عقيدتى دارند, يعنى به يك نظام اعتقادى نياز دارند كه تكيه گاه نظام اقتصادى و سياسى و توجيه گر وضع موجود آنها باشد. به تعبير ديگر, قدرتهاى حاكم ستمگر همواره در كنار ابزار سلطهء نظامى و پليسى بر مردم , نيازمند ابزار فكرى و روانى نيز هستند تا مردم را براحتى رام و مطيع خود سازند, زيرا اگر مردم , مردمى دارى فكر و انديشهء درست باشند و نظام حاكم بر خود را نظام فاسد و خائن بدانند, هرگز زير بار آن نمى روند, از اين نظر ضرورت يك پشتوانهء فكرى و عقيدتى براى اين گونه حكومتها بخوبى روشن مى گردد. البته ممكن است اين پشتوانهء فكرى بر حسب تفاوت جامعه ها, به صورت يك فلسفه , يك مكتب , يك (ايسم ) و يا به صورت يك مذهب و انديشهء مذهبى باشد
حكومت جبار و ضد اسلامى بنى اميه نيز خود را شديداً نيازمند چنين پشتوانهء فكرى و عقيدتى مى ديد, و چون جامعه , جامعهء اسلامى بود, ناگزير بود جنايات خود را با توجيهات مذهبى پوشانده و فكر مردم را با يك سلسله تبليغات مذهبى تخدير كند. نبايد خيال كنيم كه بنى اميه نسبت به داورى مردم بى تفاوت بودند, و در برابر جناياتشان مى گفتند: بگذار مردم هر چه مى خواهند بگويند. نه , آنان در مقام اغفال افكار مردم نياز به القاى يك سلسله افكار و انديشه هاى داشتند تا اذهان عمومى بپذيرد كه وضع موجود بهترين وضع است , و بنابر اين بايد حفظ شود
جبر گرايى
يكى از راههاى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان , ترويج جبر گرايى است . معمولاً هر وقت حكومتهاى جبار مى خواهند خود را توجيه كنند, جبر گرا مى شوند; يعنى , همه چيز را به خدا مستند مى كنند, در برابر هر كارى تلقين مى كنند كه كار خدا بود كه اين جور شد و اگر مصلحت خدايى نبود اين جور نمى شد و خدا خودش نمى گذاشت كه اين جور بشود. منطق جبرگرايى اين است كه آنچه هست همان است كه بايد باشد و آنچه نيست همان است كه نبايد باشد!(20)
دقيقاً يكى از پشتوانه هاى فكر و عقيدتى حكومت بنى اميه منطق جبر گراى بود, آنان با ترويج جبر گراى كوشش داشتند هر گونه اعتراض احتمالى مردم را در نطفه خفه كنند
امويان به منظور تثبيت پايه هاى حكومت خود و جلوگيرى از قيام مردم مسلمان , از فرقه ء(جبريه ) ترويج و حمايت مى كردند. امويان با خطر نفوذ(قدريه ) مواجه بودند. اين فرقه معتقد به حريت اراده و آزادى انسان در مقام عمل بودند و عقيده داشتند كه انسان هر نوع عملى را كه در زندگى پيش مى گيرد, به ميل خود انتخاب مى كند و چون در انتخاب نحوهء عمل و رفتار آزاد است , در برابر اعمال خود مسئول است , زيرا هر حريتى طبعاً مستلزم مسئوليت مى باشد (21)
اين مذهب براى امويان , كه از مخالفت ملت مسلمان بيمناك بودند, خطر بزرگى محسوب مى شد. ازينرو پيروان و رهبران قدريه را زير فشار قرار داده از مذهب جبر, كه درست نقطهء مقابل آن بود, جانبدارى مى كردند زيرا مذهب جبر در زمينهء مبازرات سياسى , با هدفهاى امويان سازش داشت . اين مذهب به مردم مى گفت : وجود امويان و كارهاى آنان , هر قدر كه ناروا و ظالمانه باشد, جز تقدير الهى نيست و به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نمى باشد! بنابر اين مخالفت با آنها هيچ فايده اى ندارد. معاويه تظاهر به مذهب جبر مى كرد تا اعمال خود را در برابر ملت بدين نحو توجيه كند كه هر چه او مى كند طبق مقدرات الهى است و هيچ راهى براى تغيير آن وجود ندارد, بعلاوه چون معاويه خليفهء اسلامى است , ارتكاب هيچ گناهى به مقام او لطمه نمى زند و مجوز مخالفت با او نخواهد بود! پيداست شخصى مثل معاويه از منافع مهمى كه ممكن بود مذهب جبر براى او در برداشته باشد, غفلت
نمى كرد. او و ساير امويان بخوبى مى دانستند كه حكومت آنها براى مسلمانان غير قابل تحمل است و باز مى دانستند كه آنها در نظر بسيارى از افراد ملت , يك مشت فريبكار و دشمن خاندان پيامبر و قاتل افراد پرهيزگار و بى گناه مى باشند و نيز مى دانستند كه اگر عقيده اى باشد كه مردم را از قيام بر ضد آنها و اعمالشان باز بدارد, مذهب جبر است ; مذهبى كه به مردم مى گويد: خداوند از روز اول مقدر كرده است كه اين خاندان به حكومت برسند, بنابر اين اعمال و رفتار آنها جز نتيجهء تقدير حتمى خدا نيست . ازينرو نفوذ اين افكار و عقايد در ذهن مسلمانان كاملاً به نفع امويان و حكومت آنها بود (22 )
بهره بردارى از ادبيات تخديرى
منظور تاءييد اين افكار, علاوه بر توجيهات دينى گذشته , از عنصر شعر نيز بهره بردارى مى شد. معاويه از نفوذ فوق العادهء شعراى معاصر خود در افكار عمومى , به منظور پيشبرد مطامع خود سود مى جست . معاويه ـ و همچنين خلفاى اموى بعدى ـ به اشعار شعرايى كه حكومت آنها را مولود تقدير و مشيت الهى معرفى مى كردند, با خوشحالى و رضايت گوش مى دادند و حتى آنها را به سرودن چنين اشعارى وادار مى نمودند تا هيچ فرد با ايمانى امكان قيام بر ضد بنى اميه نداشته باشد. مزدوران معاويه ماءموريت داشتند افكار مخصوص معاويه را در قالبهايى بريزند كه در ميان عوام و تودهء مردم بسهولت شايع گردد, خواه به وسيلهء نقل رواياتى از زبان پيامبر باشد و خواه به وسيلهء شعر(23 )
حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كاخ پسر زياد
پس از حادثهء عاشورا مزدوران يزيد, با استفاده از اين روش , شروع به تبليغ كردند و پيروزى ظاهر يزيد را خواست خدا قلمداد كردند
(عبيدالله بن زياد) پس از شهادت اما حسين ـ عليه السلام ـ مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضيه را به اطلاع آنها برساند. او قيافهء مذهبى به خود گرفت و گفت
(الحمدلله الذى اءظهر الحق و نصر اءمير الموءمنين و اءشياعه و قتل الكذاب بن الكذاب ):ستايش خدا را كه حق را پيروز كرد و امير الموءمنين (يزيد) و پيروانش را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را كشت !! (24)
اما متقابلاً حضرت زينب و حضرت على بن الحسين ـ عليهم السلام ـ كه از شگرد تبليغى دشمن آگاه بودند, اين پايگاه فكرى بنى اميه را هدف قرار داده با سخنان متين و مستدل خود بشدت آن را كوبيدند و يزيد و يزيديان را مسئول اعمال و جناياتشان معرفى كردند. يكى از جلوه هاى بر خورد اين دو تفكر, هنگامى بود كه زنان و كودكان حسينى را وارد كاخ عبيد الله بن زياد كردند
آن روز عبيد الله در كاخ خود ديدار عمومى ترتيب داد و دستور داد سر بريدهء امام حسين ـ عليه السلام ـ را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند
زينب , در حالى كه كم ارزش ترين لباسهاى خود را به تن داشت و زنان و كنيزان اطراف او را گرفته بودند, به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بى اعتنا در گوشه اى نشست . عبيدالله چشمش به او افتاد و پرسيد: اين زن كه خود را كنار كشيده و ديگر زنان گردش جمع شده اند, كيست ؟
زينب پاسخ نگفت . عبيدالله سوءال خود را تكرار كرد. يكى از كنيزان گفت : او زينب دختر فاطمه دختر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است
عبيدالله رو به زينب كرد و گفت
ستايش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه مى گفتيد دروغى بيش نبود(25)
زينب پاسخ داد
ستايش خدا را كه ما را به واسطهء پيامبر خود(كه از خاندان ماست ) گرامى داشت و از پليدى پاك گردانيد. جز فاسق رسوا نمى شود و جز بد كار, دروغ نمى گويد, و بدكار ما نيستيم , ديگرانند(يعنى تو و دار و دسته ات هستيد) و ستايش مخصوص خداوند است (26)
ـ ديدى خدا با خاندانت چه كرد؟
ـ جز زيبايى نديدم ! آنان كسانى بودند كه خدا مقدر ساخته بود كشته شوند و آنها نيز اطاعت كرده و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند تو و آنان را(در روز رستاخير) با هم روبرو مى كند و آنان از تو, به درگاه خدا شكايت و دادخواهى خواهند كرد, اينك بنگر آن روز چه كسى پيروز خواهد شد, مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه
پسر زياد(از سخنان صريح و تند زينب و از اينكه او را با نام مادر بزرگ بد نامش يعنى مرجانه خطاب كرد) سخت خشمگين شد و خواست تصميم سوئى بگيرد. يكى از حاضران بنام (عمرو بن حريث ) گفت : امير! اين يك زن است و كسى زن را به خاطر سخنانش مواءخذه نمى كند
پسر زياد بار ديگر خطاب به زينب گفت
خدا دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسين و خاندان شورشگر و سر كشت شفا داد
زينب گفت
به جانم قسم مهتر مرا كشتى , نهال مرا قطع كردى و ريشهء مرا در آوردى , اگر اين كار مايهء شفاى توست , همانا شفا يافته اى
پسر زياد كه تحت تاءثير شيوائى كلام زينب قرار گرفته بود, با خشم و استهزا گفت : اين هم مثل پدرش سخن پرداز است , به جان خودم پدرت نيز شاعر بود و سخن به سجع مى گفت
زينب گفت
زن را با سجع گويى چكار؟(حالا چه وقت سجع گفتن است ؟)(27)
ابن زياد مى خواست وانمود كند كه هر كس بر حسب ظاهر در جبههء نظامى شكست بخورد, رسوا شده است , زيرا اگر او بحق بود در جبههء نظامى غالب مى شد
زينب كبرى ـ عليها السلام ـ كه بخوبى مى دانست پسر زياد از چه ديدگاهى سخن مى گويد پايگاه فكرى او را در هم كوبيد, و با اين سخنانش اعلام كرد كه معيار(شرف و فضيلت ), حقيقت جويى و حقيقت طلبى است , نه قدرت ظاهرى
زينب اعلام كرد كه كسى كه در راه خدا شهيد شده رسواه نمى شود, رسوا كسى است كه ظلم و ستم كند و از حق منحرف شود
عبيدالله بن زياد انتظار داشت زينب مصيبت ديده , و عزيز از دست داده , با يك طعنه , به زانو در آيد, اشك بريزد و عجز و لابه كند! اما زينب شير دل ـ عليها السلام ـ سخنان او را در دهانش شكست و غرورش را درهم كوبيد
براستى , در تاريخ بشر كدام زنى را مى توان يافت كه شش يا هفت برادر او را كشته باشند, پسرى از وى به شهادت رسيده باشد, ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تيغ گذرانده باشند و سپس او را با همهء خواهران و برادر زادگانش اسير كرده باشند, آنگاه بخواهد در حال اسيرى و گرفتارى از حق خود و شهيدان خود دفاع كند, آنهم در شهرى كه مركز حكومت و خلافت پدرش بوده و در دارالحكومه اى كه پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همانجا ساكن بوده است , و با اين وضع و با اين همه موجبات ناراحتى و افسردگى , نه تنها از آنچه بر سر وى آمده است گله مند نباشد, بلكه با كمال صراحت بگويد كه ما چيزى بر خلاف ميل و رغبت خويش نديده ايم , اگر مردان ما به شهادت رسيده اند براى همين كار آمده بودند و اگر جز اين باشد جاى نگرانى و اضطراب خاطر است , اكنون كه آنان وظيفهء خدايى خويش را بخوبى انجام داده اند و افتخار شهادت را به دست آورده اند, جز اينكه خدا را بر اين توفيق شكر و سپاس گوييم چه كارى از ما شايسته است ؟(28 )
خطبهء حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كوفه
اينجا كوفه است , كوفه با دمشق خيلى فرق دارد, كوفه شهرى است كه تا بيست سال پيش مركز حكومت على ـ عليه السلام ـ بود. اينجا مركز شيعيان بود. مردم اينجا ـ كه بخشى از عراقيانند ـ طالب حكومت عدل اسلامى و خواهان آزادى از چنگ ستمگران و هواخواه اهل بيتند, اما حاضر نيستند بهاى (دستيابى به ) چنين نعمتى را بپردازند!اينان , هم زندگى مادى و ثروت و رياست مى خواهند, و هم آزادى از يوغ ستمگران , اما اگر فشارى بر آنان وارد شود, يا منافعشان را در خطر ببينند, دست از همهء آرمانهاى خود مى كشند! اينان شخصيتى دو گونه دارند, گرفتار نوعى تضاد درونى هستند, از يك سو پسر پيغمبر را با شور و حرارت دعوت مى كنند, و از سوى ديگر چون فشار بر آنان وارد مى شود نه تنها وعدهء خود را فراموش مى كنند, بلكه كمر به قتل او مى بندند, پس بايد اينان را بيدار كرد, بايد متوجه خطاهايشان ساخت , بايد گفت كه با قتل حسين بن على ـ عليه السلام ـ چه جنايت بزرگى مرتكب شده اند
اين وظيفهء بيدار سازى , از ميان زنان بيشتر به عهدهء زينب است , زيرا زنانى كه در كوفه سن آنان از سى سال تجاوز مى كرد, زينب را بيست سال پيش در دوران حكومت على ـ عليه السلام ـ در اين شهر ديده بودند و حرمت او را در ديده ء على و حشمت وى را در چشم پدران و شوهران خويش مشاهده كرده بودند, زينب براى آنان چهره اى آشنا بود, اينك ديدن صحنهء رقتبار اسيرى زينب در خيل اسيران , خاطرات گذشته را زنده مى كرد. زينب از اين فرصت استفاده نمود,];ّّ شروع كرد به صحبت كردن , مردم صداى آشنايى شنيدند, گويى على ـ عليه السلام ـ صحبت مى كرد, حنجره , حنجره ء على ـ عليه السلام ـ و صدا, صداى على بود. راستى اين على است كه حرف مى زند يا دختر على است ؟ آرى او زينب كبرى بود كه سخن مى گفت
احمد بن ابى طاهر معروف به (ابن طيفور)(204ـ 280 در كتاب (بلاغات النساء) كه مجموعه اى از سخنان بليغ بانوان عرب و اسلام ويكى از قديمى ترين منابع است , مى نويسد
(خديم اسدى )(29)مى گويد: در سال شصت و يك كه سال قتل حسين ـ عليه السلام ـ بود وارد كوفه شدم . ديدم زنان كوفه گريبان چاك زده گريه مى كنند, و على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را ديدم كه بيمارى او را ضعيف و ناتوان ساخت بود. على بن الحسين سر بلند كرد و گفت : اى اهل كوفه بر(مظلوميت و مصيبت ) ما گريه مى كنيد؟! پس چه كسى جز شما ما را كشت ؟
در اين هنگام (ام كلثوم ) ـ عليها السلام ـ (30)با دست به مردم اشاره كرد كه خاموش باشيد! با اشارهء او نفسها در سينه ها حبس شد, صداى زنگ شترها خاموش گشت
آنگاه شروع به سخن كرد, من زنى با حجب و حيا را فصيحتر از او نديده ام , گويى از زبان على ـ عليه السلام ـ سخن مى گفت , سخنان زينب چنين بود
(مردم كوفه ! مردم مكار خيانت كار! هرگز ديده هاتان از اشك تهى مباد! هرگز ناله هاتان از سينه بريده نگردد! شما آن زن را مى مانيد كه چون آنچه داشت مى رشت , بيكبار رشته هاى خود را پاره مى كرد, نه پيمان شما را ارجى است و نه سوگند شما را اعتبارى ! جز لاف , جز خودستايى , جز درعيان مانند كنيزكان تملق گفتن , و در نهان با دشمنان ساختن چه داريد؟ شما گياه سبز وتر و تازه اى را مى مانيد كه بر تودهء سر گينى رسته باشد و مانند گنجى هستيد كه گورى را بدان اندوده باشند. چه بد توشه اى براى آن جهان آماده كرديد: خشم خدا و عذاب دوزخ ! گريه مى كنيد؟ آرى به خدا گريه كنيد كه سزاوار گريستنيد! بيش بگرييد و كم بخنديد
با چنين ننگى كه براى خود خريديد, چرا نگرييد؟ ننگى كه با هيچ آب شسته نخواهد شد. چه ننگى بدتر از كشتن پسر پيغمبر و سيد جوانان بهشت ؟! مردى كه چراغ راه شما و ياور روز تيرهء شما بود. بميريد! سر خجالت را فرو بيفكنيد! بيكبار گذشتهء خود را بر باد داديد و براى آينده هيچ چيز به دست نياورديد! از اين پس بايد با خوارى و سرشكستگى زندگى كنيد; چه , شما خشم خدا را براى خود خريديد! كارى كرديد كه نزديك است آسمان بر زمين افتد و زمين بشكافد و كوهها درهم بريزد
مى دانيد چه خونى را ريختيد؟ مى دانيد اين زنان و دختران كه بى پرده در كوچه و بازار آورده ايد, چه كسانى هستند؟! مى دانيد جگر پيغمبر خدا را پاره كرديد؟! چه كار زشت و احمقانه اى ؟!, كارى كه زشتى آن سراسر جهان را پر كرده است
تعجب مى كنيد كه آسمان قطره هاى خون بر زمين مى چكد؟, اما بدانيد كه خوارى عذاب رستا خيز سخت تر خواهد بود. اگر خدا, هم اكنون شما را به گناهى كه كرديد نمى گيرد, آسوده نباشيد, خدا كيفر گناه را فورى نمى دهد, اما خون مظلومان را هم بى كيفر نمى گذارد, خدا حساب همه چيز را دارد)
اين سخنان كه با چنين عبارات شيوا از دلى سوخته بر مى آمد, و از دريايى مواج از ايمان به خدا نيرو مى گرفت , همه را دگر گون كرد. شنوندگان انگشت ندامت به دندان گزيده دريغ مى خوردند. در چنان صحنهء غم انگيز و عبرت آميز مردى از بنى جعفى كه ريشش از گريه تر شده بود, شعرى بدين مضمون خواند
پسران اين خاندان بهترين پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان اين خانواده لكهء ننگ يا مذلت ننشسته است (31 )
حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كاخ يزيد
يزيد دستور داد اسيران را همراه سرهاى شهيدان به شام بفرستند. قافلهء اسيران به سمت شام حركت كرد. ماءموران ابن زياد بسيار تند خو و خشن بودند. دربار شام به انتظار رسيدن اين قافله , كه پيك فتح و پيروزى محسوب مى شد, دقيقه شمارى مى كرد. به گفتهء مورخان , كاروان اسيران از دروازهء ساعات در ميان هزاران تماشاچى وارد شهر گرديد. آن روز شهر دمشق , غرق شادى و سرور, پيروزى يزيد را جشن گرفته بود! قافله ء اسيران در ميان انبوه جمعيت , كوچه ها و خيابانها را پشت سر گذاشت و تا كاخ بلند حكومت يزيد بدرقه شد
درباريان در جايگاه مخصوص نشسته و يزيد بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آمادهء ديدار اسيران بود. در مجلس يزيد, بر خلاف مجلس عبيدالله , همه كس راه نداشت , بلكه تنها بزرگان كشور و سران قبايل و برخى از نمايندگان خارجى حضور داشتند و از اين جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود
اسيران وارد كاخ شدند و در گوشه اى كه در نظر گرفته شده بود, قرار گرفتند. چون چشم يزيد به اسيران خاندان پيامبر افتاد, و آنان را پيش روى خود ايستاده ديد, دستور داد تا سر امام حسين ـ عليه السلام ـ را در ميان طشتى نهادند. لحظه اى بعد او با چوبى كه در دست داشت , به دندانهاى امام مى زد و اشعارى را كه (عبدالله بن زبعرى سهمى ) در زمان كافر بودن خود گفته بود و ياد آور كينه هاى جاهلى بود, مى خواند و چنين مى گفت
(كاش بزرگان من كه در بدر حاضر بودند و گزند تيرهاى قبيلهء خزرج را ديدند, امروز در اين مجلس حاضر بودند و شادمانى مى كردند و مى گفتند يزيد دست مريزاد! به آل على كيفر روز بدر را چشانديم و انتقام خود را از آنان گرفتيم ...)
اگر مجلس به همين جا خاتمه مى يافت , يزيد برنده بود, و يا آنچه به فرمان او انجام مى يافت , چندان زشت نمى نمود, اما زينب نگذاشت كار به اين صورت پايان بيابد; آنچه را يزيد مايهء شادى مى پنداشت , در كام او از زهر تلختر كرد; به حاضران نشان داد: اينان كه پيش رويشان سر پا ايستاده اند, دختران همان پيامبرى هستند كه يزيد به نام او بر مردم شام سلطنت مى كند. زينب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن كرد و خطاب به يزيد چنين گفت
خدا و رسولش راست گفته اند كه : پايان كار آنان كه كردار بد كردند, اين بود كه آيات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى كردند
يزيد! چنين مى پندارى كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسير از اين شهر به آن شهر بردند, ما خوار شديم و تو عزيز گشتى ؟ گمان مى كنى با اين كار قدر تو بلند شده است كه اين چنين به خود مى بالى و بر اين و آن كبر مى ورزى ؟ وقتى مى بينى اسباب قدرتت آماده و كار پادشاهيت منظم است از شادى در پوست نمى گنجى , نمى دانى اين فرصتى كه به تو داده شده است براى اين است كه نهاد خود را چنانكه هست , آشكار كنى . مگر گفتهء خدا را فراموش كرده اى كه مى گويد:(كافران مى پندارند اين مهلتى كه به آنها داده ايم براى آنان خوب است , ما آنها را مهلت مى دهيم تا بار گناه خود را سنگينتر كنند, آنگاه به عذابى مى رسند كه مايهء خوارى و رسوايى است )
اى پسر آزاد شدگان !(32)اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزكان تو در پس پردهء عزت بنشينند و تو دختران پيغمبر را اسير كنى , پردهء حرمت آنان را بدرى , صداى آنان را در گلو خفه كنى , و مردان بيگانه , آنان را بر پشت شتران از];ّّ اين شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه كسى آنها را پناه دهد, نه كسى مواظب حالشان باشد, و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى كند؟ مردم اين سو و آن سو براى نظارهء آنان گرد آيند؟
اما از كسى كه سينه اش از بغض ما آكنده است جز اين چه توقعى مى توان داشت ؟ مى گويى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اينجا بودند و هنگام گفتن اين جمله با چوب به دندان پسر پيغمبر مى زنى ؟ ابداً به خيالت نمى رسد كه گناهى كرده اى و رفتارى زشت مرتكب شده اى ! چرا نكنى ؟! تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر و خانوادهء عبدالمطلب , كه ستارگان زمين بودند, دشمنى دو خاندان را تجديد كردى . شادى مكن , چه , بزودى در پيشگاه خدا حاضر خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور و لال بودى و اين روز را نمى ديدى , كاش نمى گفتى : پدرانم اگر در اين مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى گنجيدند! خدايا, خودت حق ما را بگير و انتقام ما را از آن كس كه به ما ستم كرد, بستان
به خدا پوست خود را دريدى و گوشت خود را كندى . روزى كه رسول خدا و خاندان او و پاره هاى تن او در سايهء لطف و رحمت حق قرار گيرد, تو با خوارى هر چه بيشتر پيش او خواهى ايستاد, آن روز روزى است كه خدا و عدهء خود را انجام خواهد داد و اين ستمديدگان را كه هر يك در گوشه اى به خون خود خفته اند, گرد هم خواهد آورد; او خود مى گويد:(مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده ـ اند, نه , آنان زنده اند و از نعمتهاى پروردگار خود بهره مند مى باشند). اما آن كس كه تو را چنين بنا حق بر گردن مسلمانان سوار كرد(= معاويه ), آن روز كه دادخواه , محمد, دادستان خدا, و دست و پاى تو گواه جنايات تو در آن محكمه باشد, خواهد دانست كداميك از شما بدبخت تر و بى پناهتر هستيد
يزيد اى دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در ديدهء من ارزش آن را ندارى كه سر زنشت كنم و كوچكتر از آن هستى كه تحقيرت نمايم , اما چه كنم اشك در ديدگان حلقه زده و آه در سينه زبانه مى كشد. پس از آنكه حسين كشته شد و حزب شيطان ما را از كوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد تا با شكستن حرمت خاندان پيغمبر پاداش خود را از بيت مال مسلمانان بگيرد, پس از آنكه دست آن دژخيمان به خون ما رنگين و دهانشان از پاره گوشتهاى ما آكنده شده است , پس از آنكه گرگهاى درنده بر كنار آن بدنهاى پاكيزه جولان مى دهند, توبيخ و سرزنش تو چه دردى را دوا مى كند؟
اگر گمان مى كنى با كشتن و اسير كردن ما سودى به دست آورده اى , بزودى خواهى ديد آنچه سود مى پنداشتى جز زيان نيست . آن روز جز آنچه كرده اى حاصلى نخواهى داشت , آن روز تو پسر زياد را به كمك خود مى خوانى و او نيز از تو يارى مى خواهد! تو و پيروانت در كنار ميزان عدل خدا جمع مى شويد, آن روز خواهى دانست بهترين توشهء سفر كه معاويه براى تو آماده كرده است اين بود كه فرزندان رسول خدا را كشتى . به خدا من جز از خدا نمى ترسم و جز به او شكايت نمى كنم . هر كارى مى خواهى بكن ! هر نيرنگى كه دارى به كار زن ! هر دشمنى كه دارى نشان بده ! به خدا اين لكهء ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را كه كار سروران جوانان بهشت را به سعادت پايان داد و بهشت را براى آنان واجب ساخت . از خدا مى خواهم رتبه هاى آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بيشتر گرداند, چه او سر پرست و ياورى تواناست (33)
عكس العمل چنين گفتار كه از جگرى سوخته و دلى سرشار از تقوى نيرو مى گرفت , معلوم است .
سختدل ترين مرد هنگامى كه با ايمان و تقوى روبرو شود, ناتوانى خود و قدرت حريف را مى بيند و براى چند لحظه هم كه شده است , از تصميم گيرى عاجز مى گردد. سكوتى مرگبار سراسر كاخ را فرا گرفت , يزيد آثار و علائم نا خوشايندى را در چهرهء حاضران ديد, گفت : خدا بكشد پسر مرجانه را من راضى به كشتن حسين ];ّّ نبودم !...(34 )
بارزات تبليغاتى امام چهارم عليه السلام
براى رهايى از ذلت و بردگى و باز يابى عزت و آزادگى و فراهم ساختن زمينه براى يك انقلاب ريشه دار و بنيادى در سطحى گسترده بر ضد بيداد و خفقان و تحريف حقايق , راهى جز آگاهى و بيدار سازى و روشنگرى مردم نيست
پس بايد مردم را روشن كرد و به آنان آگاهى و شناخت داد تا احساس مسئوليت كنند, آنگاه خود بخود شورش و انقلاب پديد مى آيد
اين , جزء نقشهء امام حسين ـ عليه السلام ـ بود كه مرحلهء اول را خود و يارانش با شهادت انجام دادند و مرحلهء دوم آن يعنى رساندن پيام قيام كربلا بر عهدهء امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ و زينب كبرى ـ سلام الله عليها ـ بود
تنها با اين نوع مبارزه بود كه مى شد تمام بافته هاى سى و چند سالهء بنى اميه را از بين برد و شورشى بنيادى بر ضد بنى اميه پى افكند و كاخ يزيد و امويان را براى هميشه لرزاند و واژگون كرد
مرحلهء دوم اين مبارزه كه تواءم با مظلوميت اهل بيت بود, و از عصر عاشورا شروع شد, با خطبهء زينب دختر امير موءمنان ـ عليه السلام ـ در بازار كوفه بعد با سخنان كوتاه و ساده , ولى بسيار پر شور و موءثر زين العابدين در همان شهر تداوم يافت
امام به جمعيتى كه بيشتر براى تماشاى اسيران آمده بودند اشاره كرد كه سكوت كنند, و همه ساكت شدند. آنگاه پس از ستايش و درود خداى متعال فرمود
(مردم ! آنكه مرا مى شناسد, مى شناسد, و آنكه نمى شناسد خود را بدو مى شناسانم : من على فرزند حسين فرزند على فرزند ابى طالبم . من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند, دارايى و مال او را به غارت بردند... و كسان او را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فراتش سر بريدند, در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه به كسى مكرى به كار برده بود.من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است . مردم , شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و به او خيانت نكرديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت كارى ! و چه بد انديشه و كردارى ؟
اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان مرا كشتيد و حرمت مرا در هم شكستيد, شما از امت من نيستيد! به چه رويى به او خواهيد نگريست ؟)
اين سخنان كوتاه و جانگذار در آن محيط خفقان و ارعاب , توفانى بپا ساخت و چنان در عمق روح و جان مردم كوفه نفوذ كرد كه ناگهان از هر سو بانگ شيون برخاست . مردم به يكديگر مى گفتند: نابود شديد و نمى دانيد. على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت : خدا بيامرزد كسى را كه پند مرا بپذيرد و به خاطر خدا و رسول آنچه مى گويم در گوش گيرد. سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است . همه گفتند
پسر پيغمبر! ما شنوا, فرمانبردار, و به تو وفا داريم , از تو نمى بريم , با هر كه گويى پيكار مى كنيم , و با هر كس خواهى در آشتى به سر مى بريم ! يزيد را دستگير مى كنيم و از ستمكاران بر تو بيزاريم ! على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت
هيهات ! اى فريبكاران دغل باز ! اى اسيران شهوت و آز
مى خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه , به خدا هنوز زخمى كه زده ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان . تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين ناپذير است و از شما مى خواهم نه با ما باشيد نه ];ّّ بر ما.(35 )
گفتگوى امام سجاد عليه السلام با پسر زياد
چنانكه در صفحات پيش گفتيم , دستگاه حكومت بنى اميه از جبريگرى بهره بردارى مى كرد و كارها و جنايتهاى خود را به ارادهء خدا نسبت مى داد و بدين وسيله افكار عمومى را تخدير مى كرد, و چون امام سجاد ـ عليه السلام ـ و حضرت زينب ـ عليها السلام ـ از اين شگرد تبليغى دشمن آگاه بودند, بشدت با آن مبازره مى كردند
نمونهء روشن اين مبارزه گفتگوى امام سجاد با پسر زياد در كوفه است . پس از آنكه اسيران اهل بيت را به مجلس عمومى در كاخ پسر زياد وارد كردند و سخنان تندى بين او و زينب كبرى ـ عليه السلام ـ رد و بدل گرديد, پسر زياد به طرف على بن الحسين ـ عليه السلام ـ متوجه شد و گفت
اين كيست ؟
بعضى از حاضران گفتند
على بن الحسين ـ عليه السلام ـ است
ـ مگر خدا على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را نكشت ؟
حضرت فرمود
برادرى داشتم كه او را نيز على بن الحسين مى گفتند, مردم او را كشتند
ـ نه , خدا او را كشت ؟
ـ الله يتوفى الاءنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها(36):(خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را نيز كه نمرده اند, به هنگام خواب مى گيرد
ـ با چه جراءتى اين گونه جواب مرا مى دهى ؟ او را ببريد و گردنش را بزنيد
در اين هنگام زينب كبرى ـ عليها السلام ـ كه حافظ وديعهء امامت بود, گفت : پسر زياد! كسى از مردان ما را زنده نگذاشتى , اگر مى خواهى او را بكشى , مرا نيز با او بكش
على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت : عمه ! خاموش باش تا من با او سخن بگويم , سپس گفت : پسر زياد! مرا از كشتن مى ترسانى ؟ مگر نمى دانى كه كشته شدن براى ما امر عادى , و شهادت , براى ما كرامت است ؟!(37 )
خطبهء امام سجاد عليه السلام در شام
چنانكه قبلاً اشاره شد, سفر بازماندگان امام حسين عليه السلام ـ به شام , در رساندن پيام انقلاب حسين ـ عليه السلام ـ و افشاى ماهيت پليد حكومت يزيد, نقش اساسى داشت . آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدسى را انجام دادند كه حسين ـ عليه السلام ـ در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسيران در شام فرصت خوبى به آنان داد تا مردم شام را كه در اثر تبليغات چهل ساله معاويه شناخت صحيحى از اسلام و خاندان پيامبر نداشتند, آگاه سازند. ازينرو باز ماندگان حسين ـ عليه السلام ـ از هر مناسبتى در اين زمينه بهره بردارى مى كردند. خطبهء امام سجاد ـ عليه السلام ـ كه در يكى از روزهاى توقف در شام ايراد شد, در اين ميان نقشى تعيين كننده داشت و يزيد را رسواى خاص و عام ساخت
مرحوم (علامه مجلسى ) به نقل از صاحب (مناقب ) و ديگران مى نويسد: روايت شده است كه روزى يزيد دستور داد منبرى گذاشتند تا خطيب بر فراز آن سخنانى در نكوهش حسين ـ عليه السلام ـ و على ـ عليه السلام ـ براى مردم ايراد كند. خطيب بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند, سخنان زيادى در نكوهش على بن ابى طالب و حسين ];ّّ بن على ـ عليهما السلام ـ گفت و سپس در مدح و ستايش معاويه و يزيد, داد سخن داد. و از آنان به نيكى ياد كرد. على بن الحسين ـ عليهما السلام ـ (از ميان جمعيت ) بر او بانگ زد:(واى بر تو اى خطيب ! خشنودى خلق را به بهاى خشم خالق خريدى , و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى )
سپس گفت : يزيد! اجازه مى دهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه در آن رضاى خدا باشد و براى حاضران نيز اجر و ثوابى ؟ يزيد اجازه نداد. مردم گفتند: امير! اجازه بده بر منبر برود, شايد از او سخنى بشنويم (ببينيم چه مى گويد؟
يزيد گفت : اگر او بر فراز اين منبر برود, پايين نمى آيد مگر آنكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا سازد
كسى گفت : امير مگر اين (جوان اسير) چه مى داند و چه مى تواند بگويد؟! يزيد گفت : او از خاندانى است كه علم را از كودكى با شير مكيده اند و با خون آنها در آميخته است
مردم آنقدر اصرار ورزيدند تا سرانجام يزيد اجازه داد. آنگاه حضرت بر عرشهء منبر قرار گرفت , و ابتدءا خدا را حمد و ستايش كرد و سپس خطبه اى ايراد كرد كه اشكها را از ديدگان سرازير كرد و دلها را به لرزه در آورد
آنگاه فرمود: مردم ! خداوند به ما(خاندان پيامبر) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است
شش امتياز ما اين است كه خدا به ما: علم , حلم , بخشش و بزرگوارى , فصاحت , و شجاعت داده و محبت ما را در دلهاى موءمنان قرار داده است
هفت فضيلت ما اين است كه : پيامبر بر گزيدهء خدا از ماست , صديق (على بن ابى طالب ) از ماست , جعفر طيار از ماست , شير خدا و شير رسول او(حمزهء سيد الشهدا) از ماست , دو سبط اين امت ـ حسن و حسين ـ از ماست . زهراى بتول (يا: مهدى ) از ماست (38)
مردم ! هر كس مرا شناخت كه شناخت ,و هر كس نشناخت خود را بدو معرفى مى كنم : من پسر مكه و منايم , من پسر زمزم و صفايم , منم فرزند آن بزرگوارى كه (حجر الاءسود) را با گوشه و اطراف عبا برداشت (39), منهم فرزند بهترين كسى كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد, منم فرزند بهترين انسانها, منم فرزند كسى كه (در شب معراج ) از مسجد الحرام به مسجد الاءقصى برده شد, منم پسر كسى كه (در سير آسمانى ) به سدرة المنتهى رسيد, منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام (قاب قوسين او ادنى ) كشيد(بين او و حق دو كمان يا كمتر فاصله بود), منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد, منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد, منم محمد مصطفى , منم فرزند على مرتضى , منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به (لا اله الا الله ) گشودند, منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد (40), دوبار هجرت كرد (41), و دوبار با پيامبر بيعت نمود, در بدرو حنين شجاعانه جنگيد, و لحظه اى به خدا كفر نورزيد, من فرزند كسى هستم كه صالح ترين موءمنان , وارث پيامبران , نابود كنندهء كافران , پيشواى مسلمانان , نور مجاهدان , زيور عابدان , فخر گريه كنندگان (از خشيت خدا), شكيباترين صابران , بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين ـ فرستادهء خدا ـ است
نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل , ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او بامارقين (از دين بدر رفتگان ) و ناكثين (پيمان شكنان ) و قاسطين (ستمگران ) جنگيد, و با دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همهء مسلمانان بود. او خصم گردنكشان , نابود كننده ء مشركان , تير خدايى براى نابودى منافقان , زبان حكمت عابدان , يارى كنندهء دين خدا, ولى امر خدا, بوستان حكمت الهى , و كانون علم او بود
سپس فرمود
منم پسر فاطمهء زهرا ـ عليها السلام ـ, منم پسر سرور زنان ... امام در معرفى خود, و در حقيقت : معرفى شجره نامه ء امامت و رسالت , آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و نالهء مردم بلند شد
يزيد ترسيد شورشى بر پا شود, لذا به موءذن دستور داد تا اذان بگويد. موءذن بپا خاست و اذان را شروع كرد و گفت
الله اكبر, الله اكبر
امام فرمود: بلى هيچ چيز از خدا بزرگتر نيست , و چون موذن گفت :اشهدان لا اله الله , گفت : بلى مو و پوست و گوشت و خون من به يگانگى خدا شهادت مى دهند. همين كه موءذن گفت : اشهد ان محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم , امام از بالاى منبر رو به يزيد كرد و گفت : يزيد! آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم جد من است يا جد تو؟ اگر بگويى جد تو است , دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى , و اگر بگويى جد من است , پس چرا فرزندان او را كشتى ؟!...(42)
(عماد الدين طبرى ), از دانشمندان قرن هفتم هجرى , در كتاب (كامل بهائى ) در پايان خطبهء حضرت سجاد مى نويسد
(... ( امام سجاد) گفت : اى يزيد, اين رسول عزيز كريم , جد من بوده است يا جد تو؟ اگر گويى كه جد تو بوده است عالميان دانند كه دروغ مى گويى و اگر بگويى كه جد من بوده چرا پدرم را بيگناه شهيد كردى و مال او را به تاراج دادى و حرم او را به اسيرى آوردى ؟
اين بگفت و دست زد و جامه بدريد و در گريه افتاد و گفت : به خدا كه اگر در دنيا كسى هست كه رسول جد او باشد, بغير از من نباشد, پس چرا اين مرد پدر مرا بظلم كشت و ما را, چنانكه اسيران روم (را) آورند, آورد؟ پس گفت : اى يزيد, اين كار كردى و مى گويى محمد رسول الله و روى به قبله مى كنى ؟ واى بر تو, روز قيامت جد من و پدر من خصم تو باشد
يزيد لعين در اين اثنا بانك بر موءذن زد كه قامت بگو, زمزمه و دمدمه اى عظيم در خلق افتاد, بعضى نماز كرده , و بعضى نماز نكرده , پراكنده شدند)(43 )
نتايج و پيامدهاى قيام عاشورا
قيام و نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ آثار و نتايج بزرگى در جامعهء اسلامى بر جا گذاشت كه ذيلاً برخى از آنها را به عنوان نمونه مورد بررسى قرار مى دهيم
1ـ رسوا ساختن هيئت حاكمه
از آنجا كه بنى اميه به حكومت و سلطنت خود رنگ دينى مى دادند و بنام اسلام و جانشينى پيامبر بر جامعهء اسلامى حكومت مى كردند و با شيوه هاى گوناگون (مانند جعل حديث , جذب شعرا و محدثان , تقويت فرقه هاى جبر گرا و...) جهت تثبيت موقعيت دينى خود در جامعه مى كوشيدند, قيام و شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ بزرگترين ضربت را بر پيكر اين حكومت وارد آورد و هيئت حاكمهء وقت را رسوا ساخت ; بويژه آنكه سپاه يزيد در جريان فاجعهء عاشورا يك سلسله حركات نا جوانمردانه همچون بستن آب به روى ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ, كشتن كودكان , اسير كردن زنان و كودكان خاندان پيامبر و امثال اينها انجام دادند كه به رسوايى آنان كمك كرد و يزيد بشدت مورد نفرت عمومى قرار گرفت , به طورى كه (مجاهد), يكى از شخصيتهاى آن روز, مى گويد
به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند (44)
يزيد با آنكه در آغاز پيروزى خود بسيار شادمان و مغرور بود, در اثر فشار افكار عمومى قافيه را باخته و گناه كشتن حسين بن على ـ عليه السلام ـ را به گردن عبيد الله بن زياد(حاكم كوفه ) افكند
مورخان مى گويند
يزيد پس از حادثهء عاشورا به پاس خوشخدمتى عبيد الله بن زياد او را به دمشق دعوت كرد و اموال فراوان و تحفه هاى بزرگ به او بخشيد و او را نزد خود نشانيد و مقام او را بالا برد(ترفيع رتبه و درجه ) و او را به حرمسراى خود نزد زنان خويش برد و نديم خويش قرار داد... (45)
اما چون فشار افكار عمومى اوج گرفت , با يك چرخش سريع , خود را تبرئه كرد و مسئوليت را به گردن عبيد الله افكند
(ابن اثير) مى نويسد
هنگامى كه سر حسين را نزد يزيد بردند, موقعيت ابن زياد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جايزه داد, ولى طولى نكشيد كه به وى گزارش رسيد كه مردم نسبت به او خشمگين شده اند و به او لعن و ناسزا مى گويند, ازينرو از كشتن حسين پشيمان شد. او مى گفت
كاش متحمل اذيت مى شدم و حسين را به منزل خود مى آوردم و به خاطر پيامبر اسلام و رعايت حرمت قرابت حسين با او, اختيار را به وى واگذار مى كردم , هر چند موجب ضعف حكومتم مى شد. خدا پسر مرجانه (ابن زياد) را لعنت كند! او حسين را مجبور به اين كار كرد, در حالى كه حسين از وى خواسته بود اجازه بدهد دست در دست من بگذارد يا به يكى از مناطق مرزى برود (46), ولى پسر مرجانه با پيشنهاد او موافت نكرده او را به قتل رساند و با اين كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند. اينك هر كس و ناكس به خاطر قتل حسين با من دشمن شده است . اين چه گرفتارى بود كه پسر مرجانه براى من درست كرد؟! خدا او را لعنت و گرفتار غضب خويش سازد!(47)
از طرف ديگر, با آنكه يزيد نخست با كودكان و زنان و بازماندگان امام حسين با خشونت غرور و تكبر بر خورد كرد و دستور داد آنان را در خانهء مخروبه اى جاى دهند, اما زير فشار افكار عمومى , به فاصلهء كمى با آنان بناى نرمش و ملاطفت و محل سكونتشان را تغيير داد و گفت : اگر مايل هستيد شما را روانهء مدينه كنم
(عماد الدين طبرى ) در اين زمينه مى نويسد:(زينب كس فرستاد نزد يزيد كه اجازت ده ما را تا تعزيت حسين بداريم , يزيد اجازت داد و گفت بايد ايشان را به دار الحجاره بريد تا آنجا گريه كنند. هفت روز آنجا تعزيت داشتند. هر روز چندان زن بر ايشان جمع مى شدند كه از حصر و احصا بيرون بود. مردم قصد كردند كه خود را به خانهء يزيد اندازند و او را بكشند
(مروان ) (48)از اين حال واقف شده نزد يزيد آمد و با او گفت هيچ صلاح ملك تو نيست كه اولاد و اهل بيت و متعلقان حسين آنجا باشند, صلاح در آن است كه كار ايشان بسازى و ايشان را به مدينه فرستى , الله ! الله ! كه كار ملك تو تباه شود به سبب اين عورات
پس يزيد امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ را بخواند و پيش خود بنشانيد و استمالتهاى بسيار كرد و گفت : لعنت بر پسر مرجانه باد! اگر من صاحب جطرف مقابل ج پدر تو بود مى نگذاشتمى كه كار بدين مقام رسيدى و آنچه او از من بخواستى بدادمى و حاجت او را روا كردمى وليكن قضا گذشت , بايد كه چون به مدينه رسى هر كار و حاجتى كه باشد بنويسى و];ّّ امام را خلعت بداد و زنان را تشريفها فرستاد وليكن گويند كه اهل بيت هيچ قبول نكردند) (49)
يزيد بيش از چهار سال پس از فاجعهء عاشورا زنده نماند, اما اين ننگ و رسوايى را براى ابد براى خاندان بنى اميه به ارث گذاشت , به طورى كه هر كدام از خلفاى اموى بعدى كه اندكى عقل و درايت داشتند از تكرار كارهاى يزيد پرهيز مى كردند. چنانكه (يعقوبى ), مورخ نامدار اسلام , مى نويسد
(عبد الملك بن مروان )(در زمان حكومت خود) به (حجاج ) كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابو طالب آلوده نكن , زيرا من ديدم كه چون خاندان حرب (ابو سفيان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (50 )
2ـ احياى سنت شهادت
پيامبر اسلام با آوردن آيينى نو كه بر اساس ايمان به خدا استوار بود, سنت شهادت را پى ريزى كرد و به گواهى تاريخ , عامل بسيارى از پيروزيهاى بزرگ مسلمانان , استقبال آنان از شهادت در راه خدا به خاطر پيروزى حق بود. اما پس از در گذشت پيامبر, در اثر انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود, گسترش فتوحات و سرازير شدن غنايم به مركز خلافت و عوامل ديگر, كم كم مسلمانان روحيهء سلحشورى را از دست دادند و به رفاه و آسايش خو گرفتند, به طورى كه هر كس به هر نحوى قدرت را در دست مى گرفت , مردم از ترس از دست دادن زندگى آرام و گرفتار شدن در كشمكشهاى اجتماعى براحتى از او اطاعت مى كردند, و ستمگرانى كه بنام اسلام بر آن مردم حكومت مى كردند, از اين روحيهء آنان استفاده مى كردند و هر چه از عمر حكومت بنى اميه مى گذشت , اين وضع بدتر مى شد تا آنكه در اواخر عمر معاويه و آغاز حكومت يزيد به اوج خود رسيد
در آن زمان شيوخ قبايل و رجال دينى , غالباً مطيع زر و زور بودند و وجدان و شخصيت خود را در برابر مال و ثروت نا چيز دنيا مى فروختند. رهبران دينى و سياسى آن روز, با آنكه از ريشهء پست خانوادگى (عبيد الله بن زياد) كاملاً آگاه بودند, در برابر وى سر تسليم فرود مى آوردند. اين گونه افراد نه تنها در برابر يزيد و ابن زياد, بلكه در برابر زير دستان ستمگر آن دو نيز مثل موم نرم و مطيع بودند, زيرا جاه و مال و نفوذ در اختيار آنها بود و اين عده مى توانستند در سايه تقرب و دوستى با آنها به نام و نان و نوايى برسند
دستهء ديگرى نيز كه در پستى كمتر از دستهء اول نبود, زاهد نمايان عوامفريب بودند كه رياكارانه تظاهر به زهد و خداشناسى مى كردند تا از طريق ظاهر فريبندهء خويش , لقمهء چربى گير بياورند, ولى همين كه توجه ستمگران وقت را به خود جلب مى كردند, در جرگهء وابستگان به آنان قرار مى گرفتند
مردم آن روز با اين چهره آشنا بودند و چنان با رفتار كثيف اين عده خو گرفته بودند كه اعمال آنان در نظرشان طبيعى و عادى جلوه مى كرد و موجب هيچ گونه اعتراض و انتقادى نمى شد
زندگى مردم عادى آن عصر نيز طورى بود كه يگانه هدف آنان , تاءمين حوائج شخصى بود. هر كس به خاطر زندگى شخصى خود كار مى كرد و به خاطر رسيدن به هدفهاى شخصى زحمت مى كشيد و هيچ فكرى جز دستيابى به مقاصد شخصى نداشت . جامعه و مشكلات بزرگ آن , به هيچ وجه مورد توجه يك فرد عادى نبود
تنها چيزى كه مورد توجه اين گونه افراد بود و خيلى مواظب آن بودند, اين بود كه مقرريشان قطع نشود. آنان از ترس قطع شدن مقررى , دستور روءسا و رهبران خود را بى كم و كاست اجرا مى كردند و از بيم اين موضوع , با هر گونه صحنه ء ظلم و فساد كه روبرو مى شدند, لب به اعتراض و انتقاد نمى گشودند
قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ اين وضع را دگرگون ساخت و سنت شهادت را در جامعهء اسلامى زنده كرد. حسين ـ عليه السلام ـ با قيام خود, پرده از روى زندگى آلوده و پست مسلمانان برداشت و راه نوينى پيش پاى آنان گذاشت كه در];ّّ آن سختى هست , حرمان هست , اما ذلت نيست
براى آنكه ميزان تاءثير قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ در بيدارى روح حماسه و شهادت در جامعهء اسلامى آن روز روشن گردد, بايد توجه داشت كه جامعهء اسلامى پيش از حادثهء عاشورا(با صرفنظر از اعتراضهاى موضعى و مقطعى چون حركت حجر) بيست سال به سكوت و تسليم گذرانده بود و با آنكه در اين مدت نسبتاً طولانى موجبات قيام فراوان بود, كوچكترين قيام اجتماعى رخ نداده بود
در جنبش مردم كوفه نيز, كه به آمدن مسلم انجاميد, ديديم كه يك تهديد دروغين آمدن لشكر شام چگونه انبوه مردم را از گرد نمايندهء شجاعِ سالار شهيدان ـ عليه السلام ـ پراكنده ساخت
فاجعهء كربلا وجدان دينى جامعه را بيدار كرد و تحول روحى اى به وجود آورد كه شعاع تاءثير آن , جامعهء اسلامى را فرار گرفت , و همين كافى بود كه مردم را به دفاع از حريم شخصيت و شرافت و دين خود وا دارد, روح مبارزه را ـ كه در جامعه به خاموشى گراييده بود ـ شعله اى تازه بخشد, و به دلهاى مرده و پيكرهاى افسرده , حياتى تازه دميده آنها را به جنبش در آورد
از نخستين جلوه هاى اين تحول , قيام و مخالفت (عبد الله بن عفيف ازدى ) در كوفه بود. آنگاه كه پسر زياد نخستين سخنرانى پس از جنگ مبنى بر اعلام پيروزى خود را با دشنام و ناسزا به امام حسين ـ عليه السلام ـ آغاز كرد, با خروش و فرياد اعتراض عبدالله بن عفيف كه مردى نابينا بود (51), روبرو گرديد. پسر زياد دستور بازداشت او را صادر كرد. افراد قبيلهء عبدالله او را به منزل رساندند. پسر زياد گروهى از دژخيمان را جهت دستگيرى او فرستاد. عبدالله با شجاعت در برابر يورش آنان مقاومت كرد, ولى سر انجام دستگير شد و به شهادت رسيد (52 )
3ـ قيام و شورش در امت اسلامى
قيام بزرگ و حماسه آفرين امام حسين ـ عليه السلام ـ سر چشمهء نهضتها و قيامهاى متعدد در جامعهء اسلامى گرديد كه به عنوان نمونه برخى از آنها را مورد بحث قرار مى دهيم
الف ـ قيام توابين
نخستين عكس العمل مستقيم شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ(جنبش توابين ) در شهر(كوفه ) بود همين كه امام حسين به شهادت رسيد, و ابن زياد از اردوگاه خود در(نخليه ) به شهر باز گشت , شيعيانى كه فرصت طلايى يارى امام در كار زار عاشورا را از كف داده بودند, بشدت پشيمان شده خود را ملامت نمودند. آنان تازه متوجه شدند كه اشتباه بزرگى مرتكب شده اند, زيرا حسين ـ عليه السلام ـ را دعوت نموده و سپس از يارى او دست نگهداشته اند و او كه بنا به دعوت آنها به عراق آمده بود, در كنار شهر آنان به شهادت رسيده و آنها از جا تكان نخورده اند! اين گروه احساس كردند كه ننگ اين گناه از دامن آنها شسته نخواهد شد مگر آنكه انتقام خون حسين را از قاتلان او بگيرند و يا در اين راه كشته شوند
به دنبال اين فكر بود كه شيعيان نزد پنج تن از روءساى خود در كوفه كه عبارت بودند از
(سليمان بن صرد خزاعى ),(مسيب بن نجبهء فزارى ),(عبد الله بن سعد بن نفيل ازدى ),(عبد الله بن وال تميمى ), و(رفاعة بن شداد بجلى ) رفتند و در منزل سليمان اجتماعى تشكيل دادند. نخست مسيب بن نجبه رشتهء كلام را به دست گرفت و پس از ذكر مقدمه اى چنين گفت
(... ما پيوسته دلباختهء خوبيهاى موهوم خود بوده ياران و پيروان خود را مى ستوديم , ولى در اين امتحانى كه خداوند در مورد پسر پيامبر پيش آورد, دروغ ما آشكار گرديد و ما از اين امتحان سر شكسته و خجلت زده بيرون آمديم و از هر جهت در مورد فرزند پيامبر كوتاهى كرديم
حسين پسر پيامبر به ما نامه ها نوشت و پيكها فرستاد و بارها, چه پنهان و چه آشكار, از ما يارى خواست و راه هر گونه عذر و بهانه را بر مابست . ولى ما از بذل جان خود در ركاب او دريغ ورزيديم تا آنكه در بيخ گوش ما به خشنترين وضع كشته شد. ما آنقدر سستى نموديم كه نه با عمل و زبان او را يارى كرديم , نه با مال و ثروت خود به پشتيبانى وى شتافتيم و نه قبائل خود را جهت يارى او فرا خوانديم
حال , در پيشگاه خدا و در حضور پيامبر چه عذرى داريم ؟ به خدا عذرى غير از اين نداريم كه قاتلان حسين را به كيفر اعمالشان برسانيم و يا در اين راه كشته شويم , باشد كه خداوند از ما راضى گردد...)
آنگاه پس از چند سخنرانى پر شور ديگر,(سليمان بن صرد خزاعى ) كه به رهبرى جمعيت بر گزيده شده بود, سخنانى بدين مضمون ايراد كرد
(ما در انتظار ورود خاندان پيامبر به سر مى برديم و به آنها وعدهء يارى داده براى آمدن به عراق تشويقشان نموديم , ولى وقتى در خواست ما عملى شد و پسر پيامبر به سرزمين ما آمد, سستى كرده ناتوانى پيشه ساختيم و وقت را به امروز و فردا گذرانده در انتظار حوادث نشستيم تا آنكه پسر پيامبر كشته شد
هان ! بپا خيزيد و دست به قبضهء شمشير ببريد! چه آنكه خشم خدا را بر انگيخته ايد, و مادام كه رضاى خدا را به دست نياورده ايد, نبايد به ميان زنان و فرزندان خود باز گرديد. خدا از شما راضى نخواهد بود مگر آنكه انتقام خون فرزند پيامبر را بگيريد
از مرگ نترسيد! به خدا سوگند هر كس از مرگ بترسد محكوم به شكست و ذلت است . بايد مثل بنى اسرائيل باشيد كه موسى ـ عليه السلام ـ به آنان فرمود: شما با گوساله پرستى , به خود ظلم كرديد, اينك در پيشگاه آفريدگار خود توبه نماييد و خود را بكشيد...)(53)
به دنبال اين اجتماع , سليمان بن صرد جريان را به (سعد بن حذيفة بن يمان ) و شيعيان ديگر(مدائن ) نوشت و از آنان يارى خواست . آنان نيز دعوت سليمان را پذيرفتند همچنين سليمان به (مثنى بن مخرمهء عبدى ) و شيعيان ديگر(بصره ) نامه نوشت و آنها نيز پاسخ مساعد دادند
انگيزهء توابين
توابين معتقد بودند كه مسئول قتل حسين ـ عليه السلام ـ در درجهء اول حكومت بنى اميه است نه افراد, و لذا به منظور خوانخواهى به سوى شام حركت كردند و گفتند پس از انتقام از بنى اميه , به سراغ جنايتكاران كوفه مى رويم
همان طور كه ملاحظه شد, انگيزهء اين جنبش , احساس ندامت از گناه , و شوق به جبران خطا بود. در لابلاى سخنان و نامه ها و خطبه هاى توابين , احساس عميق پشيمانى , و شور و شوق سوزان به شستشوى گناه , موج مى زند و هر كس مرورى در آنها بكند اين موضوع را بخوبى لمس مى كند. همين انگيزه بود كه قيام توابين را در ارزيابى ظاهرى به صورت يك قيام انتحار آميز جلوه گر ساخته بود. توابين فقط در صدد گرفتن انتقام , و جبران لغزش و گناه خود بودند و جز اين هيچ هدف ديگرى نداشتند. اين عده نه طالب فتح و پيروزى بودند و نه خواهان حكومت و غنيمت , بلكه يگانه هدفشان انتقام بود. آنان وقتى خانه هاى خود را ترك مى گفتند اطمينان داشتند كه ديگر به خانه هاى خود باز نخواهد گشت . آنان تشنهء مرگ در راه هدف خود بودند, به طورى كه دشمن به آنها امان داد ولى آنها از قبول امان سرباز زدند! زيرا آن را دامى براى شكست قيام مى دانستند
نيرهاى توابين
تنها شيعيان نبودند كه به انقلاب توابين پيوستند, بكله كليهء كسانى كه خواهان تغيير اوضاع , و شكستن يوغ ظلم دستگاه حكومت اموى از طريق جنبشى خونين بودند به توابين پيوستند
البته به علت آنكه قيام توابين يك قيام انتقامجويانه و شهادت طلبانه بود, و عناصر انقلابى هيچ هدفى جز انتقام و يا مرگ در اين راه نداشتند, عدهء زيادى به آنان نپيوستند. در دفتر سليمان بن صرد شانزده هزار نفر ثبت نام كرده بودند كه از اين عده جز پنج هزار نفر حاضر نشدند (54)در حالى كه تعداد سپاه شام سى هزار نفر بود. البته علت اين موضوع روشن است زيرا هميشه فقط افرادى كه در سطح عالى فداكارى و جانبازى در راه عقيده قرار دارند, مجذوب اقدامات شهادت طلبانه مى شوند, بديهى است كه تعداد اين قبيل افراد در هر زمانى اندك است
عمليات توابين
جنبش توابين در سال شصت و يك هجرى آغاز شد. توابين از آن تاريخ پيوسته ساز و برگ جنگى فراهم ساخته و مردم را مخفيانه به خونخواهى حسين ـ عليه السلام ـ دعوت مى كردند. مردم نيز از شيعه و غير شيعه دسته دسته به آنها مى پيوستند. توابين سر گرم مقدمات قيام بودند كه يزيد مرد. پس از مرگ يزيد, توابين عده اى را به اطراف فرستادند تا مردم را دعوت به همكارى كنند. در اين هنگام , احتياط و اختفا را كنار گذاشته علناً به تهيهء اسلحه و تجهيزات جنگى پرداختند
تا آنكه شب جمعه پنجم ربيع الثانى سال 65ق نخستين شعلهء قيام زبانه زد: در آن شب , توابين با هم به سوى تربت پاك امام حسين ـ عليه السلام ـ روانه شدند و همين كه بالاى قبر آن حضرت رسيدند, فريادى از دل بر آورده عنان اختيار از كف دادند و اين سخنان را با اشك ديدگان در هم آميختند
(پروردگار! ما فرزند پيامبر را يارى نكرديم , گناهان گذشتهء ما را بيامرز و توبهء ما را بپذير, به روح حسين و ياران راستين و شهيد او رحمت فرست , ما شهادت مى دهيم كه بر همان عقيده هستيم كه حسين بر سر آن كشته شد. پروردگار! اگر گناهان ما را نيامرزى و به ديدهء رحم و عطوفت بر ما ننگرى زيانكار و بدبخت خواهيم بود...)
پس از پايان اين صحنهء مهيج و شور انگيز, قبور شهدا را ترك گفته به سمت شام حركت كردند و در سرزمينى بنام (عين الورده ) با سپاه شام , كه فرماندهى آنها را عبيد الله بن زياد به عهده داشت , روبرو شدند و پس از سه روز نبرد سخت , سر انجام شكست خوردند و سران انقلاب بجز(رفاعه ) به شهادت رسيدند و بقيهء نيروهايشان به فرماندهى رفاعة بن شداد به كوفه باز گشتند و به هواداران مختار كه در كوفه فعاليت داشتند, پيوستند (55)
قيام توابين , گر چه هدف اجتماعى روشنى نداشت , و نيز خيلى زود با شكست روبرو گرديد, ولى در هر حال بر مردم كوفه تاءثير عميقى به جا گذاشت و افكار عمومى را براى مبازره با حكومت بنى اميه آماده ساخت
ب ـ قيام مختار
در سال شصت و شش هجرى (مختار بن ابى عبيد ثقفى ) در عراق قيام كرد تا انتقام خون حسين ـ عليه السلام ـ را از قاتلان آن حضرت بگيرد
مختار پس از ورود(مسلم بن عقيل ) به كوفه , با او همكاى مى كرد, ولى همزمان با گرفتارى و شهادت مسلم , توسط عبيد الله بن زياد دستگير و زندانى شد. او پس از حادثهء عاشورا به وساطت (عبد الله بن عمر)(شوهر خواهرش ) نزد يزيد, از زندان آزاد گرديد و چون در آن ايام (عبد الله بن زبير) در مكه قيام كرده خود را خليفهء مسلمانان معرفى مى كرد, مختار رهسپار مكه شد و به همكارى با عبدالله بن زبير پرداخت
در سال شصت و چهار هجرى , پنج ماه پس از مرگ يزيد, مختار چون آمادگى مردم عراق را جهت قيام و انقلاب بر ضد بنى اميه و بى ميلى آنها را نسبت به حكومت عبدالله بن زبير شنيد, رهسپار كوفه گرديد و فعاليت خود را آغاز كرد.];ّّ (56)
راز ناكامى عبد الله بن زبير در عراق
براى آنكه بدانيم چرا مردم عراق ابتداءاً به ابن زبير پيوستند و سپس دعوت مختارا را پذيرفته و بر ضد او قيام كردند, بايد توجه داشته باشيم كه جامعهء آن روز عراق خواستار دو چيز بود
1ـ اصلاحات اجتماعى و حمايت از موالى (مسلمانان غير عرب كه در حكومت بنى اميه مورد ستم واقع شده بودند
2ـ گرفتن انتقام خون بنى هاشم از امويان
به اميد تاءمين اين دو خواسته بود كه جامعهء عراق با ابن زبير بيعت كرد; زيرا وى , هم دشمن امويان بود و هم تظاهر به صلاح و زهد و بى اعتنايى به دنيا مى كرد, ولى عملاً ثابت شد كه حكومت ابن زبير چندان تفاوتى با حكومت امويان ندارد! درست است كه ابن زبير عراق را از زير نفوذ و تسلط امويان نجات داد, ولى قاتلان حسين ـ عليه السلام ـ و عناصر جنايتكار و خطر ناكى همچون (شمر بن ذى ـ الجوشن ),(شبث بن ربعى ) و(عمرو بن حجاج ) كه در فاجعه ء عاشورا نقش مهمى داشتند, نه تنها هنوز در كوفه زنده بودند, بلكه از مقربان حكومت بودند
پسر زياد از نظر اجراى عدالت نيز مقصود عراقيان را تاءمين نكرد, زيرا موالى هنوز هم مثل زمان بنى اميه در محروميت به سر مى برندند و قدرت و امكانات , همه در دست شيوخ قبائل بود. عدم تاءمين خواسته هاى عراقيان باعث شد كه مردم از اطراف ابن زبير پراكنده شده از قيام مختار پشتيبانى كنند
مختار دعوت خود را وابسته به (محمد بن حنفيه ), فزرند امير موءمنان , معرفى كرد و همين مطلب باعث اطمينان مردم به حركت وى شد. او شعار خود را جمله ء(يالثارات الحسين ):(پيش به سوى انتقام گيرى خون حسين ) قرار داد و اين موضوع , عراقيان را به تاءمين اهداف خويش اميدوار مى كرد
مختار پس از رسيدن به قدرت , از گروه (موالى ) حمايت كرد و گامهايى در جهت تاءمين حقوق اجتماعى آنان برداشت . اين اقدام مختار, اشراف و بزرگان قبائل عرب را بر ضد وى تحريك كرد. آنان اجتماعاتى به اين منظور تشكيل داده توطئه ها كردند و با كمك نيروهاى عبد الله بن زبير براى جنگ با مختار آماده شدند. در راءس اين سران مخالف , قاتلان امام حسين ـ عليه السلام ـ قرار داشتند, و همين موضوع كافى بود كه انقلابيون را وادار به ايستادگى نموده براى رسيدن به پيروزى مصمم سازد
مختار, قاتلان امام حسين ـ عليه السلام ـ را سخت مورد تعقيب قرار داد و به هلاكت رسانيد , به طورى كه ظرف يك روز دويست و هشتاد نفر از آنان را كشت و خانه هاى چند تن از سران جنايتكاران را كه فرار كرده بودند, ويران كرد. از جمله خانه ء(محمد بن اشعث ) را تخريب كرد و دستور داد با مصالح آن , خانه ء(حجر بن عدى ) شهيد و يار جانباز على ـ عليه السلام ـ را كه توسط زياد بن ابيه تخريب شده بود, بسازند (57)
4ـ انقراض بنى اميه
بحث اجمالى پيرامون نهضت توابين و قيام مختار, از اين جهت صورت گرفت كه اين دو قيام تاريخى از نظر زمانى به فاصلهء كمى پس از شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ رخ داده اند, وگرنه مى دانيم كه قيامهاى نشاءت گرفته از نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ منحصر به اينها نبوده است , بلكه طى سالهاى بعد چندين قيام صورت گرفت كه بزرگترين آنها انقلاب عباسيان بود كه در سال 132هجرى به پيروزى رسيد و بساط حكومت بنى اميه را برچيد. نيرومندترين عامل پيروزى عباسيان در اين انقلاب , شرح ستمگريهاى بنى اميه نسبت به بنى هاشم و مظلوميت اين خاندان بود و از نظر تحريك خشم مردم بر ضد بنى اميه , ياد آورى شهادت امام حسين ـ];ّّ عليه السلام ـ بيشترين تاءثير را داشت
مورخان مى نويسند
هنگامى كه سر بريده ء(مروان ), آخرين خليفه اموى , را نزد(ابو العباس ), نخستين خليفهء عباسى , آوردند, ابوالعباس سجده اى اى طولانى كرد و پس از آنكه سراز سجده برداشت , خطاب به سر بريدهء مروان چنين گفت
(ستايش خدا را كه انتقام مرا از تو و قبيله ات گرفت , ستايش خدا را كه مرا بر تو پيروز و مظفر گردانيد). سپس افزود:(اكنون , برايم مهم نيست كه مرگم كى فرا رسد, زيرا به انتقام خون حسين ـ عليه السلام ـ دو هزار نفر از بنى اميه را كشتم ...) (58)
وقتى كه جنازه هاى نيمه جان سران بنى اميه را در برابر ابوالعباس روى هم انباشتند, دستور داد بر فراز جنازه ها سفره اى گستردند و غذا آماده نمودند, آنگاه روى جنازه ها نشست و سر گرم صرف غذا شد, در حالى كه هنوم بعضى از آنها زير پاى او تكان مى خوردند! وقتى كه از خوردن غذا فارغ شد, گفت : هرگز در عمرم غذايى به اين گوارايى نخورده ام
آنگاه گفت : پاهاى اينها را گرفته بكشيد و در راهها بيفكنيد تا مردم اينان را پس از مرگشان نيز لعن كنند(همچون زمان حياتشان ). طولى نكشيد كه مردم ديدند سگها پاهاى جنازه هايى را گرفته و بر زمين مى كشند و مى برند كه لباسهاى مليله دوزى شده و گرانقيمت بر تن آنها است ! (59)


1/1- ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابة، ط1، بيروت، دارحيأ التراث - العربى، 1328 ه'.ق، ج 1، ص -333 حافظ ابن عساكر، تاريخ دمشق، (جلد مربوط به شرح حال حسين بن على)، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، ط 1، موسسة المحمودى للطباعةو النشر، 1398 ه'.ق، ص 141.
1/2-ابن حجر، همان كتاب، ص 333.
1/3-حافظ ابن عساكر، همان كتاب، ص 164.
1/4-نصر بن مزاحم، وقعه صفين، ط 2، قم، مكتبة بصيرتى، صفحات: 114 و 249 و 530.
1/5-نصر بن مزاحم، همان كتاب، ص 507.
1/6-ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 3، ص 405.
1/7-ابن حجر، همان كتاب، ص 333.
1/8-جهت اطلاع بيشتر در اين زمينه ر.ك به: ارزيابى انقلاب حسين، تاليف محمد مهدى شمس الدين، ترجمه مهدى پيشوائى، چاپ 2، قم، انتشارات توحيد.
1/9-درباره انگيزه سخنان مغيره در صفحات آينده توضيح خواهيم داد.
1/10- ابن قتيبه دينورى، الامامة السياسة، ط 3، قاهره، مكتبه مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه'.ق، ج 1، ص 184.
1/11- طوسى، اختيار معرفة الرجال )، تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 48.
1/12-ابن قتيبه دينورى، همان كتاب، ج 1، ص .180 اين نامه با اختلاف در الفاظ، در بحارالانوار (تهران، مكتبه الاسلاميه، 1393 ه'.ق) ج 44، ص 212 به بعد - احتجاج طبرسى (نجف، المطبعة المرتضوية)
ج 2، ص 161 - اختيار معرفه الرجال (تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه'.ق) ص 48 آمده است، ولى ما در ترجمه، عبارت الامامة و السياسة را در نظر گرفتيم.
1/13-كتاب سليم بن قيس الكوفى، قم، داراكتب الاسلاميه، ص 206 - طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضويه، ص 161 - علامه امينى، عبدالحسين، الغدير، ط 4، بيروت، درالكتاب العربى، 1397 ه'.ق، ج 1، ص 198.
1/14-تحف العقول، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، 1363 ه'.ش، ص 237-239.
1/15-شريف القرشى،باقر، حياة الامام الحسين بن على، قم، مكتبة الداورى، ج 2، ص 231 (به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.)
1/16-شيخ مفيد، الارشاد،قم، مكتبة بصيرتى، ص 200.
1/17-شيخ مفيد، همان كتاب، ص 203- ابومخنف، لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف ازدى، مقتل الحسين، قم، ص .16 از آنجا كه مطالب نسخه موجود از مقتل معروف ابى مخنف كه از قديمى‏ترين منابع در مورد حادثه عاشورا است، با آنچه طبرى و ديگران از او نقل كرده‏اند تطبيق نمى‏كند، و از اين نظر از اعتبار لازم برخوردار نيست، حجه الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ حسن غفارى روايت طبرى از ابى مخنف را در اين زمينه استخراج و با مقدمه‏اى در شرح حال لوط بن يحيى همراه با پاورقيها و تعليقات و توضيحات مفيد به صورت مستقل به طبع رسانده‏اند. در اين كتاب هر جا از اين مقتل نام برده‏ايم، مقصود اين نسخه است.
1/18-د بن طاووس، اللهوف فى قتلى الطفوف، قم، مكتبه الداورى، ص 15.
1/19-آنچه در زمينه ماهيت و عوامل قيام امام حسين (ع) در اين بخش مطرح گرديد، از بحثهاى استاد شهيد مرتضى مطهرى در جلد دوم كتاب «حماسه حسينى» (تهران، انتشارات صدرا، 1361 ه'.ش) اقتباس و تلخيص شده است.
120-لسى، بحارالانوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1393 ه'.ق، ج 44، ص 329.
1/21- مقتل الحسين، قم، ص 85 - محمدبن جرير الطبرى، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، دارالقاموس الحديث، ج 6، ص 229 - عز الدين بن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 4، ص 48 - نجمى، محمد صادق، سخنان حسين بن على (ع) از ميدنه تا كربلا، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، ص 148.احمد بن يحيى البلاذرى نيز بخشى از اين خطبه را در «انساب الاشراف» ج 3، ص 171 نقل كرده است .
1/22-برى، همان كتاب، ص 200- ابو مخنف، همان كتاب، ص 86 - نجمى، همان كتاب، ص .54 .
23- حسن بن على بن شعبه، تحف العقول، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، 1363ه'.ش، ص 245 - ابومخنف، همان كتاب، ص 86 - طبرى، همان كتاب ص 229 - نجمى، همان كتاب، ص .180 اين خطبه را ابن عساكر در تاريخ دمشق(تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، چاپ موسسه بيادر214) و سيد بن طاووس در اللهوف (قم، مكتبه الداورى، ص 33) و مجلسى در بحارالانوار (تهران، المكتبه الاسلاميه، 1393 ه'.ق، ج 44، ص 192) با اندكى تفاوت نقل كرده‏اند و طبق نقل ابن عساكر و مجلسى، امام اين خطبه را در كربلا و پس از رويارويى با سپاه عمربن سعد ايراد كرده است. آنچه ما نقل كرديم طبق روايت حسن بن على بن شعبه است.
1/24-ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ط 1، قاهره، داراحيأ الكتب العربى، 1378 ه'.ق، ج 9،ص 53(شرح خطبه 139) سخنان ابوسفيان را «ابن عبدالبر» در كتاب «الاستيعاب فى معرفه الاصحاب»(در حاشيه الاصابه) ط 1، بيروت، دارااحيأ التراث العربى، 1328 ه'.ق، ج 4، ص 87 و تقى الدين مقريزى در كتاب «النزاع و التخاصم فيما بين بنى اميه و بنى هاشم» (قاهره، مكتبه الاهرام) با اين تفاوت نقل كرده‏اند كه ابوسفيان اين سخنان را خطاب به عثمان گفته است.
1/25-ترى، شيخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مركز نشر كتاب، 1379 ه.ق، ج 10، ص 80.
1/26-عودى، على بن الحسين، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص 454 (شرح حال مامون).
1/27-عشر الندامان قومواواسمعوا صوت الاغانى
واشربوا كاس مدام واتركوا ذكر المعانى
شغلتنى نغمه العيدان عن صوت الاذان
و تعوضت عن الحور خمورا فى الدنان
(سبط ابن الجوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه، 1383 ه'.ق، ص 291).
1/28-حاج شيخ عباس قمى، تتمة المنتهى فى وقايع ايام الخلفأ، چاپ دوم، تهران، شركت سهامى طبع كتاب، 1333 ه'.ق، ص 44.
1/29-غذقذونه نام ناحيه سرحدى ميان شام و روم بوده است كه طراطوس و مصيصه در آن واقع است.
1/30-ديرمران محلى در نزديك دمشق است. ياقوت حموى مى‏گويد: «مران به ضم حرف اول، تثنيه مر مى‏باشد»
(معجم البلدان، ماده دير). ديرهاى مسيحى نشين در اطراف بلاد اسلام مركز بدترين و وقيحترين انواع فسق و فجور و شرابخوارى بوده است و همه هوسرانان عصر اموى و عباسى براى استفاده از وسائل لهو و لعب به اين مكانها كه در اصل براى عبادت بوده است، روى مى‏آوردند. يزيد نيز به همين جهت به دير مران كه مركز سرسبز و خرم و آماده براى فسق و فجود بوده، رفته بوده است (عسكرى، سيد مرتضى، نقش ائمه در احيأ دين، تهران، موسسه اهل البيت، بنياد بعثت، 1361 ه'.ش، ج 6، ص 72 (به نقل از: معجم البلدان و الديارات شابشتى).
1/31-ابن واضح، تاريخ يعقوبى، ترجمه دكتر محمد ابراهيم آيتى، چاپ سوم، تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1362 ه'.ش، ج 2، ص 160 -بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، بغداد، مكتبة المثنى، ج 4، ص 3، - ياقوت حموى، معجم البلدان، بيروت، دارحيأ التراث العربى، 1399 ه'.ق، ص 534(ماده دير) بااندكى اختلاف در الفاظ .
1/32 -على بن الحسين، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص7 6.
1/33- اخطب خوارزمى، مقتل الحسين، تحقيق: شيخ محمد سماوى، قم، مكتبة المفيد، ج 2، ص 183.
1/34-مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 68.
1/35- سمو المعنى فى سموالذات، بيروت، مكتبة دارالتربية، 1972 م، ص 58.
1- حاج شيخ عباس قمى , تتمة المنتهى فى وقايع ايام الخلفا, چاپ دوم , تهران , شركت سهامى طبع كتاب ,
1333هـ.ش , ص 43 البته خوردن شراب در آيين واقعى مسيح مثل آيين اسلام تحرم شده است . گرايش يزيد به مسيحيت , در حقيقت , به انحرافها و بد آموزيهاى ساختگى اى بود كه بعدها در اين آيين راه يافته بود
2چانكه بعضى از دانشمندان گفته اند, ظاهراً(سرجون ) معرب (سر ژيوس ) مى باشد-
3- ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 22ـ طبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 199ـ ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 23ـ شيخ مفيد, الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 205 ـ ابو على مسكويه , تجارب الاءمم , تهران , موءسسهء سروش , 1366هـ.ش , ج 2 ص 42بنا به نقل (فردينان توتل ) مسيحى در(معجم اءعلام الشرق و الغرب = المنجد), وزير ماليه و حسابدار ارتش معاويه (منصور بن سرجون ) پدر(يوحنا دمشقى ) بوده است . آيت الله لطف الله صافى در كتاب (پرتوى از عظمت حسين عليه السلام ) در اين زمينه مى نويسند:(عقاد) در كتاب (معاويه بن ابى سفيان فى الميزان )(ص 168 مى گويد: معاويه امور مالى را به (سر جون بن منصور) و پس از او به پسرش (منصور) واگذار كرد.(ابو على مسكويه ) مى نويسد:منشى ديوان ماليات حكومت معاويه و يزيد(سر جون بن منصور) رومى بود ( تجارب الاءمم , تهران , موءسسهء سروش , 1366هـ.ش , ج 2ص 211و 291. از طرف ديگر, از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه هنگامى كه على بن الحسين عليه السلام را با ديگر بازماندگان امام حسين عليه السلام در دمشق در خانهء مخروبه اى جاى دادند, يكى از آنان گفت : ما را در اين خانه جاى داده اند كه سقف فرو ريزد و ما را بكشد. نگهبانان به زبان رومى گفتند: اينها را بنگر, از خراب شدن خانه مى ترسند, با آنكه فردا آنها را مى برند و مى كشند! على بن الحسين عليه السلام فرمود: هيچ كس از ما زبان رومى را جز من بنيكويى نمى دانست (ابو جعفر محمد بن الحسين الصفار, بصائر الدرجات , تصحيح و تعليق : حاج ميرزا محسن كوچه باغى , تهران , منشورات الاءعلمى , 1404هـ.ق , جزء 7 باب 12 ص 338 اين روايت نشان مى دهد كه ماءموران حكومت ];ّّ يزيد, جهت نگهبانى اسيران , به زبان رومى سخن مى گفته اند و به احتمال قوى رومى الاءصل بوده اند. التبه آگاهى امام چهارم از زبان رومى در پرتو علم امامت بوده است و اصولا اين روايت در كتاب (بصائر الدرجات ) در باب آگاهى امامان از همهء زبانها نقل شده است
4انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذ قد بليت الاءمة براع مثل يزيد(سيد بن طاووس ,- اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 11
5ما الامام العامل بالكتاب و الاخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه على ذات الله (شيخ مفيد,- الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 204ـ ابو محنف , مقتل الحسين , قم , ص 17ـ طبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 196
6دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين عليه السلام , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص - 185
7- آيتى , دكتر محمد ابراهيم , بررسى تاريخ عاشورا, چاپ دوم , تهران , كتابخانهء صدوق , 1347هـ.ش , ص 47
8بلا ذرى , احمد بن يحيى , انساب الاءشراف , ط 1 بيروت , موءسسه الاءعلمى للمطبوعات , 1394هـ.ق , ص - 317
9هر دو جريان را مسعودى در مروج الذهب (بيروت , دار الاندلس , ج 3 ص 31 آورده است-
10- اين ابى الحديد, شرح نهج البلاغه , قاهرة دار احياء الكتب العربية, 1961م , ج 7 ص 159
11- سورهء شورى :22
12- سورهء اسراء . 26
13- سورهء احزاب : 33
14- اخطب خوارزمى , مقتل الحسين , تحقيق و تعليق : شيخ محمد سماوى , قم , منشورات مكتبة المفيد, ج 2 ص 61ـ سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 74 ـ دكتر شهيدى , سيد جعفر, زندگانى على بن الحسين ـ عليه اسلام ـ چاپ اول , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1365هـ.ش , ص 66
15- دكتر شهيدى , سيد جعفر, تاريخ تحليلى اسلام تا پايان امويان , چاپ ششم , تهران , مركز نشر دانشگاهى , 1365 هـ.ش , ص 170
16- تاريخ الامم و الملوك , بيروت , دار قاموس الحديث , ج 7 ص 421
17- الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 260
18- تاريخ يعقوبى , نجف , منشورات المكتبة الحيدرية, 1348هـ. ق , ج 3 ص 49(ضمن حوادث زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز). اين مطلب در كتاب (الاختصاص ) شيخ مفيد(قم , دفتر انتشارات جامعهء مدرسين ), ص 315و نيز در بحار الاءنوار(تهران , مكتبة الاسلامية, 1393هـ.ق ) ج 46 ص 119از امام صادق ـ عليه السلام ـ به اين صورت نقل شده است : لما ولى عبدالملك بن مروان فاستقامت له الاءشياء, كتب الى الحجاج كتابا و خطه بيده , كتب فيه :بسم الله الرحمن الرحيم من عبدالله عبدالملك بن مروان الى الحجاج بن يوسف اما بعد فحسبى دماء بنى ـ عبدالمطلب فانى راءيت آل ابى سفيان لما و لغوا فيها لم يلبثوا بعدها الا قليلا و السلام ... (مثل مشهور:هر كه با آل على در افتاد, بر افتاد), ريشه در همين گونه واقعيات مسلم تاريخى دارد
19- ابن الطقطقا, الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية, بيروت , دار صادر, ص 122
20- (استاد شهيد) مطهرى , مرتضى , حماسهء حسينى , چاپ اول , تهران , انتشارات صدرا, 1361هـ.ش , ج 1 ص 312ـ 313
21- امين , احمد, فجر الاسلام , ط 9 مكتبة النهضة المصريه , 1964م , ص 284
22- شمس الدين , محمد مهدى , ارزيابى انقلاب حسين ـ عليه السلام ـ ترجمهء مهدى پيشوائى , قم , انتشارات توحيد, 1362 ص 135ـ 137
23- شمس الدين , همان كتاب , ص 137ـ 140
24- سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 69
25- الحمد الله الذى فضحكم و قتلكم و اءكذب احدوثتكم
26- انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا و الحمدلله (شيخ مفيد, الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 244
27- سيد بن طاووس , همان كتاب , ص 68
28 دكتر آيتى بيرجندى , محمد ابراهيم , بررسى تاريخ عاشورا, چاپ دوم , تهران , كتابخانهء صدوق , 1347هـ.ش , ص 203
29- در كتاب (لهوف ) رواى خطبه ,(بشير بن خزيم اسدى ) ذكر شده است و در نسخه ء(بلاغات النساء), هم به صورت خديم و هم به صورت خدام , نقل شده است
30- معمولاً هر جا ام كلثوم , به صورت مطلق ياد شود, مقصود زينب كبرى ـ عليها السلام ـ دختر بزرگ على عليه السلام ـ است
31- بلاغات النساء, قم , مكتبهء بصيرتى , ص 24 دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين ـ عليه السلام ـ تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص 182
32- وقتى پيامبر اسلام مكه را فتح كرد, بزرگان قريش و در راءس آنان ابو سفيان , جد يزيد, از گذشتهء خود پشيمان بودند و مى ترسيدند كه پيامبر آنان را مجازات كند, ولى حضرت به آنان فرمود:(برويد, شما آزاد شدگانيد) زينب ـ عليها اسلام ـ با اين بيان , اشاره به آن عفو بزرگ جد خود در مورد جد يزيد دارد
33- ابن ابى طيفور, همان كتاب , ص 12ـ 23
34- دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين عليه السلام , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص 187ـ 189 با اندكى تغيير در الفاظ و عبارات
35- سيد ابن طاووس , اللهوف , قم , منشورات الداورى , ص 66ـ دكتر شهيدى , سيد جعفر, زندگانى على بن الحسين عليه السلام , چاپ اول , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1365هـ.ش , ص 56ـ حسنى , على اكبر, امام چهارم پاسدار انقلاب خونين كربلا, قم , انتشارات نسل جوان , ص 38ـ 40) احتمال هست كه اين سخنرانى در باز گشت اهل بيت از شام , در كوفه ايراد شده باشد, زيرا از ايك طرف , خطبه طولانى است و در موقع رفتن به شام , براى ايراد چنين خطبه اى , نه آزادى وجود داشت و نه وقت و فرصت , و از طرف ديگر, طبرسى در آغاز اين خطبه مى گويد: احتجاج على بن الحسين ـ عليه السلام ـ على اهل الكوفه حين خرج من الفسطاط و توبيخه اياهم على غدر هم و نكثهم ...(احتجاج , نجف , المطبعة المرتضوية ج 2 ص 166 و مى دانيم كه موقع رفتن به شام خيمه اى وجود نداشته است كه امام از آن بيرون آيد
36- سورهء زمر: 42
ّّ 37 سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 68
38- برخى از مورخان كه خطبهء حضرت سجاد را با عبارت (فضلنا بسبع ) نقل كرده اند, فضيلت هفتم را ذكر نكرده اند, و برخى , فضيلت هفتم را به صورت (منا البتول ) و بعضى ديگر(منا المهدى ) نقل كرده اند
39- اشاره است به داستان نصب حجر الاءسود توسط پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در سن 35سالگى آن حضرت و رفع اختلاف مردم مكه با اين تدبير
40- گويا اشاره است به شكسته شدن شمشير على عليه السلام در جريان جنگ (احد) كه از طرف خداوند عالم , شمشير ذو الفقار به او داده شد. شايد هم اشاره به موردى بوده كه حضرت با دو دست شمشير مى زده است , به قرينه ء دو نيزه
41- دربارهء هجرت كردن على عليه السلام چند احتمال وجود دارد كه ذيلاً به آنها اشاره مى شود
الف ـ هجرت از مكه به مدينه در صدر اسلام و سپس هجرت از آنجا به يمن در اواخر عمر پيامبر براى ارشاد و هدايت مردم آن سامان
ب ـ هجرت از مكه به مدينه و سپس از آنجا به كوفه (پس از رحلت پيامبر و در دوران خلافت خود على عليه السلام
ج ـ هجرت از مكه به شعب ابى طالب (كه مدت سه سال طول كشيد) و سپس هجرت از مكه به مدينه (حسنى , على اكبر, امام چهارم پاسدار انقلاب خونين كربلا, قم , انتشارات نسل جوان , ص 66
42- بحار الاءنوار, تهران , المكتبة الاسلامية, 1393هـ. ق , ج 45 ص 137 بعضى از قسمتهاى خطبهء امام سجاد عليه السلام ترجمه نگرديده است و اين قسمتها با نهادن سه نقطه مشخص شده است
43- كامل بهائى , تهران , مكتب مرتضوى , ص 301
44- سبط ابن الجوزى , تذكرة الخواص , نجف , منشورات المكتبة الحيدرية, 1383هـ.ق , ص 262
45- سبط ابن الجوزى , همان كتاب , ص 290
46- البته اين قسمت را يزيد, يا مورخان دربارى آن روزگار, از خود اضافه كرده اند زيرا هرگز امام حسين ـ عليه السلام ـ نگفته بود كه حاضر است دست بيعت در دست يزيد بگذارد, و اساساً پيام نهضت عاشورا, از اول تا آخر, نفى بيعت با يزيد و يزيديان است
47- ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 87ـ اين جريان را طبرى در تاريخ خود(چاپ بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 266 و نيز سبط ابن الجوزى در تذكرة الخواص (چاپ نجف , المطبعة الحيدرية, 1383 هـ. ق , ص 261و 265 به اختصار نقل كرده اند
حتى ابن زياد نيز پس از فاجعهء كربلا از عواقب جنايتى كه مرتكب شده بود, نگران شد. گواه اين معنا گفتگويى است كه بين او و عمر بن سعد رد و بدل شده است و طبرى و ابى مخف آن را بدين صورت نقل كرده اند
پس از كشته شدن حسين بن على عليه عليه السلام , عبيد الله بن زياد به عمر بن سعد گفت : آن نوشته اى كه دربارهء قتل حسن به تو داده بودم , كجاست ؟ عمر سعد گفت
ـ به دنبال اجراى فرمان تو رفتم و آن نامه گم شد
ـ حتما بايد آن را بياورى
ـ گم شده است
ـ به خدا سوگند بايد آن را به من برگردانى
ـ آن را نگهداشته ام تا در مدينه به پير زنان قريش نشان داده دستاويز قرار دهم , من به تو يك خدمت و خير خواهى كردم كه اگر به پدرم سعد وقاص كرده بودم , حق پدرى او را ادا كرده بودم
در اين هنگام برادر ابن زياد بنام (عثمان ) گفت : عمر بن سعد راست گفت , به خدا سوگند دوست داشتم كه تا روز قيامت نسل زياد خوار مى شد ولى حسين بن على كشته نمى شد
رواى قضيه كه خود شاهد اين گفتگو بوده , اضافه مى كند: به خدا سوگند ابن زياد خوف برادر خود را رد نكرد!(تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 268ـ ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 229
48- مروان پس از مرگ معاويه در مدينه بود است , مگر اينكه بگوييم در اين مدت به شام سفر كرده بوده است
49- عماد الدين طبرى , كامل بهائى , تهران , مكتب مرتضوى , ص 302
50- تاريخ يعقوبى , نجف , منشورات الحيدرية, 1384هـ. ق , ج 3 ص 49ضمن حوادث زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز). اين نامه را در صفحات گذشته نيز نقل كرده ايم
51- عبدالله بن عفيف از ياران على عليه السلام بود و يك چشمش را در جنگ جمل و چشم ديگر را در جنگ صفين از دست داده بود
52- محمد بن جرير الطبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 263ـ ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 207ـ سيد ابن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 69
53- و اذ قال موسى لقومه يا قوم انكم ظلمتم اءنفسكم باتخاذكم العجل فتوبوا الى باركم فاقتلوا اءنفسكم ...(بقره :54
54- از مدائن هفتاد نفر و از بصره سيصد نفر جهت پيوستن به توابى حركت كرده بودند, اما هنگامى به ميدان جنگ نزديك شدند كه توابين شكست خورده بودند
55- ابو مخنف , مقتل الحسين , ص 248ـ 310ـ ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 158ـ 186
56- ابوالعباس المبرد, الكامل فى اللغة و الاءدب , ط 1 بيروت , دارالكتب العلمية, 1407هـ.ق , ج 2 ص 112ـ 116ـ اخطب خوارزمى , مقتل الحسين , تحقيق و تعليق شيخ محمد سماوى , قم , منشورات المفيد, ج 2 ص 202به بعد. در آن ايام توابين در كوفه سرگرم آمادگى و جمع آورى نيرو بودند, ولى مختار مى گفت : سليمان آگاهى لازم را در مسائل جنگى و نظامى ندارد و بزودى شكست خواهد خورد
57- ابن اثير, همان كتاب , ج 4 ص 211ـ 244
58- ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه , قاهر, دار احياء الكتب العربية, ج 7 ص 130 اين قضيه را مسعودى نيز در مروج الذهب (بيروت , دارالاءندلس ) ج 3 ص 257نقل كرده , ولى به جاى دو هزار نفر, دويست نفر نقل كرده است
59- ابن ابى الحديد, همان كتاب , ج 7 ص 139


سيره پيشوايان - مهدى پيشوايى

 

 

انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار

www.sabzevarlib.com - www.sabzevarlib.ir