©2006
www.sabzevarlib.com

انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار

تهيه كننده و طراح

 انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار

علي اكبر ملكي

 
نام كتاب : كرامات الحسينية (ع ) ج 2 (معجزات سيّد الشهداء (ع ) بعد از شهادت )
مؤ لف : على مير خلف زاده

         

مقدمه

الحمدللّه ربّ العالمين و الصّلوة و السّلام على سيّدنا محمّد و آله (ص ) سيّما مولانا حجّة بن الحسن روحى و ارواح العالمين له الفداه .
مسئله كرامات و معجزمات طورى در اين دنياى قرن بيستم و علم جلب توجّه كرده كه بيشتر دانشمندان دنيا در اين باره مطالب و مسائل نوشته اند و معترف به معجزات و كرامات و خوارق عادات گرديده اند كه نمونه اى از آن را در مقدمه جلد اول اين كتاب مفصلا متذكر شده ام . ولى جالب اينجاست كه در اين دنياى پيشرفته امروز، دانشمندان روان شناسى ثابت كرده اند توسّل و دعا و طلب آمرزش و تلقينهاى معنوى موجب برطرف شدن بسيارى از امراض روحى و جسمى شده و به خاطر همين هم هست كه با گذشت زمان نه تنها اينگونه دعا و زيارت و توسل كهنه و فرسوده شده ، بلكه با كنار رفتن پرده هاى جهل و نادانى ، مفاهيم و آثار آن روشن و متوجه شدن به ذات اقدس حق مى گردد و از آن منبع فيض نيرو مى گيرد.
توسّل به درگاه ائمه عليهم السلام على الخصوص آقا سيّدالشّهداءع يعنى تمسك جستن ، سخن گفتن ، دعا كردن و توسل نمودن به پروردگار عالم است .
اينك بنده حقير با تشويق و تمجيد شما بزرگواران و به فضل خدا و عنايات حضرت ولى عصر عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف دوباره به جمع آورى داستانهاى واقعى و آثار تمسّك به آقا امام حسين ع نمودم ، كه انسان با خواندن اين داستانهاى حقيقى ، متوسّل و متمسك به آن وجود پاك و مقدّس و مطهر خود را در يك فضاى ملكوتى و آسمان رحمت الهى به پرواز درآورد و با عقيده اى محكم و اراده اى قوى خود را در وادى توسّل و تمسّك اندازد و از فيوضات ربانى بهره مند گردد؛ لذا از تمام بزرگوارانى كه بنده را لسانا، يدا، قدما، فكرا، معنويا، ماديا، يارى و مساعدت نمودند تشكر و قدردانى مى نمايم .
على مير خلف زاده
تهران 1374


 

ملا عباس

دانشمند شهيد، واعظ شهير، مرحوم حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ احمد كافى خراسانى رضوان اللّه تعالى عليه فرمود: مرحوم حاج شيخ مهدى مازندرانى رضوان اللّه تعالى عليه در كربلا بود، پنجاه سال صبحها در رواق حرم امام حسين ع منبر مى رفت ، آدم خوب ومعروفى بود. چند جلد كتاب نوشته بنامهاى كوكب درّى ، معال السبطين ، شجره طوبى ، آثار الحسين ع در كتاب آثار الحسينش نوشته :
در آن مازندران ما يك نفر به نام ملا عباس چاوش بود، اين هر سال يك پرچم مى گرفت روى دوشش و مى رفت طرف كربلا، يك عده از مردم هم دنبال اين پرچم چاوشيش مى رفتند.
مى گويد: يك سال تصميم گرفت كربلا نرود چون يك گرفتارى برايش پيش آمده بود، سى و دو نفر از اين جوانهاى اطراف ده اش ‍ آمدند و گفتند: ملاعباس بيا برويم كربلا؟ گفت : من امسال يك گرفتارى دارم كه نمى توانم بيايم . گرفتاريش را بر طرف كردند.
ملاعباس چاوش پرچم را برداشت و گفت : هركه دارد هوس كربلا خوش باشد، ملاعباس چاوش براه افتاد، جمعيتى از مردم از اين ده و آن شهر جمع شدند و شهر به شهر آمدند تا رسيدند نزديكى هاى كربلا، منزلگاه منزل كردند دورهم نشتند، سر شب يك وقت ملاعباس گفت رفقا امشب چه شبى است ؟!
گفتند: امشب شب جمعه است . گفت : رفقا آن چراغها را مى بينيد؟ گفتند: آرى . گفت : آنها چراغهاى گلدسته هاى حرم امام حسين ع است يك منزل بيشتر نمانده ، مى دانم خسته و مانده وناراحتيد، امّا بياييد چون شب جمعه است اين منزل ديگر را هم برويم ، شب جمعه يك زيارتى از امام حسين ع بكنيم .
گفتند: باشد مى رويم همه راه افتادند آمدند آن وقتها مسافرخانه و هتل نبود سراهايى بود، اينها با اسبها و الاغها رفتند توى سراى ، اسب هايشان را بستند طبقه پائين ، خودشان هم بارها رفتند اطاقهاى بالا منزل كردند، اثاثها را گذاشتند. ملاعباس گفت : رفقا اثاثها را رها كنيد بايد تا صبح نشده برويم حرم آقا امام حسين ع .
همه آمدند توى صحن امام حسين ع كه رسيدند يك مشت جوانها آمدند دورش را گرفتند و گفتند: ملاعباس آن شبهاى جمعه اى كه ما مازندران بوديم توى ده مان مى آمديم دورت جمع مى شديم تو يك نوحه مى خواندى . ما براى امام حسين ع سينه مى زديم ، حالا شب جمعه آمديم كربلا توى صحن و حرمش .
گفت : چَشم . امشب هم برايتان نوحه مى خوانم .
ملاعباس مى گويد: من با خودم گفتم مى رويم توى حرم آقا امام حسين ع و زيارت مى خوانم برايشان . بعد مى رويم بالاى سر امام حسين ع اين دفترچه نوحه ام را در مى آورم لايش را باز مى كنم هر نوحه اى آمد همان نوحه را مى خوانم . گفت : آمدم بالاى سر امام حسين ع دفترچه را در آوردم لاى دفتر را باز كردم ديدم سرصفحه نوحه على اكبر ع آمد. فهميدم اين اشاره خود ابى عبداللّه ع است : گفت : نوحه على اكبر خواندم حالا شما مناسبتها را ببينيد. يك مشت جوان و سفر اول و توى حرم امام حسين ع و دل شب جمعه و نوحه على اكبر و يك حالى پيدا كردند. بعد صدا زد رفقا بس است برويم استراحت كنيم همه را برداشت آمد توى سرى . همه خسته ومانده افتاديم ، خوابمان برد.
ملاعباس مى گويد: تا خوابم برد، در عالم خواب يكوقت ديدم يك كسى در سرى را مى زند. مى گويد: من بلند شدم آمدم ببينم كيست ؟ ديدم يك غلام سياهى است . به من سلام كرد گفت : ملاعباس ‍ چاوش شمائيد؟! گفتم : بله . گفت : آقا فرمودند به رفقا بگوئيد مهيا بشويد ما مى خواهيم به ديدن شما بيائيم . گفتم . آقا كيه ؟!
گفت : آقا كيه ؟! آقا همانى است كه اين همه راه به عشق و علاقه او آمدى . گفتم آقا حسين ع را مى گوئى ؟! گفت : آرى .
گفتم : امام حسين ع مى خواهد بيايد اينجا؟! گفت : آرى .
گفتم : كجاست ما مى رويم براى پا بوسيش . گفت : نه آقا فرموده مى آيم .
ملا عباس مى گويد: آمدم تو عالم خواب رفقا را خبر كردم و همه مؤ دّب نشستيم كه الا ن آقا مى آيند. طولى نكشيد يك وقت ديدم دَرِ سرى باز شد مثل اينكه خورشيد طلوع كند، همچنين نورى ظاهر شد، يكدفعه من با رفقايم آمديم بلند شويم يكوقت ديديم آقا اشاره كرد و فرمود: ملاعباس تو را به جان حسين بنشينيد، شما خسته ايد تازه رسيده ايد راحت باشيد. يك يك احوال ما را پرسيد، يكوقت فرمود: ملاعباس ؟! گفتم : بله آقا جان . فرمود: مى دانى چرا من امشب اينجا آمدم ؟! گفتم : نه آقا جان . فرمود من سه تا كار داشتم گفتم : چيست آقا جانم ؟ فرمود: اولا بدان هر كس زائر ما باشد به ديدنش ‍ مى رويم مرحوم كافى فرمود: حسين جان هركس تو را زيارت كند بديدنش مى روى اگر اينجوره من الا ن امشب به همه اين مردم مى گويم بگويند السلام عليك يا اباعبداللّه . اى حسين ترا به خدا امشب يك پا بيا مهديه يك سرى به اين مردم بزن آى پسر فاطمه ... فرمود: ملاعباس كار دوم اين است كه شبهاى جمعه وقتى مازندران هستى و جلسه داريد دورهم مى نشينيد يك پى رمردى دَمِ در مى نشيند و كفش ها را درست مى كند سلام حسين را به او برسان اى حسين ... اى مردم هركارى از دست تان مى آيد براى امام حسين ع مضايقه نكنيد همه اش را منظور دارد. صدا زد ملاعباس كار سوّم هم اين است آمدم بِهِتْ بگويم اگر دو مرتبه رفقا را شب جمعه حرم آوردى . گفتم : بله آقا. يك وقت ديدم بغض راه گلويش را گرفت گفتم آقا چيه ؟! فرمود: ملا عباس اگر دومرتبه رفقايت را شب جمع حرم آوردى و خواستى نوحه بخوانى ديگر نوحه على اكبر نخوانى . گفتم : چرا نخوانم ، مگر بد خواندم ، غلط خواندم ؟! فرمود: نه گفتم : چرا نخوانم ؟!
صدا زد: ملا عباس مگر نمى دانى شبهاى جمعه مادرم فاطمه زهرا سلام اللّه عليها كربلا مى آيد.
خدا قسمت همه كند برويم كربلا شب هاى جمعه عده اى از طرف حرم ابى الفضل ع دسته سينه زنى در مى آورند و مى روند به حرم امام حسين ع و اين دو شعر را مى خواندند من هم براى شما بخوانم .
 

شبهاى جمعه فاطمه ، با اضطراب و واهمه
 

آيد به دشت كربلا گويد حسين من چه شد
 

گردد به دور خيمه گاه آيد ميان قتلگاه
 

گويد حسين من چه شدنور دوعين من چه شد


 


 

پسر مرده

ثقة عادل ملا عبدالحسين خوانسارى رحمة اللّه عليه كه در كربلاى معلى معروف بتربت پيچ بود زيرا تربت آقا ابى عبداللّه الحسين ع را از مواضع شريفه و با آداب ماءثوره برميداشت و بزوار عطا مى نمود. داستانى از اوائل مجاورتش در كربلا دارد كه مرحوم عراقى مى فرمايد من او را در مجلسى ملاقات كردم و در چهره اش حالت صلاح و تقوى را ديدم و متوجه شدم كه سالهاست موفق به مجاورت حضرت آقا ابى عبداللّه ع است و ملازم حرم مطهر بوده از او خواستم كه از عجايب و غرائب و كرامات و معجزاتى كه خود مشاهده نموده اى برايم نقل كن . از جمله غرائبى را كه نقل كرد اين بود كه گفت : مسقط الراءس من خوانسار است ولى در بعضى از قراى جابلق كه از توابع شهر بروجرد است مدتى توقف داشتم تا آنكه عشق و علاقه و شوق مجاورت قبرمطهر آقا امام حسين ع بسرم زد هواهم سرد بود مقدمات سفر هم جور نبود امّا عشق است چه مى شود كرد خلاصه دوتا الاغ تهيه كردم و بارها و بچه ها را روى الاغ بستم همينكه آمدم حركت كنم ملا محمد جعفر كه ملاى اين ده بود و خيلى آدم مهربان و خوبى بود اطلاع پيداكرد و آمد سر راه مرا گرفت و گفت : كجا مى خواهى بروى ؟ هوا به اين سردى نرو و از او ممانعت و از من اصرار تا آخر كه ماءيوس شد و با دست خود روى زمين خطى كشيد و گفت ميروى ولى بچه ها را بكشتن مى دهى خلاصه ما هم حركت كرديم و بفضل خدا و توجه عزيز زهراء سلام اللّه عليها همگى سالم وارد كربلا شديم و چند وقتى از آمدن ما گذشت تا اينكه موقع زيارتى آقا اباعبداللّه الحسين ع فرارسيد و چند نفر يكى از اهل همان ده كه يكى همشيره زاده ملا محمد جعفر مذكور بود كه با آنها آمده بود كه من باخودم گفتم خوبست آنها را مهمان كنم و يكى اينكه ببينند بحمد اللّه همه سالم رسيديم و زندگى خوبى داريم و خوف ملاجعفر هم درست در نيامد كه براى ما خطى كشيد. لهذا آنها را براى صبحانه به منزل دعوت نمودم كه در حال حرف زدن و خوردن بوديم كه فرزند بزرگم بنام حسن ميان حياط بازى ميكرد و از پله بالا مى رود و از آنجا آويزان مى شود كه ما را تماشا كند كه از طبقه سوم سقوط و روح از بدنش مفارقت ميكند چون خلاف مطلوب خود را ديدم و عيش و سرور مبدل بحزن و اندوه شد تا اين حالت را ديدم با سروپاى برهنه بسوى حرم آقا ابى عبداللّه الحسين ع دويدم و به محض ‍ ورود بصحن و حرم مطهر عرضكردم السلام عليك يا وارث عيسى روح اللّه و خود را به باب ضريح مطهر چسبانيدم و شال را از كمرم باز كردم يكسر آن را بقفل و سر ديگرش را بگردنم بستم و با صداى بلند صيحه زدم و گريه كردم و گفتم : كه نشد وبحق مادرت زهرا سلام اللّه عليها نخواهد شد كه خود را راضى كنم برآنكه خط ملامحمد جعفر بر من راست آيد و سخن او بر كرسى نشيند نشد و نخواهد شد، خدام و زوار و اهل حرم گرد من جمع شدند و از حالت من متعجب بودند و سبب عروض حالت مرا از هم مى پرسيدند كه چه چيز باعث اين كار شده بعضى خيال مى كردند كه من ديوانه و مجنون شده ام ...
يكى از همسايه هائى كه از اهل علم بود جهت تشييع جنازه دنبال من آمد كه مرا بلند كند و ببرد وبا زبان خوش مرا موعظه و نصيحت كرد كه اى آخوند تو مرد عالمى هستى و مُردن براى همه هست و با اين كارها مرده زنده نمى شود بيا تا برويم و اين طفل ميت رابرداريم مادرش خود را هلاك كرد هر قدر موعظه كرد در من مفيد واقع نشد. آخر الامر لسان و زبان ملامت بسوى من گشود و مردم گفتند بله راست مى گويد بلند شو من لجبازى مى كردم و با حالت ناراحتى به آنها گفتم به شماها ربطى ندارد برويد دنبال كارتان بعضى ها مرا مسخره كردند بعضى بر من خنديدند من قلبم شكست و گريه زيادى كردم و آقا امام حسين ع را به مادرش قسم مى دادم مى گفتم بحق مادرت زهرا سلام اللّه عليها دست از ضريحت نمى كشم و از حرمت خارج نمى شوم تا آنكه از خدا بخواهى يا مرگ مرابرساند يا بچه را شفا دهد اين حرف را زدم و گريبانم را چاك زدم و داد و فرياد كردم و بسرم مى زدم و اين كار نصف روز طول كشيد و من هنوز در ناله و گريه بودم كه نزديكيهاى ظهر بود كه ناگهان شنيدم صداى هلهله و ضجه و سروصدا مى آيد و مردم از توى حرم بسوى صحن تجمع كردند و ازدحامى شد من نمى دانستم چه شده تا اينكه مردم داخل حرم شدند و بطرف من مى آمدند خوب كه نگاه كردم ديدم حسن فرزندم كه مرده بود و آن همسايه اهل علم و مادرش باجمعى از زنان دنبال هم مى آيند و صداى صلوات همه فضا را پر مى كرد تا او را مشاهده كردم بزمين افتادم و سجده شكر را بجا آوردم بعد فرزندم را به آغوش گرفتم و سروچشمهايش را مى بوسيدم .
بعد چگونگى حال را پرسيدم آنشخص همسايه اهل علم گفت : بعد آنكه از تو ماءيوس شدم به منزلت برگشتم و مصلحت ديدم كه او را برداريم و غسل دهيم و كفن كنيم و دفن نمائيم لهذا او را در خارج از شهر به غسالخانه برديم و برهنه كرديم و همينكه كاسه را پر از آب كردم و بر رويش ريختم ناگهان ديدم پرهاى بينيش حركت مى كند گويا كسى آنرا ميمالد سپس سر خود را حركت داده و عطسه كرد و نشست و مانند كسى كه از خواب بيدار شود بلند شد نشست ماهم لباسش را بتنش كرده و به حرم آورديم .
(1)

وادى رحمت به كربلاى حسين است
 

كرببلا خانه خداى حسين است
 

پيكر اسلام را حيات حسين است
 

دائره گردان كائنات حسين است
 

قائم قد قامت الصلاة حسين است
 

خوبترين كشتى نجات حسين است
 

باغ جهان رابهار عشق حسين است
 

دشت بلا را سوار عشق حسين است
 

نابغه روزگار عشق حسين است
 

حاصل دارو ندار عشق حسين است


 

 
چاله پرآتش
مرحوم فاضل در بندى رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب اسرار از سيد اجل فاضل متقى و كامل صالح نقى سيد محمد على مولوى هندى دكنى كه از اجله احباب و اوثق اصحاب اوبوده و در اول عمر در شهر دكن و بعد در قريه حيدر آباد هند زندگى مى كرد نقل مى نمود: در قريه دكن كه از توابع حيدر آباد هند است در شب هفتم ماه محرم گودال بزرگى مدور حفر مى كنند كه عمق آن گودال تقريبا پنجاه متر مى شود سپس درختان بزرگى از اشجار تمر هندى كه استقامت در آتش و سوزندگى آن غير قابل وصف است از ريشه ميكنند و آنرا تكه تكه مى كنند و بآن گودال مى اندازند و آنرا در همانشب آتش مى زنند و از شب هفتم تا شب دهم آنرا مى سوزانند تا آنكه آنگودال مانند دريائى از آتش شعله ور و موج مى زند.
چون نصفهاى شب عاشورا نزديك مى شود اهل آن قريه از پير و جوان بزرگ و كوچك از منزلهاى خود بيرون مى آيند در چاهى كه در آن نزديكى است و بنام بيت العاشورا است غسل مى كنند و هر يك لنگى
براى ستر عورت بر كمر مى بندند باپاى برهنه فرياد زنان و نوحه كنان شاه حسين شاه حسين گويان بسوى آن گودال روانه مى شوند و علمها و پرچمها را در جلوى آنها برده مى شود. تا آنكه كنار آن گودال مى رسند در كنار اين گودال افرادى ايستاده اند و با بادبزنهائى كه در دست دارند آتش را باد ميزنند كه خاكستر و غبار از روى آن برود و شعله هاى آتش سوزان ترگردد و حرارت آن طورى مى باشد كه ده متر به بالا پرنده را در هواى مقابل مى سوزاند و آتش ‍ آن چوبها هم در اصل طبيعت بطوريستكه اگر ذره اى از آن بر بدن انسان افتد تا استخوانش را مى سوزاند. شاه حسين گويان بر آن آتش وارد مى شوند اول بزرگ ايشان با نيزه بلندى كه در دست خود دارد، داخل گودال مى شود و سايرين شاه حسين شاه حسين گويان همگى بر روى آتش مانند روى زمين راه مى روند بدون آنكه پاهاى آنها در آتش فرو رود يا آنكه بربدن ياپاى آنها آتشى افتد و اين عادت هر سال در ميانشان جاريست و من بچشم خود كرارا ديده ام .(2)
من به قربون تو و محبت و وفات حسين
 
جان ناقابل من كاشكى بشه فدات حسين
 
آنقدر دوست دارم هيچوقت زِيادم نميرى
 
اشك حسرت ميريزم بياد لاله هات حسين
 
هر كى ميميره ازم يواش يواش يادم ميره
 
اما يادم نميره مصيبت و عزات حسين
 
وقتى عزرائيل بياد براى جان گرفتنم
 
باتمام قدرتم هى ميزنم صدات حسين
 
منكه يك عمرى برات به سينه و سر ميزنم
 
چى ميشه اگر بِدى منو زغم نجات حسين

 

 
عشق حسين ع
يكى از بزرگان هند براى مجاورت آقا ابى عبداللّه الحسين ع به كربلا آمد، در اين مدت شش ماهى را كه در كربلا بود اصلا از منزل بيرون نيامد حتى به صحن و سراى و حرم مطهر حضرت سيدالشهداء ع هم قدم نگذاشت و هر وقت كه اراده زيارت عزيز زهرا سلام اللّه عليها داشت مى رفت بالاى بام خانه و از آنجا بحضرت سلام ميداد و زيارت مينمود.
اين خبر به گوش عالم بزرگوار و برجسته آن عصر مرحوم سيد مرتضى رضوان اللّه تعالى عليه رسيد، حضرت سيد مرتضى رضوان اللّه تعالى عليه بمنزل آن بنده خداى هندى آمد و او را ملامت و سرزنش نمود، و فرمود: از آداب زيارت در مذهب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام اينستكه داخل حرم شوى و عتبه و ضريح را ببوسى و اين طريقه اى كه تودارى از براى كسانى است كه در شهرهاى دور دست هستند و راهى به اين حرم مطهر ندارند و دستشان از اينجا كوتاه است .
آن بنده خداى هندى وقتى اين حرفها را شنيد گفت : اى سيد هر چه از مال و منال دنيا ميخواهى بتوميدهم ولى اين خواهش را از من مكن و مرا از رفتن به صحن و حرم معاف دار، سيد مرتضى از اين سخن متغير شد و فرمود: من براى مال دنيا اين حرف را نزدم و اگر كسى اين عمل را انجام ندهد بدعت كرده و كسى را كه دستور مرا اجرا نكند. منكر ميدانم .
آن بنده خداى هندى وقتى اين حرف را شنيد آه سردى از جگر پردرد كشيد سپس از جا حركت كرد و به حمام رفت غسل زيارت كرد وبهترين لباسهاى خود را پوشيد و از خانه باپاى برهنه باسكينه و وقار بيرون آمد و باخشوع و خضوع تمام و باناله و گريه متوجه حرم حضرت ابى عبداللّه الحسين ع شد تا اينكه به در صحن مطهر آقا سيد الشهداءع رسيد به خاك افتاد و عتبه شريف را بوسيد سپس ترسان و لرزان برخواست مانند جوجه گنجشكى كه آن را در هواى سرد در آب انداخته باشند بارنگ و روى زرد و مانند كسى كه ثلث روحش خارج شده باشد تا آنكه وارد كفشدارى مطهر گرديد باز مقابل درب حرم بسجده افتاد و زمين را بوسيد مثل كسيكه در حال نزع جان و احتضار باشد برخواست خود را بر طرف ايوان مقدس حضرت كشيد و با تمام مشقت و سختى خود را به در رواق رسانيد و تا چشمش به قبر مطهر حضرت سيد الشهداء ع افتاد آه اندوهناكى كشيد و ناله جانسوزى مثل كسيكه بچه مرده داشته باشد زد، سپس باصداى بلند و دلگداز گفت اَهذا مَصْرَعَ سَيدالشهداء اَهذا مَقتل سيد الشهداء يعنى اينجاست جاى افتادن حسين +ع است ؟ آيا اينجا جاى كشته شدن حسين ع است سپس فريادى زد و افتاد و جان بجان آفرين تسليم نمود و بشهداى آن زمين ملحق گرديد رحمة اللّه عليه .
(3)
من به قربان تو و گلهاى پرپرت حسين
 
من به قربان تو و قاسم و اكبرت حسين
 
من به قربان تو و ناله يارب ياربت
 
من به قربان تن بخون شناورت حسين
 
من به قربان تو و با خون وضو گرفتنت
 
من به قربان تو و نماز آخرت حسين
 
بميرم برات كه لب تشنه تو را سر بريدند
 
مگر آب نبود از اول مهر مادرت حسين
 
بميرم برات كه خم شد كمرت تو علقمه
 
وقتى ديدى غرقه خون نعش برادرت حسين
 
شنيدم كه كوفيان به بچه هات آب ندادند
 
تيرزدند بجاى آب بحلق اصغرت حسين
 
شنيدم زمانيكه سر از تنت شمر مى بريد
 
مى آمد تو قتلگه صداى مادرت حسين

 

 
مقررى گوشت
مرحوم فاضل نبيل وثقه جليل آخوند ملا على محمد طالقانى رضوان اللّه تعالى عليه از يكى از طلابى كه ساكن صحن مطهر حاير آقا ابى عبداللّه الحسين ع بود نقل مى فرمود: يك روزى از روزهائى كه در حجره صحن بوديم و درس مى خوانديم و در اوئل دوران طلبگيم بود امر معاش بر من تنگ شد بقدرى كه تمكن بر خريد قدرى گوشت كه يك شب بپزم و صرف كنم نداشتم و بوى گوشت كه از همسايه هم حجره ايم كه غذا مى پخت بر مشامم مى رسيد بدنم مى لرزيد، يك روز به اين فكر افتادم كه كبوترهاى زياد به صحن و حجره مى آيند و اينها هم كه صاحب و مالكى ندارند زيرا از صحراها مى آيند و صيد كردن حيوان صحرائى هم جايز است . چطور است ، ما از اين كبوترها بجاى گوشت استفاده كنيم و دلى از عزا در آوريم پس تصميم گرفتم كبوترها را صيد كنم ، ريسمانى به در حجره بستم و كبوترى به عادت سابقشان وارد حجره شد و من ريسمان را كشيدم در بسته شد و كبوتر را گرفتم سر آن را بريدم و پرهايش را كنده و او كبوتر را زير ظرفى گذاشتم . كه بعد آن را بپزم و بخورم نزديكيهاى ظهر بود گفتم باخيال راحت يك خواب قيلوله كنم و بعد آن را پخته و بخورم با همين خيال به خواب رفتم يك وقت در عالم رؤ يا ديدم آقا حضرت ابى عبداللّه الحسين ع وارد حجره شد و با حالت خشم آلود و غضبناك به من نگاه مى كند، فرمود: چرا كبوتر را گرفتى و كُشتى ؟! يعنى اين كبوترها هم در پناه من و من صاحبان آنها هستم من از كار زشتى كه كرده بودم از خجالت سرم را زير انداختم و حرفى نزدم ، دوباره حضرت فرمود مگر باتو نيستم چرا كبوتر را گرفتى كشتى ؟! من باز سكوت كردم . حضرت فرمود: دلت گوشت مى خواست كه اين كار را كردى ؟ ديگر اين كار را مكن من روزى يك وُقيه گوشت به تو مى دهم .
من از خواب بيدار شدم در حاليكه از زيادى خجالت لرزان و هراسان و از عمل خود نادم و پشيمان بودم ، پس برخواستم وضوگرفتم و به حرم مقدس آقا حضرت ابى عبداللّه الحسين سيدالشهدا ع رفتم ، و فريضه ظهرين را بعد از زيارت ادا كردم و از عمل خود توبه نمودم بعد به اراده حرم شريف حضرت عباس ع از حرم خارج شدم از بازار كه مى رفتم عبورم به دكان قصابى افتاده تا از در دكان قصابى گذشتم ناگهان قصاب مرا صدا زد اول اعتنائى نكردم دوباره صدا زد گفتم : بله آقا بفرمائيد با بنده كارى داشتيد. گفت بيا گوشت بگير گفتم نمى خواهم گفت چرا؟ گفتم پول ندارم گفت از تو پول نمى خواهم گوشت را در ترازو گذاشت و وزن كرد و گفت از امروز به بعد روزى يك وُقيه گوشت پيش من دارى مى توانى بيايى ببرى و چند بار تاكيد كرد.
گوشت را گرفته آوردم حجره پختم و يكى از همسايگان حجره را هم دعوت نمودم و باهم خورديم و بعد از من سؤ ال كرد از كجا آوردى به او گفتم يك نفر روزى يك وقيه گوشت قرار داده و كه به من بدهد و آن هم براى من زياد است . گفت : ما كه باهم همسايه هستيم گوشت از تو و ساير چيزها مثل نان و مخلفات ديگر پاى من و باهم سر يك سفره مى نشينيم . گفتم مانعى ندارد و تا مدتها زندگى ما بر اين منوال مى چرخيد و كم كم قضيّه گوشت را همه دوستان و آشنايان فهميدند و من هم هواى مسافرت به ايران بسرم افتاد با خود گفتم كه مقررى گوشت خود را تا يكسال بفروشم و پولش را خرج راه كنم .
رفتم يكى از طلبه ها را پيدا كردم و مقررى گوشت را به او فروختم كه سيصدوشصت وقيه گوشت كه نود حقه كربلا مى شد و هر حقه پنج چارك من تبريز مى شد كه مجموع آن يكصد و دوازده من تبريزى و نصف من مى شود فروختم به قيمت معين و معلوم پس آن طلبه را در مغازه آن قصاب بردم و به او گفتم : آن يك وقيه گوشت مقررى را تا مدت يكسال به اين مرد بده . قصاب تا اين حرف را از من شنيد خنديد و گفت آنكس كه مرا امر به اين كار كرده بود منع نمود. تا اين حرف را شنيدم آه سردى از دل پر درد كشيده و برگشتم . چون شب شد مهموم و متفكر خوابيدم مولاى خود آقا حضرت سيد الشهداء ع را در خواب ديدم كه به من نظر مى كنند و فرمود خيال رفتن به ايران را دارى ؟
از خجالت حرفى نزدم و سرم را زير انداختم سپس فرمود خوب خوددانى اگر خواستى بمانى اينجا نان و ماستى پيدا مى شود، اين را فرمود و از خواب بيدار شدم و از عمل خود نادم و پشيمان شدم كه چرا دست خود را از خوان و عطاى آن بزرگوار بريدم .
(4)
بهتر زنوكرى تو نبود سعادتى
 
برتر ز دوستى تو نبود عيادتى
 
ازجان و دل غلامى توكردم اختيار
 
باكسى مرا به غيرتو نبود ارادتى
 
شاها اگر مرا نپذيرى به نوكرى
 
نبود مرا دگر به جهان هيچ حاجتى
 
باشم مريض وصل تو در بستر وصال
 
آيا شود زمن بنمايى عيادتى ؟
 
من دامنت رهانكنم تا بروز حشر
 
باشد مرا بسوى تو چشم شفاعتى
 
خواهم به وقت مرگ به فريادمن رسى
 
آسان كنى تومشكل من با اشارتى

 

 
كبوترها
نتيجة العلماء الاعلام حاج ميرزا اسماعيل بن الحاج ميرزا لطفعلى بن ميرزا احمد مجتهد تبريزى فرمود: يكى از رفقاى اهل تبريز كه برادر مشهدى حسين ساعت ساز تبريزى كه در صحن و سراى حاير آقا ابى عبداللّه الحسين ع بود و در يكى از حجرات آن ساعت سازى ميكرد و از اعتبار خوبى هم در اين باب برخوردار بود، اتفاقى مبتلا به فلج شد و مدتى هم معالجه كرد ولى نتيجه اى نگرفت ديگر به دكترها مراجعه نكرد و از عافيت مايوس ‍ گرديد مردم او را سرزنش كردند كه چرا معالجه نمى كنى با اينكه اين مرض قابل معالجه است و اميد بهبودى هست .
گفت من از شفا ماءيوسم . سبب ياءس را پرسيدند؟ گفت : من در اين حجره ساعت سازى ميكردم و اين كبوترها خيلى به حجره مى آمدند و اسباب و اثاثيّه مرا مى شكستند و مرا اذيت مى كردند. يك روز باخود خيال كردم كه اين كبوترها بلا صاحب و صحرايى هستند و صيد كردن آنها جايز است ، روزى يك جفت از آنها مى گرفتم و با عيال و اهل بيتم مى خورديم ، و اين كار دو سود داشت يكى اينكه گوشت رايگان خورده ايم دوم اينكه اذيت آنها كمتر مى شود، پس ‍ دامى براى آنها پهن كرده و آنها را صيد كردم و به اين ترتيب روزى دوتا كبوتر صيد مى نمودم مدتها از اين كارگذشت . يك شب در عالم خواب آقا سيدالشهداء
ع را زيارت نمودم كه ناراحت به من نگاه كرده و فرمود اين كبوترها از تو شكايت دارند، آنها را اذيت مكن ، تا اين حرف را شنيدم ترسيدم و هراسان از خواب برخواستم و از كرده خود پشيمان و تائب گرديدم مدتى اين كار را رها كردم تا آنكه نفس مرا اغواء نمود كه به خواب اعتبارى نيست و در اين باب شرعا جايز است باز شروع به صيد كبوترها نمودم و مى خورديم تا آنكه باز يك شب ديگر عزيز زهرا آقا سيد الشهداء عليهماالسلام را در خواب ديدم كه تندتر از دفعه قبل به من نظر مى كند و فرمود اين كبوترها به من پناه آورده اند مگر نگفتم آنها را اذيت مكن و الا تو را اذيت مى كنم باز ترسان و هراسان از خواب بيدار شدم نادم و تائب شدم . دوباره پس از مدتى باز نفس اماره در مقام وسوسه برآمد كه اين خواب بوده و معلوم نيست صحيح باشد و ما هم مجاورين در خانه آن حضرت هستيم و پناه به او آورده ايم و چطور مى شود كه كبوتر صحرايى را از ما منع نمايند و ما را به جهت آنها اذيت كنند باز به عمل سابق برگشتم دامى گذاشتم و دوباه مشغول صيد شدم و اين ناخوشى عارضم شد كه جزاى آن كار است .(5)
بينش اهل حقيقت چو حقيقت بين است
 
در تو ببينند حقيقت كه حقيقت اين است
 
من اگر جاهل گمراهم اگر شيخ طريق
 
قبله ام روى حسين است و همينم دين است
 
ماسوا عاشق رنگند سواى تو حسين
 
كه جبين و كَفَنت از خون سرت رنگين است
 
نه همين روى تو در خواب چراغ دل ماست
 
هر شبم نور تو شمعيست كه بر بالين است
 
يادم از پيكر مجروح تو آيد همه شب
 
تا دم صبح كه چشمم به رخ پروين است

 

 
عزادارى حضرت زهرا س
فاضل برغانى در كتاب محزن از مرحوم حضرت علامه مقدس ‍ اردبيلى رضوان اللّه تعالى عليه نقل كرده كه علامه فرمود: در خزينه يكى از پادشاهان كه علامه نخواسته اسم آن پادشاه را بگويد كتابى ديدم كه اين حديث را در آن كتاب با آب طلا نوشته بودند كه يحيى برمكى گفت با جابر بن عبداللّه انصارى براى زيارت آقا سيد الشهداء ع به كربلا رفتم ، شب نوزدهم ماه صفر بود كه به يك منزلى كربلا رسيديم و در آنجا فرود آمديم ، و منزل كرديم . هَمسرم خديجه در آن سفر همراهم بود، لهذا از براى او چادر و خيمه اى برپا نموديم و من با جابر در گوشه اى نشسته بودم و باهم گفتگوى فردا را كه وارد كربلا مى شويم و به زيارت آقا و مولاى خود حضرت سيدالشهداء ع فايز گرديم چه كنيم ... در اين صحبت ها بوديم كه ناگهان صداى ناله و گريه همسرم را باصداى بلند شنيدم تا صداى او را شنيدم مضطربانه بسوى خيمه او دويدم خديجه را سر برهنه و بر سينه كوبان و موپريشان مثل آدمهائى كه مصيبتى به آنها وارد شده باشد ديدم ، پريشان خاطرتر شدم سبب گريه را پرسيدم ؟ گفت يحيى بنشين تا برايت بگويم ، وقتى نشستم ، گفت : اى يحيى خواب بودم الا ن در عالم رؤ يا حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها را ديدم كه لباس سياه پوشيده و موهايش پريشان بود و گريه و ناله كنان با چهار هزار حوريه وارد زمين كربلا شدند و چون چشم حضرت زهرا سلام اللّه عليها بر قبر فرزندش مظلوم كربلا افتاد خود را بربالاى قبر آن سرور انداخت و نوحه و گريه سرداد و از سوزدل مى فرمود: اى نور ديده مادر، اى فرزند برگزيده مادر، اى شهيد بى مادر، اى غريب بى مادر، اى لب تشنه مادر، فداى حلقوم بناحق بريده ات شوم ، بعد از من اين مردم بى وفا بر تو رحم نكردند و از جد بزرگوارت شرم ننمودند، اى فرزندم ترا با فرزندان و برادران و برادرزادگان و ياورانت لب تشنه مانند گوسفندان سر بريدند، اى عزيز گرامى بعد از تو فرزندان خوردسالت را كى غمخوارى نمود و خواهرانت را چه بر سر آمد، اى فرزند بدن بى سرت را در ميان خاك و خون چگونه ببينم .
اى يحيى آن مظلومه پس از گريه و زارى بسيارى پيش كسوت حوريان كه طيبه نام داشت احضار نمود، و فرمود اى طيبه برو سر قبر پدر بزرگوارم حضرت رسول اللّه ص و بگو كه فاطمه بر سر قبر فرزندش حسين آمده كه فردا روز اربعين تعذيه دارى و عزادارى كند و انتظار قدوم شما را مى كشند به حوريه ديگر فرمود: برو نجف اشرف و پدر حسين آقا اميرالمؤ منين ع را خبردار كن ، چون آن حوريه ها رفتند باز بى بى عالم فاطمه زهرا سلام اللّه عليها خود را بر سر قبر فرزندش حسين ع انداخت و شروع به گريه و نوحه كرد، كه در اين هنگام ، ناگهان مرد محاسن سفيدى بسرعت تمام آمد و بعد از آن يك بزرگوار ديگر رسيد.
من از حوريه اى پرسيدم كه آنها چه كسانى هستند، حوريه گفت آنكه اول آمد آقا رسول اللّه ص است و آن ديگرى آقا اميرالمؤ منين على ع است و آن سبز پوش حضرت امام حسن ع مى باشد، سپس ديدم كه رسولخدا ص تا پاره جگرش فاطمه زهرا سلام اللّه عليها را ديد كه خود را روى قبر فرزندش حسين ع انداخته وآنطور نوحه و زارى و بيقرارى ميكند، فرمود: اى فاطمه اينقدر گريه وزارى مكن زيرا كه ساكنان ملاء اعلى را به گريه و نوحه و خروش آوردى .
حضرت زهرا سلام اللّه عليها از شدت پريشانى خاطر ملتفت كلام پدر بزرگوار خود نشد، پس حضرت رسول اللّه ص متوجه فرزندش امام حسن ع شد و فرمود اى فرزندم به مادرت بگو كه از سر قبر برادرت برخيزد و كمتر گريه كند، پس آن مظلوم و مهموم خدمت مادر آمد و فرمود: اى مادر منم فرزندت حسن كه جگرم را پاره پاره كردند و از گلويم بيرون آمد، اى مادر ديگر بس ‍ است از روى قبر برادرم سر بردار آن بى بى عالم سر از قبر برداشت و در حاليكه شيشه پر از آب در دست داشت . فرمود: اى فرزندم فداى جگر پاره پاره ات و حلقوم بناحق بريده برادرت شوم سپس آن شيشه را بدست امام حسن ع داد و فرمود: اى فرزندم اين شيشه را نگهدار كه آب چشم عزادران برادرت را در آن جمع كرده ام ، در اين وقت ارواح پيغمبران و رسولان و مؤ منان گروه گروه باهودجها حاضرشدند و من از حوريه اى پرسيدم كه اينها چه كسانى هستند، آن حوريه گفت آنهائى كه جلو هستند ارواح پيغمبران و آنان كه پشت سر آنها هستند ارواح مؤ منين است و آنها كه در هودجها هستند ارواح زنان مؤ منه هستند كه بخاطر كمك و يارى بى بى عالم فاطمه زهرا سلام اللّه عليها در عزادارى فرزندش حسين ع آمده اند. سپس زنان از هودجها بيرون آمدند و در برابر بى بى زهرا سلام اللّه عليها ايستادند بر آن مظلومه سلام كردند و عزادارى و تعزيت گفتند و بر دور قبر آن مظلوم حلقه ماتم زدند و مشغول عزادارى شدند و من از خواب بيدار شدم .
(6)
ديده بريز اشك غم بهرعزاى حسين
 
فاطمه نوحه سرا گشته براى حسين
 
به هركجائى عزا شود برايش بپا
 
بال ملايك شود فرش عزاى حسين
 
آتش غم شعله ور مراشود از جگر
 
ياد كنم هركجا زنينواى حسين
 
ناله كنم هاى هاى گريه كنم زارزار
 
بربدن بى سرو بر شهداى حسين
 
ختم رسول مبين گفت به صوت حزين
 
اى پدر و مادرم باد فداى حسين

 

 
درد چشم
فاضل بزرگوار صاحب كتاب دارالسلام مرحوم شيخ محمود عراقى رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب دارالسلام فرموده : در سال هزار و دويست و هفتادو دوم هجرى كه اوائل مجاورتم به نجف اشرف بود، حقير را رَمَدى درد چشم شديدى عارض شد كه تابحال مثل آن درد چشم را نديده بودم كه تقريبا شش روز طول كشيد و شايد در اين مدت نخوابيدم ، روزهاى زيارتى مخصوصه آقا ابى عبداللّه الحسين ع هم نزديك بود، جمعى از طلاب بعيادتم آمدند يكى از آنها شمسيه حقير را از براى سفرخواست ، گفتم خودم نياز دارم ، گفت تو با اينحال چگونه مى توانى بيائى ، گفتم هنوز ماءيوس نشده ام و بعد هم آنها رفتند اتفاقا منزل خالى بود و عيال هم نبود تنهائى و طول چشم درد و تنگى وقت زيارت و رفتن رفقا به كربلا باعث رقت قلبم شد، بر خواستم و متوجه كربلا شدم عرض كردم السلام عليك يا ابا عبداللّه شنيده بودم در روز عاشورا در وقت اشتغال به غزوه جنگ كربلا سلطان قيس هندى در هندوستان به چنگال شير مبتلا شد و استغاثه به جانب اقدست كرد او را دريافتى ، من كه اراده زيارتت را دارم ... اين را گفتم و گريه گلويم را گرفت پس سر خود را بر پشتى گذاشتم خوابم برد و در اثناى خواب ديدم آقا حضرت سيد الشهداء ابا عبداللّه الحسين ع بر بالاى تل بلندى تشريف دارد و حقير در وسط آن تل ايستاده ام پس آن حضرت با صداى بلند فرمود: بيا حقير به زبان حال نه مقال گويا عرض كردم با اين چشم رمد آلود چگونه بيايم .
ناگاه آن بزرگوار به سرعت از بالاى آن تل به نزد من آمد و انگشت مبارك را بر پشت چشم من نهاده مانند كسى كه حفته دست گذاشته كه بيدار شود از خواب بيدار شدم چشمم را باز كردم هيچ دردى در آن احساس نكردم و عرصه اطاق و فضاى خانه را روشن ديدم شكر خدا را به جا آوردم ، زود بر خواستم وضو گرفتم و خود را به حرم رساندم آن طلابى را كه به عيادتم آمده بودند در حرم ديدم كه براى وداع از آقا اميرالمؤ منين ع آمده بودند چون مرا ديدند تعجب كردند و گفتند تو يك ساعت پيش به آن حالت بودى چطور شد كه اين طور شدى گفتم شنيديد كه ماءيوس نيستم الحمد لله خداوند به من عافيت داد پس از حرم بيرون آمديم آنها در همان روز از راه آب رفتند و حقير فرداى آن روز از راه خشك رفتم و يك روز زودتر از آنها وارد كربلا شدم .
(7)
به قربان جود و سخايت حسين
 
نظر كن به من از عنايت حسين
 
بسوى تو دست نيازم بود
 
تو سلطانى و من گدايت حسين
 
شهيد توام اى شهيد خداى
 
دهم جان به شوق لقايت حسين
 
غم بى كسى را زخاطر برم
 
دمى بشنوم گر صدايت حسين
 
اميد دل نا اميدان ببين
 
چسان ميدهم جان برايت حسين
 
برى از همه آرزوهاى خود
 
هر آن دل كه شد آشنايت حسين

 

 
حاج شيخ جعفر شوشترى ره
علامه محقق حاج شيخ محمد تقى شوشترى در كتاب آياتٌ بيّنات فى حقيقة بعض المنامات صفحه صدو چهل و سه مى نويسد: مرحوم آية اللّه العظمى حاج شيخ جعفر شوشترى نور اللّه مرقد، الشريف صاحب كتاب خصائص الحسينيه كه خود به حق نابغه عصر و زمان خويش بوده مى فرمايد: يك روز كه از تحصيلات علمى در نجف اشرف فارغ شدم و به وطن خويش شوشتر مراجعت نمودم با تمام وجود دريافتم كه مى بايستى در هرچه بيشتر آشنا كردن و مردم با معارف حقه اسلام انجام وظيفه بنمايم لذا روزهاى جمعه و بعدها با رسيدن ماه مبارك رمضان به خاطر اين مهم ، تفسير صافى را به دست مى گرفتم و از روى آن مردم را موعظه مى كردم و در آخر گفتار براى اينكه به قول مشهور هر غذائى نياز به نمك دارد و نمك مجالس وعظ و ارشاد، ذكر مصائب مولى الكونين حضرت ابى عبداللّه الحسين ع است ، ناچار بودم از كتاب روضة الشهداء كاشفى نيز مقدارى مرثيه بخوانم . ماه محرم را هم كه در پيش ‍ بود بدين طريق گذرانيدم متاسفانه به هيچ وجه تحمل جدائى از كتاب را در وقت منبر نداشتم ، يعنى بدون در دست داشتن كتاب نمى توانستم مردم را موعظه كنم . از طرفى مردم هم بهره كافى نمى بردند، تا اينكه يكسال به همين منوال گذشت ، سال بعد نزديكى ماه محرّم با خود گفتم تا كى مى بايستى كتاب در دست بگيرم و از روى آن صحبت كنم و نتوانسته باشم از حفظ منبر بروم بايد انديشه اى بنمايم و خود را از اين مخمصه نجات دهم ، هرچه در اين باره فكر كردم به جائى نرسيدم و راه چاره اى نديدم و در اثر فكر كردن خستگى سر تا سر وجودم را فرا گرفت ، در اين حال از شدت نگرانى به خواب رفتم و در عالم رؤ يا ديدم كه در زمين كربلا هستم . آنهم درست در موقعى كه موكب آقا ابى عبداللّه الحسين ع آنجا نزول اجلال كرده چشمم به خيمه اى كه بر افراشته بودند متوجه دشمنان كه با صفوفى فشرده مقابل آن خيمه ايستاده اند جلورفتم و داخل خيمه شدم . ديدم حضرت در آنجا نشسته اند بعد از سلام و معانقه آن حضرت مرا در نزديكى خود جاى دادند و به حبيب بن مظاهر رحمة اللّه عليه فرمودند فلانى اشاره به من كردند مهمان ما مى باشد از مهمان مى بايستى پذيرائى كرد. آب در نزد ما پيدا نمى شود و لكن آرد و روغن موجود است برخيزيد با آنها بر ايشان طعامى درست كن ، حبيب بن مظاهر حسب الامر حضرت از جاى بر خواست و بعد ازچند لحظه به داخل خيمه آمدند و طعامى با خود آوردند و آن را در پيش روى من گذاشتند فراموش نمى كنم كه قاشقى هم در ظرف طعام بود چند لقمه از آن طعام بهشتى صفت خوردم سپس بلافاصله از خواب بيدار شدم دريافتم كه از بركت زيارت آن حضرت مُلْهِم به نكات و لطائف و كناياتى در آثار اهلبيت معصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين شده ام كه تا به حال به هيچ كس بر فهم آنها از من پيشى نگرفته و دليل بر اين گفتار كتاب خصائص الحسينيه و شصت مجلس و سى مجلس و چهار مجلس ‍ همه از ترشحات و قلمى ايشان هستند.(8)
اى حسين جانم ، جان به قربانت
 
جان به قربان لطف و احسانت
 
اى عزيز فاطمه دستم به دامانت
 
اى عزيز فاطمه دستم به دامانت
 
من به قربان كربلاى تو
 
يار و انصار با و فاى تو
 
اشك غم ريزم از براى تو
 
غرقه خون شد پيكر پاك جوانانت
 
من به قربان شاهدان تو
 
و آن همه اشك عاشقان تو

 

 

درخت خون گريه مى كند
شگفت انگيزتر اينكه آثار دگرگونى اجسام از شهادت آقا امام حسين ع پس از گذشت چهارده قرن هنوز در گوشه و كنار به چشم مى خورد يكى از آنها جارى شدن خون از درخت چنار زر آباد است . زر آباد يكى از قصبات قزوين و در نزديكى قلعه الموت است كه هر سال روز عاشورا هزاران نفر براى مشاهده چنار خونبار به آنجا مى روند و روان شدن خون را از درخت به چشم خود مى بينند.
آية اللّه فقيد سيد موسى زرآبادى در كتاب كرامات به تفصيل از جارى شدن خون از درخت چنار در روز عاشورا گفتگو كرده از پدرش سيد على و از جدش سيد مهدى نقل كرده كه در هيچ سالى اين موضوع تعطيل نشده است ، اين كتاب چاپ شده و خطّى آن در كتابخانه پسرش سيد جليل زرآبادى در قزوين موجود است . آية اللّه مظفّرى فشرده آن را در كتاب ايضاح الحجّة آورده است مرحوم آية اللّه العظمى مرعشى نجفى در حاشيه عروه به هنگام بر شمردن خون هاى پاك مى نويسد:
همچنين است خونى كه از درختى موجود در قريه زرآباد از توابع قزوين خارج مى شود. نويسنده سطور مقدمةً خصائص الحسينيه سال گذشته با جمعى از دوستان به زرآباد رفته و روان شدن خون را از اين درخت با چشم خود ديده است و از خوانندگان كتاب دعوت مى كند كه روز عاشورا را به زرآباد رفته اين درخت را با چشم خود ببينيد اين درخت در كنار قبر مطهر امام زاده اى مشهور به على اصغر بن موسى بن جعفر
ع قرار دارد و ظاهرا بيش از ششصد يا هفتصد سال از عمرش گذشته است در سال گذشته كه اين ناچيز افتخار حضور داشته درست لحظه اذان صبح خون جارى شد و بيش ‍ از چهار ساعت ادامه داشت .(9)
شهر پر ولوله آفاق پر از شور ونواست
 
ماتم كيست خدايا كه جهان پرغوغاست
 
گرچه در روضه فردوس نباشد غم و رنج
 
اهل فردوس غمينند خدايا چه عزاست
 
ماتم كيست كه خون مى رود از چشم رسول
 
عرش ماتمكده جبريل امين نوحه سراست
 
اى دريغا كه شد از سم ستوران پامال
 
تن شاهى كه از او آدم و عالم برپاست
 
از چپ و راست بجز نيزه و شمشيرنديد
 
هرچه افكند در آن دشت نظراز چپ و راست
 
زين مصيبت نه همى خلق كه خلق ملكوت
 
جاى اشك از مژه ارخون مى فشانند رواست

 

 
بدن حضرت رقيه ع
مرحوم شيخ احمد كافى اين شهيد گمنام و سرباز واقعى امام زمان و عاشق ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و واعظ شهير و شهيد در راه دين رضوان اللّه تعالى عليه فرمود: مرحوم سيد هاشم رضوان اللّه تعالى عليه يكى از علماء بزرگ شيعه شام بود كه سه دخترداشته ، مى گويد يكى از دخترهايم خواب رفت يك شب بيدار شد صدا زد: بابا در شب بى بى رقيه را خواب ديدم . بى بى به من فرمود: دختر به بابات سيدهاشم بگو آب آمده در قبر من و بدن من نارحت است قبر مرا تعمير كنيد. بابا اعتنائى نكرد، مگر مى شود با يك خواب دست به قبر دختر امام حسين ع زد.
فردا شب دختر و سطى همين خواب را ديد: باز بابا اعتنايى نكرد. شب سوم دختر كوچولوى سيد اين خواب را ديد شب چهارم خود سيد هاشم مى گويد خوابيده بودم يك وقت ديدم يك دختر كوچولو دارد مى آيد اين دختر از نظر سِنّى كوچك است اما آنقدر با اُبهت است باصولت و جلالت دارد مى آيد رسيد جلوى من به من فرمود سيد هاشم مگر بچه هايت به تو نگفتند كه من ناراحتم قبر مرا تعمير كن ؟
گفت : من با وحشت از خواب پريدم رفتم والى شام را ديدم جريان را گفتم والى نامه نوشت به سلطان عبد الحميد، سلطان جواب نوشت براى والى كه ما جراءت نمى كنيم اجازه نبش قبر بدهيم به همين آقاى سيد هاشم بگوئيد خودش اگر جراءت مى كند قبر را نبش كند و بشكافد پائين برود قبر را تعمير كند مادست نمى زنيم سيد هاشم چند تا از علماى شيعه را ديد، اينها حرم را قُرُقْ كردند، ضريح را كنار گذاشتند كلنگ به قبرزدند، مقدار كمى كه قبر را كندند آثار رطوبت پيدا شد، پائين تر رفتند، ديدند آب آمده در قبر بدن بى بى در كفن لاى آب افتاده ، سيد هاشم رفت پائين دستهايش را برد زير بدن اين سه ساله ، بدن را با كفن از توى آبها آورد بيرون ، روى زانويش ‍ گذاشت ، آب قبر را كشيدند، نزديك ظهر شد، بدن را گذاشتند در يك پارچه سفيد نماز خواندند، غذا خوردند، دو مرتبه آمد بدن را گرفت روى دستش ، تا غروب اينها مشغول بودند، تا سه روز قبر را تعمير كردند، و به جاى آب گُلاب مصرف مى كردند، و گِل درست مى كردند و قبر را مى ساختند، جلوگيرى از آن آبها شد و قبر ساخته شد، يك تكه پارچه ديگر سيدهاشم از خودش آورد، روى كفن انداخت ، بدن را برداشت ، در قبر گذارد. علماى شيعه مى گويند در اين چند روز همه گريه مى كردند سيد هاشم هم همينطور، اما روز سوم وقتى سيد هاشم بدن را در قبر گذاشت و آمد بيرون ديگر داد مى زد گفتم سيد هاشم چى شده چرا فرياد مى زنى ؟ گفت به خدا ديدم آنچه شنيده بودم ، اين كلمه را بگويم امروز آتشت بزنم هِى داد مى زد رفقا به خدا ديدم آنچه شنيده بودم . گفتيم سيد هاشم چه ديدى ؟ گفت به خدا وقتى اين بدن را بردم در قبر دستم را از زير بدن بيرون كشيدم يك مقدار گوشه كفن عقب رفت ديدم هنوز بدنش ‍ كبود و سياه است ، هنوز جاى آن تازيانه ها روى بدن اين سه ساله باقى است .
(10)
عمه جون بياببين مهمون برامون آمده
 
يك سَرِ غرقه به خون تو غمسرامون اومده
 
بگو بچه ها ديگه گريه و زارى نكنين
 
از عزا بيرون بيان آخه بابامون اومده
 
مادر على بياد سراغ اكبر بگيره
 
اينكه توى طبقه از كربلامون اومده
 
نبايد كسى ديگه تو اين خرابه بمونه
 
اونكه ما رو ببره به خونهامون اومده
 
بگو بچه ها بيان پاها مونونشون بديم
 
اونكه مرهم بزاره به زخم پامون اومده
 
عمه جون هرچى مى خواى شكايت ازدشمنابكن
 
اونكه ويران كنه كاخ دشمنامون اومده
 
امشب از هر طرفى صداى يا حسين مياد
 
كربلائى كه شده نوحه سرامون اومده

 

 
امام حسن ع
دانشمند توانا شهيد حاج شيخ احمد كافى رضوان اللّه تعالى عليه فرمود يكى از منبرى هاى مهم تهران مرحوم حاج شيخ على اكبر ترك بود خيلى منبر خوبى بود او دو خوبى داشت يكى آدم رشيد بود دوم آدم متدينى بود، عالى بود، حاج شيخ على اكبر تبريزى آن سال كه من نجف بودم ايام فاطميّه عراق مى آمد فاطميه اول را كربلا منبر مى رفت فاطميه دوم نجف ، من از خودش ‍ شنيدم .
مرحوم حاج شيخ على اكبر تبريزى مى گفت : من جوان بودم تبريز منبر مى رفتم ماه رمضان تا شب بيست و هفتم ماه رمضان پيش نيآمد ما شبى نامى از آقا امام حسين ع ببريم غرضى هم نداشتم زمينه حرف جور نشد منبراست گفت همان شب بيست و هفتم رفتم خانه خوابيدم در عالم رؤ يا مشرف شدم محضر مقدس بى بى فاطمه سلام اللّه عليها سلام كردم حضرت كِدرانه جوابم داد. گفتم بى بى جان من از آن نوكرهاى بى ادب نيستم اسائه ادبى خيال نمى كنم از من سر زده باشد كه از من كدر شده باشيد. چرا اين طور جواب مرا مى دهيد؟
حضرت فرمود: حاج شيخ مگر حسن پسر من نيست ؟ فهميدم كار از كجا آب خورده چرا يادى از حسنم نمى كنى ؟ حسنم غريب است حسنم مظلوم است .
(11)
شهى كه بود ز جانها لطيف تر بدنش
 
شدى بسان زمرد ز زهر كينه تنش
 
امام دوم و سبط رسول و پور بتول
 
كه ذوالجلال بناميد از ازل حسنش
 
روا نبود كه آبش بزهر آلايند
 
كسى كه فاطمه دادى زجان خود لبنش
 
فلك بدست حسن داد تا كه كاسه زهر
 
بريخته جگر پاره پاره در لنگش
 
چه حرفها كه شنيداززبان دشمن و دوست
 
كه سخت تر بدى از زخم نيزه بر بدنش
 
زبسكه جام بلانوش كرد و صبر نمود
 
فزون زجد و پدر بود گوئيا محنش
 
كمان جور كشيدند بر جنازه او
 
كه پاره پاره زپيكان تير شد كفنش

 

 
شفاى حضرت زينب س
حضرت حجة الاسلام حاج شيخ محمد تقى صادق در تحقيقاتى كه در مورد داستان ذيل كرده و براى مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى نوشته و فرستاده كه ترجمه آن اينست . كه معظم له بعد از سلام و درود به مخاطب خود و به تمام مؤ منين ازشيعه آل محمد عليهم السلام چنين مى نويسد: و تقديم مى دارم بسوى تو كرامتى را كه هيچ گونه شك و شبهه اى در او نباشد و آن كرامت از عليا مكرمه حضرت زينب سلام اللّه عليها بانوى بانوان عالم و برگزيده امت است و آن قضيه اينست كه : زنى به نام فوزية زيدان از خاندان مردمى صالح و متقى و پرهيزكار در يكى از قراء روستاهاى جبل عامل بنام جوية مبتلا به درد پاى بى درمانى شد تا به جائى كه به عنوان عمل جراحى متوسل به بيمارستانهاى متعددى گرديد ولى نتيجه اين شد كه سستى در رانها و ساق پاى وى پديد آمد و هيچ قادر به حركت نبود مگر اينكه نشسته و به كمك دو دست راه مى رفت و روى همين اصل بيست و پنج سال تمام خانه نشين شد و به همان حال صبر مى كرد و مدام با اين حال مى بود تا اينكه عاشوراى آقا ابى عبداللّه الحسين ع فرا رسيد ولى او ديگر از مرض به ستوه آمده بود و عنان صبر را از دست او گرفته ناچار برادران و خواهران خود را كه از خوبان مؤ منين به شمار مى روند خواست و از آنان تقاضا كرد كه او را به حرم حضرت زينب عليهاالسلام در شام برده تا در اثر توسل به ذيل عنايت دختر كبراى على ع شفا يافته و از گرفتارى مزبور بدر آيد ولى برادران پيشنهاد وى را نپذيرفتند و گفتند كه شرعا مستحسن نيست كه تو را با اين حال به شام ببريم واگر بناست حضرت تو را شفا دهد همينجا كه در خانه ات قرار دارى براى او امكان دارد.
فوزيه هرچه اصرار كرد بر اعتذار آنان مى افزود ناچار وى خود را به خدا سپرده و صبر بيشترى پيشه كرد تا اينكه در يكى از روزهاى عاشورا در همسايگى مجلسى عزائى جهت حضرت سيد الشهداء ع بر پا بود فوزيه به حال نشسته و به كمك دو دست به خانه همسايه رفت ، از بيانات وعاظ استماع كرد و دعا كرد و توسل نمود و گريه زيادى كرد، تا اينكه بعد از پايان عزادارى با همان حال به خانه بر مى گردد. شب با حال گريه و توسل بعد از نماز مى خوابد و نزديك صبح بيدار مى شود كه نماز صبح را بخواند مى بيند هنوز فجر طالع نشده او به انتظار طلوع فجر مى نشيند در اين اثناء متوجه دستى مى شود كه بالاى مچ وى را گرفته و يك كسى به او مى گويد: قومى يا فوزيه برخيز اى فوزيه . او با شنيدن اين سخن و كمك آن دست فورى بر مى خيزد و به دو قدمى خود مى ايستد و از عقال و پاى بندى كه از او برداشته شده بى اندازه مسرور و خوشحال مى شود. آن وقت نگاهى براست و چپ مى كند احدى را نمى بيند سپس رو مى كند به مادرش كه در همان اطاق خوابيده بود و بنا مى كند به اللّه اكبر و لا اله الا اللّه گفتن وقتى كه مادرش او را به آن حال ديد مبهوت شد سپس از نزد مادرش بيرون دويد و به خارج از خانه رفت و صداى خود را به اللّه اكبر و لا اله الا اللّه بلند كرد تا اينكه برادرانش با صداى خواهر بسوى او مى آيند وقتى آنان او را به آن حال غير مترقبه ديدند صدا به صلوات بلند كردند آنگاه همسايگان خبردار مى شوند و آنها نيز صلوات و تهليل و تكبير بر زبان جارى مى كنند اين خبر كم كم به تمام شهر رسيد و ساير بلاد و قراء مجاور نيز خبر دار مى شوند و مردم از هر جانب براى ديدن واقعه مى آيند و تبرك مى جويند و خانه آنها مركز رفت و آمد مردم دور و نزديك مى شود پس سلام و درود بى پايان بر تربت پاك مكتب وحى حضرت زينب سلام اللّه عليها باد.
(12)
به اهل ذكر بگو مجلس دعا اينجاست
 
سعادت ار طلبى راه و راهنما اينجاست
 
بدست غيب زده پرچم سيه بربام
 
عزا وماتم سلطان كربلا اينجاست
 
به دردمند ومريض و زپا فتاده بگو
 
كسى كه درد ترا مى كند دوا اينجاست
 
ستاده صاحب بزم عزادراين مجلس
 
نظاره گر، به رخ يك يك شما اينجاست
 
به چشم دل اگر اى دوست نظاره كنيد
 
ستاده فاطمه با جامه سياه اينجاست
 
به سوى غير مكن رو براى حاجت خود
 
بيا به بزم محبت كه آشنا اينجاست

 

 
يهوديان مسلمان شدند
در يكى از روزنامه هاى كثير الانتشار ايران اطلاعات ص ‍ 10، دى ماه شماره 11279 1342 مسلمان شدن يك خانواده يهودى را اعلام كرد كه عده زيادى زن و مرد در حياط مسجد صدر الامور آبادان جمع شده بودند و درباره افراد يك خانواده يهودى كه بدين اسلام مشرف شده و براى اداء نماز بمسجد آمده بودند گفتگو ميكردند، وقتى افراد اين خانواده نماز گزاردند و از مسجد خارج شدند از آنها در مورد علّت و كيفيت تشرف بدين اسلام سؤ ال شد و يكى از آنها كه معلوم بود بزرگ خانواده است گفت من و همسرم كه داراى دو فرزند هستيم قبل از آنكه بدين مبين اسلام مشرف شويم در بغداد سكونت داشتيم وقتى كاخ رياست جمهورى عراق بمباران گرديد و حكومت نظامى اعلام شد از شدت ترس مغازه طلافروشى خود را كه از مغازه هاى معتبر بغداد بود بستم و تعطيل و باميد خدا رها كردم و بخانه پناه بردم ولى دو روز بعد بمغازه رفتم متوجه شدم از طلاآلات و نقدينه ام اثرى نيست .
چند روزى من و همسرم و فرزندانم در ناراحتى و اندوه بسر مى برديم يكشب كه از فرط ناراحتى گريه زيادى كردم و با چشمهاى اشك آلود خوابيدم در عالم رؤ يا بخاطرم آمد كه بزيارت مرقد مطهر امام حسين ع بروم طلاآلات و نقدينه ام را بدست خواهم آورد پس از آنكه از خواب بيدار شدم جريان را با همسرم در ميان گذاشتم و فرداى آن روزبار سفر بستم و عازم كربلا شديم و بزيارت مرقد مطهر حضرت امام حسين ع نائل آمديم سپس با اتومبيل بنجف اشرف مشرف شديم و ضمن اقامت در آن شهر بسراغ يكى از دوستان قديمى خود كه از زرگرهاى معروف نجف است رفتيم و ساعتى در مغازه او نشستيم اما موقعيكه قصد داشتم با او خدا حافظى كنم و ازمغازه بيرون آيم زن و مرد شيك پوشى وارد مغازه شدند و از دوستم خواستند تا مقدارى جواهرات و طلاجات آنان را خريدارى كند چون دوستم قصد خريد نداشت من با آنان وارد معامله شدم ولى وقتى طلاجات مذكور را كه در يك جعبه بزرگ قرار داشت بدقت نگاه كردم متوجه شدم طلاجاتى است كه از مغازه ام به سرقت برده اند بلافاصله جعبه را برداشتم و از مغازه بيرون رفتم تا پليس راخبر كنم ولى آن دو نفر قبل از آنكه بدام ماءمورين بيافتند فرار را بر قرار ترجيح دادند و متوارى شدند باين ترتيب همانطور كه در خواب بذهنم خطور كرده بود جواهر وطلاجات مسروقه را پيداكردم . من و فرزندانم و همسرم بدين مقدس اسلام مشرف شديم اين مرد اضافه كرد قبلا نامم سالم اليا هو بود و همسرم هيلانام نام داشت ولى حالا نام من محمد و همسرم زهرا مى باشد.
(13)
اى عزيز فاطمه اى زاده شير خدا
 
كن روا حاجات ما
 
ازره لطف و كرم حاجات ما راكن روا
 
كن رواحاجات ما
 
ماعزاداران اصحاب و جوانان توايم
 
از محبان توايم
 
حسرودنيا و دين ماديده گريان توايم
 
از محبان توايم
 
تو امام و رهبرى اى پيشوا و رهنما
 
كن رواحاجات ما

 

 
شفاى ضعف چشم
آقاى حاج ميرزا مهدى بروجردى نزيل قم كه از علماء و بزرگان حوزه علميه و صاحب تاءليفات عديده است من جمله اسلام و مستمندان كه در آن نوشته است ، در سن بيست سالگى در اثر ضعف چشم محتاج بعينك شدم و بالنتيجه لازم دانستم كه براى علاج آن اقدام عاجلى بعمل آورم براى اين منظور باطباء مخصوص چشم مراجعه كردم ولى بعد از مداواى زياد نتيجه مثبت بدست نيامد و براى خواندن خطوط و ديدن افراد نيازمند بعينك بودم ، تا اينكه سالى بعد از مراجعت از مكه از طرف كويت بكاظمين مشرف شدم ، نزديك اربعين كه شب زيارتى قبر امام حسين ع است بايد در چنين شبى درك فيض كرد، مردم از اطراف بكربلا ميرفتند تا فيوضات آن شب و عنايات و الطاف الهى در حرم امام حسين ع بهره مند باشند منهم بهمين منظور عازم شدم كه تا بتوانم بلكه شفاى ضعف چشم خودم را در كنار آن مرقد مطهر از خداى متعال بخواهم و باتوسل بذيل عنايت آقا سيد الشهداء ابا عبداللّه الحسين ع خدا حاجتم را برآورد، عصر روز نوزدهم صفر بود به عزم كربلا كاظمين را ترك گفتم . وسيله ما باقطار راه آهن بود معلوم است كه قطار براى پياده و سوار كردن مسافرين ايستگاههاى متعدد دارد، از آنجائيكه شب اربعين بود. جمعيت زيادى كه ازدهات مجاور مى آمدند در ايستگاهها براى سوارشدن بقطار ايستاده بودند بهرحال جمعيت زيادى داخل قطار را پركرده تا بحديكه در داخل كوپه هاى مسافربرى جانبود و مادر كوپه اى بوديم كه محل بارچهار پايان بود و صندلى هم نداشت و مردم اكثرا سراپا ايستاده بودند در راهرو و كوپه ها هيچ جاى اضافى نبود در عين حال باز در هر ايستگاه بر جمعيت و تزاحم افزوده ميشد خصوصا در يكى از ايستگاه ها بعضى از اعراب بَدَوى و كثيف باپاى برهنه و گل آلود سوار شدند و بعضى ها را در داخل كوپه اى كه ما بوديم جا كردند البته وضع لباس و اندام آنها نحوه اى بود كه من واقعا متنفر بودم و با خود ميگفتم كه اينها كى هستند و باپاهاى گل آلود ميخواهند بكجا بروند؟!
با اين وضع چه زيارتى ؟ آيا اينها از زوار محسوبند؟! در اين فكر بودم كه ناگاه بفكرم رسيد كه لباس و صورت و تجملات ظاهرى نشانه آدميت نيست ،
 
تن آدمى شريف است بجان آدميت
 
نه همين لباس زيباست نشان آدميت
 
از كجا كه اينها زائر واقعى امام حسين ع نباشند چه بسا مردمى بزيارت مى روند كه صاحب تجملند ولى در اثر خبث باطنى زائر نيستند پس اينها راسبك نشمار شايد تقربشان نزد حق زيادتر باشد، و دمى از اين انديشه آرام گرفتم بعد بياد اين افتادم كه من در سن بيست سالگى و گل جوانى بضعف چشم گرفتار شدم . خدايا مى شود بر من توجهى كنى و در اثر توكل بامام حسين ع سلامت چشم را بمن باز دهى آيا توسل من امشب نتيجه دارد؟ آيا امام حسين ع به من عنايتى مى فرمايد؟ آيا خدا امشب حاجتم را بر مى آورد اجابت دعا كه در تحت قبه و بارگاه حضرت امام حسين ع از وعده هاى حق است ، ناگاه بخود گفتم بزيارت ميروم كه عرض حاجت كنم وه چه مقام بزرگى وه چه حاجت كوچكى مقام رفيع و بلند اباعبداللّه جانباز زكوى حق كجا شفاى ضعف چشم ، چه انتظار و خواسته كوچكى براى نيل به اين حاجت مى توانم بخواست خدااز زوار حضرتش استفاده كنم در اين حال باقلبى دور از شائبه باصفاى باطنى و معنوى باتوجه بمقام زائرين آن حضرت چشمم بر خورد به پاى يكى از مسافرين كربلا كه پايش گل آلود بوده آهسته دست بردم و به مقدار عدسى از گل خشكيده پاى او را برداشتم و در دست سرمه كردم و با دست چپ عينك از چشم برداشتم و بادست راست آن خاك را بچشم ماليدم ، ماليدن همان شد خوب شدن و رفع ضعف چشم هم همان ديگر نيازى به عينك پيدانكردم اللهم ارزقنا زيارة قبره و شفاعة جده آمين رب العالمين .(14)
من ذاكر و مداح و ثناخوان حسينم
 
من خاك كف پاى غلامان حسينم
 
يك دست كتاب اللّه و يك دست به عترت
 
در محفل پر فيض محبّان حسينم
 
اين فخر مرا بس كه در اين ره اعظم
 
يك عمر سر سفره احسان حسينم
 
با آب ولايش بسرشتند گلم را
 
زين روست كه در خط عزيزان حسينم
 
در سفره من هر شبه نان و نمك اوست
 
عمريست نمك خوار نمكدان حسينم

 

 
ماءيوس از معالجه
دانشمند محترم حضرت حجة الاسلام حاج آقاى لنگرودى فرمود: يكى از مطالبى كه از مسموعات حقير است و قطعا واقعيت دارد اينست كه در حدود ده سال قبل شخصى ثقه و راستگو كه معروف به سردار بود و حدود صدسال از عمرش ميگذشت و فعلا برحمت ايزدى پيوسته خداى رحمتش كند براى بنده نقل ميكرد: روزى دخترم مرض سختى گرفت بطوريكه تمام دكترهاى حاذق تهران از معالجه اش ماءيوس شدند و از دادن نسخه خوددارى كردند ولى در اثر شدت علاقه نتوانستم از او دل برگيرم و از طرفى چون محبت محمد و آل محمد ص در سرشت و نهادم بود روزى باقلبى شكسته و پريشان دراطاق خلوتى نشستم و يك استكان بدست گرفته و يك يك از مصائب حضرت سيد الشهداء اباعبداللّه الحسين ع را بياد مى آوردم متاءثر شده و در حال تاءثر گاهى بياد على اكبر و ناكامى او و گاهى بياد على اصغر و تشنه كامى او و گاهى بياد حضرت زينب و پريشانى او و گاهى بياد ابوالفضل و نااميدى او و.... تا اينكه اشكم سيل آسا جارى گرديد، موقع را مغتنم شمرده استكان را زير ديده گانم قرار دادم و اشكها را در استكان جمع نمودم ، بعد از اين عمل ببالبين دختر مريضم آمده و با قاشق كوچكى از همان اشك چشم كه در راه مصائب حضرت امام حسين ع ريخته بودم در دهان مريضه ريختم طولى نكشيد كه دوچشم باز كرده و بمن سلام كرد، پرسيدم حالت چطور است ؟ گفت قلبم روشن شده از آن روز به بعد بحمد اللّه كم كم كسالت او مرتفع گرديد و شفاى كامل نصيبش شد منهم شكرانه چنين موهبتى را بجاى آورده و از نگرانى واندوه نجات يافتم .(15)
اى كه بر درد دل عاشق بيچاره دوائى
 
پسر فاطمه و سبط رسول دوسرائى
 
نور چشمان على ونبى و حضرت خاتم
 
كشتى راه نجات تو و مصباح هدائى
 
فخر دين ، نور مبين ،شافع امت ، يم رحمت
 
به حيات وبه ممات و به صراط و به جزائى
 
نَبى ات خواند حسين از من و من هم زحسينم
 
جان پيغمبر و قلب على و خون خدائى
 
اى اميد دل غمديده عشاق جگر خون
 
چه شود گر نظر لطف سوى مابنمائى

 

 
خاتون دو سرا
مرحوم فيض الاسلام از علماء وارسته و سيد بزرگوارى است كه تاءليفات بسيارى دارد منجمله كتابهاى معروف وى ترجمه و خلاصه تفسير قرآن عظيم و ترجمه و شرح نهج البلاغه و ترجمه و شرح صحيفه كامله سجّاديه و ترجمه خاتون دو سرا ميباشد، اين بزرگوار در تاريخ شب يكشنبه بيست و پنجم ماه صفر هزار وسيصد و نود و پنج هجرى قمرى كتاب ترجمه خاتون دو سرا را تمام كرده و در مقدمه نوشته بيش از دوازده سال پيش به درد شكم گرفتار شدم و مُعالَجه اَطِبّاء سودى نبخشيد براى استشفاء به اتفاق و همراهى اهل بيت و خانواده به كربلاء مُعَلّى مشرف شديم ، در آنجا هم سخت مُبتلى گشتم ، روزى دوستى از زائرين در نجف اشرف ، من و گروهى را به منزلش دعوت نمود با اينكه رنجور بوده رفتم ، در بين گفتگوى گوناگون يكى از عُلماء رحمة اللّه عليه كه در آن مجلس بوده فرمود: پدرم ميگفت : هرگاه حاجت و خواسته اى دارى خداى تعالى را سه بار بنام عليا حضرت زينت كبرى سلام اللّه عليها بخوان بى شك و دو دلى ، خداى عزّوجل خواسته ات را روا ميسازد از اين رو منهم چنين كرده و شِفاء و بهبودى بيماريم را از خداى تعالى خواستم ، و علاوه بر آن نذر نموده و با پروردگارم عهد و پيمان بسته كه اگر از اين بيمارى بهبودى يافته كتابى در احوال سيده معظمه صلوات اللّه عليها بنويسم تا همگان از آن بهرمند گردند، حمد و سپاس خداى جل شاءنه را كه پس از زمان كوتاهى شِفا يافتم .
از بسيارى اشتغال و كارها و نوشتن و چاپ و نشر كتاب ترجمه و خلاصه تفسير قرآن عظيم به نذر خود وفاء ننمودم تا اينكه چند روز پيش يكى از دخترانم مرا آگاه ساخت كه به نذر وفا ننموده من هم از خداى عَزَّاسمهُ توفيق و كمك خواسته بنوشتن آن شروع نمودم و آن را كتاب ترجمه خاتون دو سرا سيّدتنا المعصومه زينب الكبرى ارواحنا لتراب اقدامها الفداء ناميدم .
(16)
كيست زينب ، واله و شيداى حق
 
همچو مادر عصمت كبراى حق
 
كيست زينب ، بنت زهراى بتول
 
دخت حيدر، پاره قلب رسول
 
كيست زينب ، زاده بيت الحرام
 
حورزمزم ، دختر ركن و مقام
 
كيست زينب ، مظهر صبر خدا
 
بر زمين و آسمان فرمانروا
 
تاج فخر دانش و عقل و ادب
 
زان عقيله داده شد او را لقب

 

 
درمان مرض
از حارث بن مغيره بصرى روايت شده كه گفت : من به آقا امام صادق ع عرض كردم من مردى هستم كه به علل مزاجى به بيمارى بسيارى مبتلا هستم ، دوائى هم نبوده كه استعمال نكرده باشم ، ولى هيچ سودى از تمام آن دواها نبرده ام . حضرت فرمود كجائى تو؟ چرا از تربت و خاك قبر آقا سيد الشهداء ابا عبداللّه الحسين ع غافلى ، زيرا در آن شفاء هر درد و ايمن از خوف و ترس است ، پس هر وقت آن را بدست آوردى و خواستى تناول كنى اين كلمات را بگو:
اَللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذِهِ الطّينَةِ وَ بِحَقِّ الْمَلَكِ الَّذى اَخَذَها وَ بِحَقِّ النَّبِىِّ الَّذى قَبَضَها وَ بِحَقِّ الْوَصِىِّ الَّذى حَلَّ فى ها صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ وَافْعَلْ بى كَذا وَ كَذا.
يعنى خداوندا از تو سئوال مى كنم و مى خواهم به حق اين خاك و به حق فرشته اى كه آن را برداشته و به حق پيغمبرى كه آن را قبض كرده و گرفته و بحق وصيّى كه در آن خاك واقع گرديده درود بفرست بر محمد و اهل بيت او و عنايت فرما به من اينطور و اين چنين يعنى حاجت مرا بر آور.
راوى گفت : آنگاه حضرت فرمودند فرشته اى كه آن خاك را قبض ‍ كرده جبرئيل ع است و به حضرت رسول ص نشان داد و عرض كرد اين خاك قبر فرزند تو حسين ع است كه امت تو پس از تو او را شهيد كنند و آن پيغمبر كه آن خاك را قبض ‍ كرد حضرت محمد ص است و امّا وصيّى كه در آن خاك دفن مى گردد، حضرت ابا عبداللّه الحسين ع است و شهيدان در ركاب اويند.
راوى گويد: عرض كردم فدايت شوم معنى شفاء خاك او را براى هر دردى دانستم پس چگونه موجب ايمنى از هر خوف و ترسى خواهد بود؟ حضرت فرمودند: هرگاه از سلطان يا غير آن بترسى ، از خانه خود بيرون نيا مگر آنكه مقدارى از خاك قبر حضرت ابا عبداللّه الحسين ع همراه تو باشد و بگو:
((اَللّهُمَّ اِنّى اَخَذْتُهُ مِنْ قَبرِ وَلِيِّكَ وَابْنِ وَلِيِّكَ فَاجْعَلْهُ لى اَمْنا وَ حِرْزا لِما اَخافُ وَ ما لااَخافُ فَاِنَّهُ قَدْ يَرِدُ ما لايَخافُ)).
يعنى خداوندا اين خاك را از قبر مطهّر ولىّ و دوست تو و پسر دوست تو برداشتم پس قرار ده آن را براى من موجب ايمنى و حفظ من از آنچه مى ترسم و آنچه را كه جهت عدم توجه نمى ترسم زيرا گاهى بر آدمى وارد مى گردد آنچه كه نمى ترسد.
حارث بن مغيره گويد: همانطور كه حضرت فرمان داده بود از آن خاك گرفتم و آنچه فرموده بود گفتم ، بدنم سالم وموجب ايمنى از آنچه مى ترسيدم و توجه نداشتم ونمى ترسيدم گرديد همچنانكه خود حضرت فرموده بود و با عملى نمودن اين دستور بحمد اللّه مكروه ناپسندى نديدم و از چيزى نترسيدم .
(17)
خوشا سعادت آن كس كه دركنارتوباشد حسين جان
 
بهشت كى طلبد آنكه در جوارتوباشد حسين جان
 
مدار عالم امكان قرار هر دل تاريك
 
شفاى مرضم تربت مزار تو باشد حسين جان
 
لسان ناطق حق پرده دار غيب شهودى
 
بله سزد كه بهاى تو كردگار تو باشد حسين جان
 
حسين جان نظر به روى سياهم كن و ببارگناهم
 
بوقت مرگ دو چشمم درانتظارتوباشد حسين
جان

 
استجابت دعا در حائر
در مزار بحار از كامل الزيارة از ابى هاشم جعفرى روايت شده كه وارد شدم بر حضرت هادى ع در حالى كه آن بزرگوار تب دار و عليل بود. فرمود يا اباهاشم بفرست مردى از دوستان ما را كه برود به حائر آقا ابى عبداللّه الحسين ع و دعا كند براى شفاى من ، گفت : حسب الامر از خدمت حضرت مرخص شدم و در بين راه با على بن هلال برخورد كردم ، گفته هاى حضرت را به او گفتم و از او التماس كردم كه به حائر آقا سيد الشهداء ع برود گفت سمعا و طاعه ، چشم آقاجان ولى من مى گويم كه حضرت هادى ع از حائر آقا امام حسين ع افضل تر است بنابراين از او جدا شدم و برگشتم خدمت آقا امام هادى ع و ماجرا را براى حضرت عرض كردم و گفتم كه على بن هلال همچنين گفت : حضرت هادى از حائر افضل تر است . حضرت فرمود: به او بگو كه پيغمبر ص از خانه كعبه و از حجر الاسود بهتر بود اما در عين حال دور خانه كعبه طواف مى كرد و استلام حجر مى نمود. بدانكه براى خدا بقعه هائيست كه خدا دوست دارد در آن بقعه ها دعا شود و اجابت فرمايد و حائر آقا ابى عبداللّه الحسين ع از آن بقعه هائيست كه دعا مستجاب مى شود.(18)
گفت اى حبيب دادگر اى كردگار من
 
امروز بود در همه عمر انتظار من
 
اين خنجر كشيده و اين حنجر حسين
 
سر و جان براى تست نيايد بكار من
 
گو تارهاى طره اكبر بباد رو
 
تا ياد تست مونس شبهاى نار من
 
عيسى اگر ز دار بلا زنده برد جان
 
اين نقد جان بدست سر نيزه دار من
 
در گلشن جنان بخليل اى صبا بگو
 
بگذر بكربلا و ببين لاله زار من

 

 
هديه حضرت رضا ع
و در كتاب مفاتيح الجنان به سند معتبر روايت شده كه شخصى گفت حضرت امام رضا ع براى من از خراسان بسته متاعى فرستاد چون بسته را باز كردم ديدم در ميان آن خاكى بود، از آن مردى كه بسته را آورده بود پرسيدم كه اين خاك چيست ؟ گفت : خاك قبر حائر امام حسين ع است ، تا به حال نشده كه حضرت چيزى براى كسى بفرستد و در ميان آن جامه و لباسها يك مقدار تربت حائر حسينى ع نگذارد و مى فرمايد اين تربت امان است از بلاها باذن و مشيت خداوند متعال .(19)
ما را بود به خانه دل آروزى تو
 
از خاك كربلاى تو جوئيم بوى تو
 
بوئيم خاك كوى تو اى شاه كربلا
 
گيريم شمه اى زگلستان كوى تو
 
قبر تو در دلى است كه با مهرت آشناست
 
آن دل كه هست روى اميدش بسوى تو
 
بى گوهر ولاى توكس را چه آبرو
 
كز مخزن ولاست ، دُرّ آبروى تو
 
نام تو بر كتيبه آفاق نقش بست
 
با خامه جلال زخون گلوى تو

 

 
شفاى مرض
حضرت حجة الاسلام والمسلمين حاج آقاى تاج لنگرودى در كتاب شريفش مى نويسد در مجلسى كه بعنوان عزادارى مولى الكونين امام حسين ع برپا مى شد يكى از خدمتگذاران آن مجلس را بنام آقاى عباس جمالى كه ضعف و زردى صورت نمايان گر ناراحتى درون بود مى ديدم و گاهى آن بنده خدا از مرضش كه هنوز اطباء تشخيص نداده بودند نزد من درد دل مى كرد و التماس ‍ دعا داشت و خيلى توسل مى جست تا اينكه بعد از مدتى وضع مزاج و روحيه او عوض شده ، در خود احساس بهبودى مى كرد و رفته رفته از حالت اولى درآمد و سلامتى كامل را دريافت و كيفيت بهبودى را از او پرسيدم ، در جواب گفت كه شدت مرض مرا بستوه آورده بود و ناراحتى من هر روزه بيشتر مى شد و چاره اى جز توجه به حضرت حق نديدم و پيوسته متوسل بودم تا اينكه شبى در عالم رؤ يا ديدم كه در منزل قديمى خودم روى پله اش نشسته ام بر وضع ناگوارم مى نالم و به ائمه اطهار گله مى كنم كه اين همه توسلات چرا تا حال نتيجه نداد مخصوصا بر امام حسين ع تكيه مى كردم واشك مى ريختم ، در چنين حالى ناگهان ديدم مولى الكونين امام حسين ع از درخانه وارد شد به محض آنكه چشمم به حضرتش ‍ افتاد گفتم آقا ترا بحق برادرت ابوالفضل قسم مى دهم درباره من توجهى فرمائيد و شفاى مرا از خدا بخواهيد آقا فرمودند: عباس خدا ترا شفا داد، اما ختم انعامى را كه نذر كرده بودى فراموش نكن از خواب برخاستم بيادم آمد كه من چنين نذرى كرده بودم به همين منظور از هيئت هاى مذهبى دعوت كردم و در منزل خودم از آنان پذيرائى و ختم انعام طبق دستور برگزار گرديد بالنتيجه از الطاف الهى بهرمنده گرديده و سلامتى كامل را دريافتم .(20)
روز و شب چشم و دلم سوى حسين است ، حسين
 
كعبه و مسجد من كوى حسين است حسين
 
جلوات رخ خورشيد سماء و مه نو
 
ذّره از رخ نيكوى حسين است حسين
 
گر در آئينه اركان عوالم نگرى
 
اندر آئينه عيان روى حسين است حسين
 
آنكه ره از همه مشتاق زده روز الست
 
بخدا طاق دو ابروى حسين است ، حسين
 
جاودانست اگر گلشن فردوس ‍ برين
 
اثر نكهت گيسوى حسين است حسين
 
آن قيامت كه شود روز قيامت بر پا
 
از قد و قامت دلجوى حسين است حسين

 

 
شفاى افليج
در ايران گه گاهى شبيه صحنه كربلا را در حسينيه ها يا كنار خيابانها يا در صحرا درست مى كنند مثلا چند نخل و خيمه و اسب و وسائل جنگ افزار قديمى مثل شمشير و نيز ... درست كرده و صحنه كربلا را در اين محلها پياده نموده كه هر بيننده اى كه مى بيند به ياد واقعه اسفبار و غم انگيز كربلا و مصائب وارده بر اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام بيفتند و رقّت قلب نمايند و ناراحت و متاءثر و گريان شوند و حالى درشان پيدا شود.
من با خود بارها شنيده و ديده ام كه در اينچنين تعزيه ها و شبيه خوانيها، بسيارى از مردم غم ديده حوائج مشروعه خود را گرفته ، اگر مريض بوده شفا پيدا كرده و اگر مريضى داشته سلامتى او را بازگرفته و اگر گرفتارى داشته رفع گرفتارى شده و اگر حوائجى داشته ... گرفته است بله كسى كه با نيت پاك و خالص در خانه اهلبيت عصمت و طهارت
عليهم السلام على الخصوص آقا سيدالشهداءع برود، بدون هيچ بروبرگرد مطلب و مهم خود را خواهد گرفت .
يكى از كسانيكه با نيت خالص و پاك در خانه سيدالشهداءع رفته ، پدر و مادر يك بچه فلج مادرزادى است كه در شهميرزاد شفاى فرزند شش ساله خود را از آقا اباعبداللّه الحسين ع گرفته اند.
خبرنگار كيهان نقل ميكرد: يك كودك بنام محسن منصورى كه فلج مادرزادى بود در شهميرزاد شفا يافت ، پدر مادر محسن بچه شش ‍ ساله خودشان را در مراسم تعزيه شب عاشورا مدت سه شبانه روز به نخل محل اسراى كربلا بستند، هنگاميكه مردم عزادار شهميرزاد در مصيبت سالار شهيدان آقا اباعبداللّه الحسين ع به سر و سينه خود ميزدند حالى پيدا كرده و شفا يافت .
 
دل واله نهضت حسين است
 
جان محو حقيقت حسين است
 
دلهاى همه خداپرستان
 
كانون محبت حسين است
 
شد كشته كه عدل و دين نميرد
 
اين سرّ شهادت حسين است
 
فتح هدف از شكست خوديافت
 
اين اصل سياست حسين است
 
بر پاست ز وى اصول اسلام
 
دين زنده به همت حسين است

 

 
ارمنى متوسل به ابوالفضل ع
ثقة الاسلام آقاى شيخ رضاى فاضل كه يكى از ثقات اهل منبر و نزيل تهران است در جمعى كه متعلق به آقايان اهل منبر بود مى گفت : روزى در يكى ازخيابان هاشمى كه ارامنه مسكن دارند ميگذشتم در اين حال زنى لچك به سر روسرى كه در درب خانه خود ايستاده بود بر من سلام كرد و بدنبال آن گفت آقا شما روضه مى خوانيد؟ گفتم بله گفت بفرمائيد، من بدرون خانه رفتم او مرا باطاقى راهنمائى كرد و صندلى گذاشت و اظهار داشت كه متوسل به حضرت ابوالفضل ع شويد. روضه را خواندم هنگام خدا حافظى براى چهار روز متواليا دعوتم كرد و در تمام روزها متوسل بحضرت ابوالفضل ع بود روز پنچم پاكتى بعنوان حق القدم بما داد وقتى كه بخانه آمدم و محتوى پاكت را شمردم جمعا چهار صدوهشتاد وشش ريال بود. از اينكه او چهار صدوپنچاه و يا پانصد ريال نداده بود تعجب كردم فكر مى كردم اين پول خورد چرا؟
روزى ديگر از همانجا گذشتم همان زن را در همانجا ايستاده ديدم مى خواستم از چگونگى آن پول بپرسم اما در عين حال انفعال مانع من بود ولى او از روحيه ام متوجه شد كه با او حرفى دارم نزديك آمد بعد از سلام گفت آقا پول شما كم بود؟ گفتم نه ولى از شما مى خواستم بپرسم چرا چهارصد و هشاد و شش ريال داديد و چهار صدو پنجاه يا پانصد ريال نداديد، گفت ما ارمنى هستيم شوهرم كاسب است براى اينكه شكستى بكار ما وارد نيايد به حضرت ابوالفضل ع متوسل شديم و در منفعت كسب و كار با او شركت داريم و هر سالى يك مرتبه حساب ميكنيم آنچه سهميه حضرت ابوالفضل ع شده براى او پنج روز روضه خوانى مى كنيم حساب امسال حضرت ابوالفضل ع همان بود كه تقديم شد.
(21)
اى حرمت قبله حاجات ما
 
ياد تو تسبيح و مناجات ما
 
تاج شهيدان همه عالمى
 
دست على ماه بنى هاشمى
 
همقدم قافله سالار عشق
 
ساقى عشاق و علمدار عشق
 
سرور وسالار سپاه حسين
 
داده سرودست براه حسين
 
غم امام واخ و ابن امام
 
حضرت عباس ع
 
اى علم كفر نگون ساخته اى
 
پرچم اسلام برافراخته اى
 
مكتب تو مكتب عشق و وفاست
 
درس الفباى تو صدق و صفاست
 
شمع شده آب شده سوخته
 
روح ادب را ادب آموخته