©2006
www.sabzevarlib.com

انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار

تهيه كننده و طراح

 انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار

علي اكبر ملكي

نام كتاب : كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )
تاءليف : على ميرخلف زاده
 
             

 
مصيبت وارده
((مرحوم سيّد محمد ابراهيم قزوينى رضوان الله تعالى عليه )) در صحن ((حضرت ابوالفضل (ع ))) امام جماعت بودند و مرحوم ((شيخ محمد على خراسانى عليه الرحمه )) كه از واعظان بى نظير بود بعد از نماز ايشان منبر مى رفت ، يك شب مرحوم ((واعظ خراسانى )) مصيبت ((حضرت ابوالفضل (ع ))) را مى خواند و از اصابت تير به چشم مقدس آن حضرت يادى مى كند.
مرحوم قزوينى ، كه سخت متأ ثر شده و بسيار گريه كرده بود، به ايشان گفت : چنين مصيبتهاى سخت را كه سند خيلى قوى هم ندارد چرا مى خوانيد؟!
شب در عالم رؤ يا محضر مقدس ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) مشرف ميشود.
((آقا قمر بنى هاشم (ع ))) خطاب به ايشان فرمود:
((سيد ابراهيم ، آيا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا با من چه كردند؟! پس از آنكه دو دستم را از بدن جدا كردند، سپاه دشمن مرا تيرباران نمود، در اين ميان تيرى به چشم من رسيد (شايد فرموده باشند چشم راست من ) هر چه سر را تكان دادم كه تير بيرون بيايد، تير بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد، زانوهايم را بالا آوردم و خم شدم كه به وسيله دو زانو تير را از چشمم بيرون بكشم ، ولى دشمن با عمود آهنين بر سرم زد.))
(36)
 
سرباز اسلامم سردار عاشورا
 
دستم گره بگشود از كار عاشورا
 
شاگرد ممتاز دبستان حسينم
 
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
 
عمرى بود كز جان ، كردم نگهدارى
 
تا در رهش امروز، سازم فداكارى
 
جان بر كف و قربانى جان حسينم
 
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
 
لب تشنه آبم امّا نه از دريا
 
آبى كه نوشاند در كام من زهرا
 
من جعفر طيار ياران حسينم
 
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
 
وقتى مرا ديگر بگذشت آب از سر
 
آب ارچه نوشيدم از دست پيغمبر
 
شرمنده باز از كام عطشان حسينم
 
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
 
من ماه و او خورشيد در چرخ توحيد است
 
ماهى كه سرگردان در گرد خورشيد است
 
يك قطره از درياى احسان حسينم
 
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم
 
فرقم اگر بشكست شد خاك راه او
 
دستم اگر افتاد شد بوسه گاه او
 
سر تا قدم دست بدامان حسينم
 
با چشم و دست و سر نگهبان حسينم (37)

 

 
قسم ناحق
حضرت حجة الاسلام والمسلين ((حاج آقاى نمازى )) منبرى معروف ((اصفهان )) از قول صديق شريفشان فرمود: دو چيز در حرم ديدم ، يكى : در صحن ((آقا حضرت قمر بنى هاشم (ع ))) و آن در شب جمعه اى بود كه من وعِدّه ديگرى مشغول كار بوديم ، ديدم يك دسته پرنده كه مثل مرغابى بودند آمدند دور گنبد ((امام حسين (ع ))) و دور گنبد ((حضرت اباالفضل (ع ))) دور زدند مثل اينكه مى خواستند تعظيم كنند سر فرود آوردند و رفتند، ما دست از كار كشيديم و به اين صحنه نگاه مى كرديم .
دوم : شب كه آمديم حرم ((آقا اباالفضل (ع ) ))، جوانى را مشاهده كرديم كه به مرض روانى مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمى آمدند، و با زنجير پايش را به ضريح بسته بودند.
زيارت و كارهايمان را كرديم و به منزل رفتيم و صبح آمديم كه زيارت كنيم و به كار مشغول شويم ديديم اين جوانى كه هيچكس از عهده او بر نمى آمد، آرام شده ، ولى زنجير هنوز به پايش بسته است ، اما طرف ديگر زنجير كه به ضريح بسته بود باز شده است .
خادم زنجير را هم از پايش باز كرد، و زوار نيز به جوان پول مى دادند.
به پدرش گفتيم : ((فرزند شما چه مرضى داشت ؟!))
پدرش گفت : ((اين فرزند يك قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتى پيدا كرد، هر جا هم كه برديم نتيجه اى نگرفتيم ، آورديمش اينجا و متوسل به ((حضرت ابوالفضل (ع ))) شديم خلاصه حضرت شفايش دادند.))
فردا شب هم كه او را ديديم داشت وضو مى گرفت كه به حرم ((آقا حضرت امام حسين (ع ))) برود.
(38)
 
مير و علمدار شه كربلا
 
نور دل حيدر و ام البنين
 
ماه بنى هاشم و خورشيد حقّ
 
كوكب رحمت شده دنيا و دين
 
آنكه شده دست يداللهيش
 
چون اسدالله برون زآستين
 
اختر تابنده برج حيا
 
گوهر رخشنده بحر يقين
 
باد سحر هردم از اين بوستان
 
مُشك بردتحفه به صحراى چين
 
خاك درش راز پى توتيا
 
حور برد سوى بهشت برين (39)

 

 
فقط روضه ابوالفضل (ع )
حضرت حجة الاسلام والمسلين حاج آقاى نمازى از قول ((حاج آقاى مولانا)) از مداحين بااخلاص اصفهان نقل فرمودند: هر سال ايام عاشورا براى تبليغ به آبادان مى رفتيم ، يكسال يك آقا سيدى كه ظاهراً اهل گلپايگان يا از شهر ديگرى بود، با ما همراه شد، تا اينكه دهه محرم تمام و وقت رفتن گرديد، ديدم خيلى ناراحت است .
رفتم جلو و گفتم : آقا سيد چرا ناراحتى ؟! گفت : حقيقتش ما ايّام محرم توى شهرمان روضه خوانى داشتيم ، ولى امورات ما نمى گذشت ، امسال خانواده به ما پيشنهاد دادند كه به خوزستان بيايم تا شايد بتوانم از طريق تبليغ در شهرستان ديگر وضعمان را تغيير دهيم .
اينجا هم چيزى برايمان نداشت و دست خالى دارم برمى گردم و نمى دانم جواب زن و بچّه هايم را چه بدهم .
آقايى كه مسئول كار ما بود، فرمود: بليط برايتان مى گيرم و يك مقدار هم پول دادند، امّا اين جواب كار را نمى داد، آقا سيد ناراحت و سر در گريبان بود، كه يك وقت يك سيد عربى آمد و به او فرمود: آيا روضه مى خوانى ؟ گفت : بله ، ولى بليط برگشت دارم .
فرمود: بليطت را عوض مى كنيم ، گفت : دست شما درد نكند. در اين هنگام سيد عرب دست او را گرفت و برد.
بقيه داستان را از زبان خودش نقل ميكنم : گفت :
مرا از اين طرف شط به طرف ديگر شط برد، و از روى پل كوچكى عبور كرديم به نخلستان رسيديم ، مرا وارد يك حسينيّه بزرگى كردند كه جمعيّت زيادى در آنجا آمده بودند، و آقا سيدى هم براى آنها نماز مى خواند، و همه افراد آنجا سيد بودند و به من گفتند: ((فقط روضه اباالفضل (ع ) را بخوان ، من هم صبح و ظهر و شب براى اينها روضه حضرت اباالفضل مى خواندم ،)) تا اينكه دهه تمام شد.
وقتى كه مى خواستم بيايم ، جعبه اى با يك بسته پارچه برايم آوردند. و بعد فرمودند: ((اين ها نذر آقا اباالفضل (ع ) است )) و كليدش را هم به من دادند، من با خودم گفتم : شايد مثلاً 100 تومان يا 200 تومان است ، ولى وقتى باز كردم ، ديدم جعبه پر از پول است . امّا به من گفتند: اينجا همين يك دفعه بود، ديگه اينجا را پيدا نمى كنى ، اين دو تا بقچه را هم ببر براى دو تا دخترهايت كه خانمت گفته بود: براى دخترهايمان چيز مى خواهيم .
بعد كه به منزل آمدم ، خانمم به من گفت : همان آقايى كه بقچه ها و پولها را به تو داده بودند به من گفته بودند: مَرْدَتْ را اين طرف و آن طرف نفرست ما خودمان كارتان را سر و سامان مى دهيم .
هم اكنون اين آقا وضع زندگانيش عالى است .
(40)
 
قبله حاجات كه باب المراد
 
گشت ملقب ز جهان آفرين
 
خاك ز انوار رخش تابناك
 
خلد ز انفاس خوشش عنبرين
 
گر بكشد تيغ چو شير خدا
 
لرزه فتد بر تن شير عرين
 
ناموران جُسته ز نامش شرف
 
تا جوران سوده به خاكش جبين
 
هر كه بود طالب ديدار حق
 
گو كه در اين آينه حق را ببين
 
طرفه نسيمش دم روح القدس
 
فرش حريمش پر روح الامين
 
همچو رسا دولت جاويد يافت
 
هر كه شدازخرمن اوخوشه چين (41)

 

 
زوار ما را گرامى دار
مداح بااخلاص اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام ) حضرت حاج آقا ((محمد خبازى )) معروف به ((مولانا)) فرمود: يكى از اين سالها كه كربلا رفتم ايام عاشورا و تاسوعا بود. (عربها عادتشان اين است كه ايام عاشورا در كربلا عزادارى كنند و از نجف هم براى شركت در عزا به كربلا مى آيند، ولى آنان در موقع 28 صفر در نجف عزادارى مى كنند و از كربلا هم براى عزادارى به نجف مى روند.)
صبح بيست و هفتم صفر از نجف به كربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسينيه رفتم و در آنجا خوابيدم ، بعد از ظهر كه به زيارت ((حضرت اباالفضل (ع ))) و ((زيارت امام حسين (ع ))) مشرف شدم ، ديدم خلوت است حتى خدام هم نيستند و مردم كم رفت و آمد مى كنند، گفتم : پس مردم كجا رفتند. گفتند: ((امشب شب بيست هشتم صفر است اكثر مردم از كربلا به نجف مى روند و در عزادارى ((پيغمبر (ص ) و امام حسن (ع ))) شركت مى كنند.))
من خيلى ناراحت شدم ، به حرم حضرت اباالفضل (ع ) آمدم و عرض كردم : ((آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به كربلا آمده ام ، يك وسيله اى جور كنى تا به نجف برگردم .))
آمدم سر جاده ايستادم ولى هر چه ايستادم وسيله اى نيامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم : آقا من مى خواهم به نجف بروم ، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسيله نقليه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ايستادم ، ديدم يك فولكس واگن كرمى رنگ جلوى پاى من ترمز كرد.
گفت : محمد آقا، گفتم بله ، گفت نجف مى آيى .
گفتم : بله گفت : تَفَضَّلْ، يعنى : بفرمائيد بالا.
من عقب فولكس سوار شدم ، راننده مرد عرب متشخصى بود كه چپى و عقالى بر روى سرش بود.
از آينه ماشين گريه كردن او را ديدم ، از او پرسيدم : حاجى قضيه چيه ؟ چرا گريه مى كنى ؟!
گفت : نجف بشما مى گويم .
آمديم نجف ، دَرِ يك مسافرخانه نگه داشت ، و مسافرخانچى را كه آشنايش ‍ بود صدا زد و گفت : اين محمد آقا چند روزى كه اينجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ايشان چيزى نگير.
بعد به من آدرس داد كه هر وقت كربلا آمدى به اين آدرس به خانه ما بيا. گفتم : اسم شما چيست ؟ گفت : من ((سيد تقى موسوى )) هستم . گفتم : از كجا مى دانستى كه من مى خواهم به نجف بيايم .
گفت : بعداً برايت به طور كامل تعريف مى كنم اما اكنون به تو مى گويم .
من عيالى داشتم كه سر زائيدن رفت ، بچه اش كه دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشكلات بزرگش كردم ، يكى دو سال بعد عيال ديگرى گرفتم ، مدتى با آن زندگى كردم ، و اين روزها پا به ماه بود، من ديدم كه ناراحت است و دكتر دم دست نداشتم ، به زن همسايه مان گفتم : برو خانه ما كه زنم حالش خوب نيست و خودم به حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) آمدم و گفتم : آقا من ديگه نمى توانم ، اگر اين زن هم از دستم برود زندگيم از هم مى پاشد، من نمى دانم ، و با دل شكسته و گريه زياد به خانه آمدم .
ديدم عيالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت : برو دم جاده نجف ، يك نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد.
گفتم : محمد آقا كيست ؟
گفت : من در حال درد بودم و حالم غير عادى شد در اين هنگام ((حضرت اباالفضل (ع ))) را ديدم . فرمودند: ((ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنايت مى كند.
به شوهرت بگو: اين زائر ما را به نجف ببرد.)) خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بياورم .
من بعد از زيارت به كربلا آمدم ، منزل ايشان رفتم ، ديدم دو دختر دوقلوى او و عيالش بحمدالله همه صحيح و سالم هستند واز من پذيرائى گرمى كردند بخاطر آنكه زائر ((حضرت قمر بنى هاشم (ع ))) بودم .
(42)
 
آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش
 
جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش
 
آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار
 
روشن از چهره تابنده و وجه حسنش
 
ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى
 
جامه اى دوخته خياط ازل بر بدنش
 
آنكه آثار حيا جلوه گر از هر نگهش
 
وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش
 
ميوه باغ ولايت به سخن لب چو گشود
 
هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش
 
كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز
 
كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش
 
آنچنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك
 
آفرين گفت بر آن بازوى لشكر شكنش
 
همچو پروانه دلباخته از شوق وصال
 
آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خويشتنش
 
خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال
 
شد جدا زودتر از ساير اعضا ز تنش
 
كوته از دامنت اى شاه مكن دست (رسا)
 
از كرم پاك كن از چهره غبار محنش (43)

 

 
دو گوسفند
حضرت حجّة الاسلام والمسلمين ((حاج آقاى نمازى )) از قول مداح با اخلاص اهلبيت عصمت و طهارت حضرت ((حاج آقا محمد خبازى معروف به مولانا)) فرمود:
سال آخرى كه كربلا رفتم با ((آقاى دكتر ابن شهيديان و حاج اصغر شيشه بر)) (مداح معروف ) و يك عده اى از مؤ منين بود. محل اقامتمان را در حسينيه اصفهانيهاى كربلا قرار داديم آن سال جمعيّت زيادى به آن حسينيه آمده بودند، خلاصه نمى دانم چطور شده بود كه در عراق حكومت نظامى شد، و هيچكس حق بيرون آمدن را نداشت .
اتفاقا همان شب دو تا از خواهرها درد زائيدنشان گرفت ؛ خدايا توى حسينيه چكار كنيم ؟! فورى يكى از اطاقها را خالى كرديم ، زنها را داخل آن اطاق نموديم و چند تا از زنهاى ديگر را جهت پرستارى و كمك به آنجا فرستاديم ، به آقاى دكتر هم گفتيم : شما هم اينجا باشيد، يك وقت اضطرارى پيش آمد، از وجود شما جهت طبابت و درمان بهرمند گرديم .
خلاصه به شوهرهايشان هم گفتيم : يكى يك گوسفند نذر حضرت اباالفضل (ع ) بكنيد، تا انشاء اللّه حضرت امداد و كمك فرمايند و مشكلات حل شود. گفتند: چشم .
الحمدلله زنها بسلامتى زائيدند و پا سبك كردند.
بعد كه حكومت نظامى تمام شد، يكى يك گوسفند و ديگرى دوتا گوسفند خريده بود
گفتم : چرا دو تا گوسفند خريدارى كردى ؟! گفت : وقتى كه نذر كردم ، رفتم توى اطاق تكيه بدهم خوابم برد، خواب ديدم ((حضرت قمربنى هاشم (ع ))) تشريف آوردند، در حالى كه سر از بدنشان جدا بود اما زنده هستند، فرمودند: ((چهار سال پيش در فلان جاى اصفهان كارَتْ گير كرده بود گوسفندى نذر من كردى و تا بحال نكشتى ، چون فراموش كرده بودى ، اكنون نذرت را اداء كن .
(44)
 
چه عباس آنكه در حشمت امير راستين آمد
 
چه عباس آنكه از همّت پناه مسلمين آمد
 
چه عباس آنكه از اصل و نسب از دوره هاشم
 
چو جان مرتضى و حُسن خيرالمرسلين آمد
 
چه عباس آن هژ بر غالب و آن شبل شير حق
 
كه او را پرورش در دامن ام البنين آمد
 
چه عباس آنكه در صورت بُوَد ماه بنى هاشم
 
ز بس انوار يزدانش هويدا از جبين آمد
 
چه عباس آنكه در قامت مثال دوحه طوبى
 
و يا در گلشن توحيد سرو راستين آمد
 
چه عباس آنكه در صدق و وفا و غيرت و همت
 
ميان اصفيا ممتاز از راه يقين آمد(45)
 

 
شفاى چشم
  حضرت حجة الاسلام و المسلمين ((حاج آقاى نمازى اصفهانى )) فرمودند: ((آقا سيد مصطفى زنجانى )) از بچه هاى جهاد سازندگى است كه شيميايى شده بود تعريف كرد:
وقتى كه در جهاد بودم توى فاو شيميايى زدند، خيلى از بچه ها شيميايى شدند، آنها كارى ازشان بر نمى آمد عراقى ها داشتند مى آمدند و ما هم نزديك بود اسير بشويم .
دستم را بلند كردم گفتم : يارب يارب يارب و جِدّى ميگفتم : يارب .
يك ماشين اى فا آن جلو بود، رفتم ببينم كليدش توش هست يا نه ، چون از ماشين هاى غنيمتى عراقيها بود كه قبلاً بچه ها گرفته بودند، ديدم كليد روى ماشين است . گفتم : يا فاطمه زهرا روشن شد، بچّه ها ريختند، بالاى ماشين ، از روى پل اروند آمديم .
خلاصه بر اثر شيميايى چشمهايم ناراحتى پيدا كرد، اين بيمارستان و آن بيمارستان نتيجه اى نگرفتم ، كم كم چشمهايم نابينا شد ديگر چيزى را نمى ديدم ، دكترها جوابم دادند، گفتند: دوا ندارد، گفتم : خارج بروم خوب مى شوم ، گفتند: فايده ندارد.
((سيد مصطفى )) گفت : يك مدت بود كه چشمهايم ديگر نمى ديد، يك روز داشتم جائى مى رفتم ، صداى ((حاج آقا محمد بهشتى )) را شنيدم (چون ، با حاج آقا رفيق بودم ) سلام كرد، گفتم : آقا دكترها جوابم دادند و گفته اند چشمت خوب نمى شود.
آقا فرمودند: ((چهل روز زيارت عاشورا بخوان انشاالله خدا شفايت مى دهد،)) من هم يك نوار زيارت عاشورا گرفتم و هر روز زيارت عاشورا گوش ميدادم و مى خواندم ، يك مقدارى را خوانده بودم كه يك شب يكى از قوم و خويشان به ديدنم آمد و يك دسته گلى آورد من كه نمى ديدم . گفت : آقاى ((زنجانى )) يك دسته گل برايت آورده ام ، چشمهايت نمى بيند، امّا يك دسته گل مى خواهم برايت بخوانم ، گفتم : بفرمائيد، ((حديث شريف كساء)) را خواند، وقتى كه ((حديث كساء)) تمام شد، روضه ((پنج تن (عليهم السلام ))) را خواند و روضه ((پنج تن )) تمام شد، روضه ((حضرت اباالفضل (ع ))) را داشت مى خواند كه حالم بهم خورد. گفتم : ((يا اباالفضل )) و ديگر افتادم و از حال رفتم ، توى بى هوشى كه بودم در آن حالت ديدم پاى صندلى روضه هستم ، همانجا كه گاهى وقت ها پاى منبر ((حاج آقا محمد بهشتى )) مى رفتم ، اما، هيچكس آنجا نبود و من تنها بودم ، يك آقايى آمدند دو تا بال داشتند با بالهايشان مرا بغل كردند بردند يك جاهاى خوب خوب باغها و گلستانها.
از دور يك آتشى را بمن نشان دادند فرمودند: كفار و منافقين دارند توى آتش مى سوزند، اين ها هم مؤ منين و مؤ منات هستند كه در اين بوستان جايشان خوب است مرا همه جا گردانيدند. بعد مرا آوردند پاى صندلى كه بودم . گفتم : آقا خليى خوشحالم كردى ، تمام غصه هايم برطرف شد، بيائيد برويم منزل .
فرمودند: چشم با هم به منزل آمديم ، گفتم : يك مقدار در منزل ما بنشينيد، فرمود: من خيلى كار دارم مى خواهم بروم گفتم : آقا شما را بخدا مى سپارم ، ولى خود را معرفى نفرموديد؟!
فرمود: ((من قمربنى هاشم اباالفضل هستم .))
حضرت رفتند ولى من هى مى گفتم : ((يا اباالفضل ،)) چشمهايم را باز كردم ديدم چشمهايم مى بيند و هنوز هم مى بينم ، پشت ماشين هم مى نشينم ((الحمد للّه اين به بركت حضرت اباالفضل (ع ) است .))
(46)
 
نيست صاحب همّتى در نشأ تين
 
همقدم عباس را بعد از حسين
 
در هوا دارى آن شاه الست
 
جمله را يك دست بود او را دو دست
 
آن قوى ، پشت خدا بينان به او
 
و آن مشوش ، حال بى دينان از او
 
موسى توحيد را هارون عهد
 
از مريدان ، جمله كاملتر به جهد
 
طالبان راه حق را بُد دليل
 
رهنماى جمله بر شاه جليل
 
مى گرفتى از شط توحيد آب
 
تشنگان را ميرسانى با شتاب (47)

 

 
ماده تاريخ
((حضرت حاج آقاى هاشم زاده اصفهانى )) فرمود:
((مرحوم جنانى )) روح پدر ((مرحوم صغير)) را احضار مى كند، ((آقاى صغير)) مى فرمايد: ((از روح پدرم سؤ ال كن كه اين شعرهايى كه من براى خانواده عصمت و طهارت (عليهم السلام ) گفتم ، آيا در عالم برزخ براى شما نتيجه اى داشته يا نه ؟))
روح پدر مرحوم صغير گفته بود: بله بابا. ((يك ماده تاريخ براى حضرت اباالفضل (ع ) گفته بودى كه وقتى به اين عالم آوردند مرا توى تمام اموات سر فراز كردى .))
يك تكه شعر از آن شهرهاى ماده تاريخ كه بر در صحن و حرم ((حضرت قمربنى هاشم اباالفضل العباس (ع ) ))نوشته .
(48)
 
((زد صغير اصفهانى بهر تاريخش رقم
 
دردها بر درگه ماه بنى هاشم دواست ))
 
دستى بدامانت زنم اى مهربان ابوالفضل
 
از مرحمت لطفى نما بر شيعيان ابوالفضل
 
ما عاشقان كربلائيم اى مه تابان
 
جوئيم همه راهش ز تو با صد فغان ابوالفضل
 
دست جدا شد از بدن در راه مقصد ايدوست
 
آسان كنى هر كار سخت از دست جان ابوالفضل
 
از چشمه فيضت بسى سيراب گشتند اى عجب
 
ما هم بدين حسرت دمادم ناتوان ابوالفضل
 
تا حق خدائى مى كند روشن چراغ دين است
 
پروانه سان جمعى ز سوزش هر زمان ابوالفضل
 
نام حسين و كربلا آتش زند بجانم
 
سوزد اگر ريزم ز غم اشكى بجان ابوالفضل (49)

 

 
قبر كوچك
در زمان ((مرحوم علامه بحرالعلوم رضوان الله تعالى عليه ،)) قبر مقدس ‍ حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) خراب شد. به ((علامه بحرالعلوم )) خبر دادند كه قبر مقدّس ((حضرت عباس (ع ))) دارد خراب مى شود، ((علامه بحرالعلوم )) دستور داد تا قبر شريف ترميم و تعمير شود.
بنا بر اين شد كه روز معين به اتفاق استاد بناء به سرداب مقدس بروند و قبر را تجديد عمارت كنند.
در روز مقرر علامه همراه استاد بنا وارد سرداب و زير زمين شدند.
معمار نگاهى بقبر و نگاهى به علامه كرد و گفت : آقا اجازه مى فرمائيد سؤ الى بكنم ؟
فرمود: بپرس ؟
استاد بناء گفت : ((ما تا حالا خوانده و شنيده بوديم ((مولاناالعباس (ع ))) اندامى موزون و رشيد و قد بلند و چهارشانه داشته ، بطورى كه وقتى سوار بر اسب مى شده زانوهايش برابر گوشهاى اسب قرار مى گرفته .
پس بنابر اين بايد قبر مقدس هم بزرگ و طولانى باشد، ولى من مى بينم صورت قبر كوچك است ؟!))
آيا شنيده هاى من دروغ است ، يا كوچكى قبر علت خاصى دارد؟!
((علامه بحرالعلوم )) بجاى جواب سر بديوار گذاشت و سخت گريه كرد.
گريه طولانى علامه ، معمار را نگران و ناراحت و مضطرب نمود و عرضه داشت : آقاى من چرا گريان و اندوهناك شديد و سرشك غم از ديدگان فرو ميريزيد؟!
مگر من چه گفتم ، آيا از سؤ الى كه من كردم تاثرى بر شما روى آورده ؟
علامه فرمود: استاد بناء پرسش تو دل مرا بدرد آورد. چون شنيده هاى تو درست و صحيح است ،امّا من بياد مصائب و دردهاى وارده بر عمويم عباس (ع ) افتادم .
((آرى عباس بن على (ع ) اندامى رشيد و قد و قامتى بلند داشت ، و ليكن بقدرى ضربت شمشير و تبرهاى دلسوز و گرزها و نيزه ها بر بدن ، نازنين او وارد كردند كه بدنش را قطعه قطعه نمودند و آن اندام رشيد بقطعات خونين تبديل شد.
آيا انتظار دارى بدن پاره پاره ((حضرت عباس (ع ))) كه بوسيله ((حضرت امام سجاد (ع ))) جمع آورى و دفن شد قبرى بزرگتر از اين قبر داشته باشد؟!
(50)
 
نيستم لايق كنم مدح و ثنايت يا ابوالفضل
 
از ازل مدح تو را گفته خدايت يا ابوالفضل
 
اى كه خورشيد لقايت كرده عالم را منوّر
 
ذرّه كى بتوان كند وصف ثنايت يا ابوالفضل
 
مصطفى را جان نثارى مرتضى را يادگارى
 
جان من جان جهان بادا فدايت يا ابوالفضل (51)

 

 
زيارت مساوى باشد
يكى از آقايان كربلايى روزى دو يا سه مرتبه به زيارت ((حضرت سيدالشهدا (ع ))) مى رفت ، و روزى يك مرتبه بزيارت ((حضرت قمربنى هاشم (ع ))) مى آمد.
يك شب در عالم رؤ يا ((حضرت بى بى عالم فاطمه زهرا سلام الله عليها)) را زيارت مى كند و محضر مقدس آن حضرت شرفياب مى شود و سلام مى كند.
حضرت به او اعتنايى نمى كند.
عرض مى كند: اى سيده من ، تقصير من چيست ؟ از من چه قصورى سر زده كه مورد بى اعتنايى شما قرار گرفتم ؟!
حضرت فرمود: بخاطر اينكه تو به زيارت فرزندم بى اعتنايى كردى .
مى گويد: اتفاقاً من روزى دو سه مرتبه بزيارت فرزند گرامى شما مى روم .
حضرت فرموده بودند: بله ، ((فرزندم حسين را زيارت مى كنى ، ولى فرزندم ابوالفضل العباس را يك مرتبه به زيارتش مى روى ، من مايلم اين فرزندم را مانند فرزندم حسين زيارت كنى .
(52)
 
در كف زهرا (ع ) بس اين براى شفاعت
 
روز مكافات دست هاى اباالفضل
 
نيست دو عالم بهاى يكسر مويش
 
گر كه بسنجند خون بهاى اباالفضل
 
جمله شهيدان خورند غبطه چو بينند
 
روز جزا حشمت وعلاى اباالفضل
 
با لب خندان بباغ خلد خرامد
 
هر كه كند گريه در عزاى اباالفضل (53)
 

 
جوان مريض
مرد صالح و اهل خيرى در كربلا زندگى ميكرد كه فرزندش مرض سختى مى گيرد، هر چه حكيم و دوا مى كند نتيجه اى نمى گيرد، آخرالامر متوسل به ساحت مقدس ((حضرت قمربنى هاشم ابوالفضل العباس (ع ))) مى شود.
فرزند مريض را به حرم مطهر آورده و به ضريح مى بندد و مى گويد: ((يا ابوالفضل )) من ديگه از معالجه اش خسته شدم هر جا كه بردمش جوابم كردند، ((تو باب الحوائجى و از خدا شفاى اين بچه را بخواه ...))
صبح روز بعد يكى از دوستانش پيش او ميآيد و ميگويد: براى شفاى بچه ات ديشب خواب ديدم ، گفت : چه خوابى ديدى ؟گفت : خواب ديدم كه ((آقا قمر بنى هاشم (ع ) براى شفاى فرزندت دعا ميكرد و از خدا شفاى او را مى خواست .))
در اين بين ملكى از طرف ((رسول خدا (ص ))) خدمت آن حضرت مشرف شد و گفت : ((حضرت رسول خدا (ص ))) مى فرمايد: عباسم درباره شفاى اين جوان شفاعت نكن ، زيرا پيمانه عمر او تمام شده و مرگش رسيده .
حضرت به آن ملك فرمود: تشريف ببريد به حضرت رسول الله بفرمائيد: عباس بن على سلام مى رساند و مى گويد: به وسيله شما از خدا تقاضاى شفاى اين مريض را مى كنم و درخواست دارم كه او را مورد عنايت قرار دهيد.
ملك رفت و برگشت و همان سخن قبل را گفت .
كه اجل او رسيده .
باز ((آقا قمربنى هاشم (ع ))) سخنان خود را تكرار فرمود، اين گفتگو سه مرتبه تكرار شد. مرتبه چهارم كه ملك حرف قبليش را ميزد ((آقا ابوالفضل (ع ))) فرمود: برو سلام مرا به رسول الله برسانيد و بگوئيد مرا ابوالفضل مى گويند: مگر خداوند مرا باب الحوائج نخوانده است ؟ مگر مردم مرا به اين شهرت نمى شناسند؟
مردم بخاطر اين اسم به من متوسل مى شوند و بوسيله من شفاى مريض هايشان را از خدا مى خواهند حالا كه اينطور است پس اسم باب الحوائجى را از من بگيرد تا مردم ديگر مرا باب الحوائج نخوانند.
تا اين پيام به ((حضرت پيغمبر (ص ))) رسيد حضرت تبسمى نمود و فرمود: ((برو به عباسم بگو خدا چشم ترا روشن كند تو هميشه باب الحوائجى و براى هركس كه ميخواهى شفاعت كن و خداوند متعال ببركت تو اين بچه را شفا فرمود.
(54)
 
اى كه خورشيد زند بوسه به خاكت ز ادب
 
ز فروغ تو كند جلوه گرى ماه به شب
 
توئى آن گل كه ز پيدايش گلزار وجود
 
بلبلان يكسره خوانند به نام تو خطب
 
نيست در آينه ذات تو جز نور خدا
 
نيست در چهره تابان تو جز جلوه رب
 
آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار
 
مظهر عزّت و آزادگى و فضل و ادب
 
نور حق ماه بنى هاشم و شمع شهداء
 
ميوه باغ على مير شجاعان عرب
 
منبع جود و عطا مظهر اخلاص و صفا
 
زاده شير خدا خسرو فرخنده نسب
 
نظر لطف و عنايت ز من اى شاه مپوش
 
كه مرا جان بهواى تو رسيده است بلب
 
نكند عاشق كوى تو تمنّاى بهشت
 
كز حريمت دل افسرده ما يافت طرب (55)

 

 
افسر روسى
عالم ربّانى ، محدّث بزرگوار و شخصيت مورد اعتماد ((مرحوم حاج ملاّ محمود زنجانى )) كه به ((حاج ملاّ آقا جان )) شهرت داشت ، پس از جنگ جهانى اول با پاى پياده به عراق و زيارت عتبات عاليات شتافت .
در مسير راه در شهر ((خانقين )) براى نماز به مسجد رفت و در آنجا با يك نفر افسر سابق بلشويك كه به صورت عجيبى هدايت يافته بود، آشنا شد و جريانى را از او شنيده كه خواندنى است اين شما و اين هم داستان مورد اشاره ، او فرمود:
در شهر خانقين براى اداى نماز به مسجد رفتم و در آنجا مرد سفيد پوست درشت و فربهى را ديدم كه مثل شيعه ها نماز مى خواند از اين موضوع تعجب كردم خدايا او كه مال شمال روسيّه است .
نمازش تمام شد، نزديكش رفتم و پس از عرض سلام از لهجه اش يقين پيدا كردم كه او روسى است . با اين وصف از وطن و مذهبش پرسيدم ، گفت : دوست عزيز من اهل ((لنينگراد شوروى )) هستم و در جنگ اول جهانى افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسى بودم و ماموريتم تسخير ((كربلا)) بود.
بيرون شهر اردو زده و در اوج آمادگى در انتظار دريافت فرمان يورش به كربلا بوديم كه شبى در عالم رؤ يا شخصيّت گرانقدرى را ديدم كه نزدم آمد و با من به زبان روسى سخن گفت و خطاب به من فرمود: دولت روس در اين جنگ شكست خورده است و اين خبر فردا به عراق مى رسد و از پى انتشار خبر شكست روس ، همه سربازان روس كه در عراق مستقرّ هستند به دست مردم كشته مى شوند و تو براى نجات خويش از مرگ ! به دست مردم ، اسلام را برگزين .
گفتم : سرورم شما كيستيد؟
فرمود: ((من عباس قمربنى هاشم هستم .))
شيفته جمال پرفروغ و كمال وصف ناپذير و بيان گرم و گيراى او شدم و همانجا به راهنمايى او اسلام آوردم .
آنگاه فرمود: برخيز و از نيروهاى ارتش روس فاصله بگير.
گفتم : آقا كجا بروم ؟
فرمود: ((نزديك مقرّ فرماندهى ات اسبى است بر آن سوار شو كه تو را به نجف مى رساند و آنجا پيش وكيل و شخصيت مورد اعتماد خاندان ما سيدابوالحسن برو.))
گفتم : سرورم : من تنها ده نفر مامور مراقب دارم چگونه بروم ؟
فرمود: آنها همه مست افتاده اند و متوجّه رفتن تو نخواهند شد.
از خواب بيدار شدم و خيمه خويش را عطر آگين و نورانى احساس كردم ، با عجله لباس خود را پوشيدم و حركت كردم ، مراقبين و پاسداران من مست بودند.
من از ميان آنها گذشتم امّا گويى متوجّه نشدند.
در نزديك قرارگاه خويش اسبى آماده بود سوار شدم و آن مركب با شتاب پس از مدّتى كوتاه مرا در شهرى پياده كرد.
در بهت و حيرت بودم كه ديدم در خانه اى باز شد و مرد كهنسال و منوّرى بيرون آمد و به همراه او يك شيخ بود كه با من به زبان روسى سخن گفت : مرا به منزل دعوت كرد، از او پرسيدم : دوست عزيز آقا كيست ؟
پاسخ داد: همان مرد فرزانه و بزرگى كه ((حضرت عباس (ع ))) شما را به سوى او فرستاده و پيش از رسيدن شما، سفارشتان را به او نموده .
بار ديگر اسلام آوردم و آن مرد بزرگ ، به شيخ دستور داد كه دستورات اسلام را به من بياموزد و شگفت انگيزتر اينكه روز بعد هم خبر شكست دولت بلشوى روس در عراق انتشار يافت و عربهاى خشمگين و به جان آمده ، به سربازان روسى يورش بردند و همه را قتل عام كردند.
پرسيدم : شما اينك اينجا چه مى كنيد؟ گفت : هواى نجف بسيار گرم است به همين جهت ((آيت الله اصفهانى )) در تابستان ها كه هواى اينجا بهتر است مرا به اينجا مى فرستد.
پرسيدم : آيا باز هم ((حضرت عباس (ع ))) را زيارت كرده اى ؟ گفت : گاهى ما را هم مورد عنايت قرار مى دهد.
(56)
 
جنت و رضوان و حور و كوثر و غلمان
 
هست همه آيتى ز خوى ابوالفضل
 
نور دل حيدر است و شمع شهيدان
 
مظهر حق است نور روى ابوالفضل
 
شمس و قمر شد خجل ز نور جمالش
 
مشك ختن شمه اى ز بوى ابوالفضل
 
خالق اعظم گناه خلق دو عالم
 
جمله ببخشد به آبروى ابوالفضل (57)

 

 
قبر وسط آب
((حضرت آيت الله العظمى حكيم )) از علماى بزرگ و پَروا پيشه و از مراجع بنام تقليد بود.
كه سالها ز عامت حوزه كهنسال ((نجف اشرف )) را به عهده داشت و در راه نگهبانى از دين خدا رنجها به جان خريد.
او در مورد ((حضرت ابوالفضل (ع ))) و سرداب مقدّس آن بزرگوار و قبر مطهرّش داستانى دارد كه شنيدنى است و آن را آيت اللّه ((حاج سيّد عباس ‍ كاشانى حائرى )) در ماه ربيع الاول 1407 قمرى براى نگارنده و گروهى از فضلاى حوزه علميّه قم اينگونه نقل كرد:
روزى در بيت ((آيت الله العظمى آقاى حكيم )) بودم كه كليدار آستان مقدس ‍ ((حضرت ابوالفضل (ع ))) تلفن كرد و گفت : سرداب مقدس ((ابوالفضل (ع ))) را آب گرفته و بيم آن مى رود كه ويران گردد و به حرم مطهّر و گنبد و مناره ها نيز آسيب كلّى وارد شود، شما كارى بكنيد.
((آيت الله حكيم )) فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اينجانب به همراه ايشان به ((كربلا)) و به حرم مطهّر ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) رفتيم ، آن مرجع بزرگ براى بازديد به طرف سرداب مقدس رفت و ما نيز از پى او آمديم ، اما همين كه چند پلّه پائين رفتند، ديدم نشستند و با صداى بسيار بلند كه تا آن روز نديده بودم ، شروع به گريه كرد. همه شگفت زده و هراسان شديم كه چه شده است ؟ من گردن كشيدم ديدم شگفتا منظره عجيبى است كه مرا هم گريان ساخت .
((منظره اين بود كه ديدم قبر شريف ((حضرت ابوالفضل (ع ))) در ميان آب مثل جايى كه از هر سو به وسيله ديوار بتونى بسيار محكم حفاظت شود، در وسط آب قرار دارد.
امّا آب آن را نمى گيرد درست همانند قبر سالارش حسين (ع ) كه متوكل بر آن آب بست امّا آب به سوى قبر پيش روى نكرد و آنجا را حاير حسينى ناميدند.)) سلام خدا بر او و سالارش حسين (ع ).
(58)
 
فرزند على حيدر كرار ابوالفضل
 
و ز حلم و ادب سَرْوَرِ اخيار ابوالفضل
 
اى ماه بنى هاشم و مصداق فتوت
 
گشتى پدر فضل به ادوار، ابوالفضل
 
از همت و ايمان و فداكارى ، و اخلاص
 
دارى تو نشان همه احرار، ابوالفضل
 
از بهر برادر، چو على بهر پيمبر
 
اى حامى حق ، در همه رفتار، ابوالفضل
 
در دست بلا خيز تو هر خصم هر آسان
 
و زهيبت تو لرزه بر اشرار، ابوالفضل
 
پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم
 
از بهر حسين ياور و غمخوار، ابوالفضل
 
اى دشمن بيداد و طرفدار عدالت
 
اى همچو على در همه كردار، ابوالفضل
 
تو باب حسينى ، به همه بابِ حوائج
 
بنما نظرى سوى من زار، ابوالفضل (59)
 

 
باب الحوائج
عالم ربّانى ((حاج شيخ مرتضى آشتيانى )) رضوان الله تعالى عليه فرمود: كه حجة الاسلام ((حاج ميرزا حسين خليلى طهرانى )) اعلى الله مقاله فرمود: خبر داد ما را شيخ جليل و رفيق نبيل كه با همديگر سر درس ((صاحب جواهر)) رضوان الله تعالى عليه حاضر مى شديم .
يكى از تجار كه رئيس خانواده ((الكبّه )) بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤ دبى داشت ، والده اش علوّيه محترمه همين يك پسر را داشتند كه اين هم مريض مى شود، بقدرى مرضش سخت مى شود كه به حال مرگ و احتضار مى افتد.
چشم و پاى او را مى بندند. پدرش از اندرون خانه به بيرون مى رود، و به سر و سينه مى زند مادر علويه اش به حرم مطهر ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) مشرف مى شود و از كليددار آن آستان خواهش و تمنا مى كند كه اجازه دهد شب را تا صبح توى حرم بماند.
كليددار اول قبول نمى كند، ولى وقتى خودش را معرفى مى كند و مى گويد: ((پسرم محتضر است و چاره اى جز توسل به ساحت مقدس ((حضرت باب الحوائج )) ندارم )) كليددار قبول مى كند و به مستخدمين دستور مى دهد كه علويه را در حرم شب بيتوته كند.
((شيخ جليل )) فرمود: بنده همان شب به كربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مرض پسرش اطلاع نداشتم ، همان شب كه بخواب رفتم ، در عالم خواب به حرم مطهر ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر ((حضرت حبيب بن مظاهر(ع ))) وارد شدم ، ديدم بالاى سر حرم ، زمين تا آسمان مملو از ملائكه هاست و در مسجد بالا سر ((حضرت پيغمبر (ص ) و حضرت اميرالمؤ منين على (ع ))) روى تخت نشسته اند. در همان موقع ملكى خدمت حضرت آمده فرمود: ((السلام عليك يا رسول الله )) سپس فرمودند: ((حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس (ع ))) فرمود: يا رسول الله پسر اين علويه عيال ((حاجى الكبه )) مريض است و به من متوسل شده ، شما به درگاه خدا دعا كنيد كه پروردگار او را شفا عنايت فرمايد:
((حضرت رسول (ص ))) دستها را به دعا بلند كردند و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ اين جوان رسيده و كارى نمى شود كرد. ملك رفت و بعد از چند لحظه ديگر آمد و پس از عرض سلام همان پيغام را آورد.
((حضرت رسول (ص ))) باز دستها را به دعا بلند كرده باز همان جواب را فرمودند: ملك برگشت .
يك وقت ديدم ملائكه اى كه در حرم بودند، يك مرتبه مضطرب شدند، ولوله و زلزله اى در بين شان بوجود آمد، گفتم چه خبر شده ؟! خوب كه نگاه كردم ، ديدم خود ((حضرت باب الحوائج (ع ))) كه با همان حالى كه در كربلا به شهادت رسيده اند دارند تشريف مى آورند، به ((حضرت رسول (ص ))) سلام كردند و بعد فرمودند: ((فلان علويه به من متوسل شده و شفاى جوانش را از من مى خواهد شما از حضرت حق سبحانه بخواهيد كه يا اين جوان را شفا دهد و يا اينكه ديگر مرا ((باب الحوائج )) نگوئيد.))
تا پيغمبر اين حرف را شنيد چشمان مباركشان پر از اشك شد و رو به ((حضرت امير (ع ))) نمود و فرمودند: ((يا على )) تو هم با من دعا كن هر دو بزرگوار دست ها را رو به آسمان كرده و دعا فرمودند، بعد از لحظه اى ملكى از آسمان نازل شد و به محضر مقدس ((حضرت رسول اكرم (ص ))) مشرف شده و سلام كرد و فرمود: حضرت حق سبحانه و تعالى سلام مى رساند و مى فرمايد: ((ما لقب باب الحوائجى را از عباس نمى گيريم و جوان را هم شفا داديم .))
من فورا از خواب بيدار شدم و چون اصلاً خبرى از اين ماجرا نداشتم ، خيلى تعجب كردم . ولى گفتم : اين خواب صادقه است و در آن حتما سِرّى هست .
وقتى كه برخاستم ديدم سحر است و ساعتى به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه ((حاجى الكبه )) براه افتادم .
وقتى وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را در ميان خانه ديدم كه راه مى رود و به سر و صورت مى زند. به حاجى گفتم : چطور شده چرا ناراحتى ؟! گفت : ديگه مى خواهى چطور بشود. جوانم از دستم رفت .
دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتى نكن ، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه اى هم نداشته باش ، خطر رفع شده ، تعجب كنان مرا به اطاق جوان مريض و مرده اش برد، وقتى كه وارد شديم بقدرت كامله حق جوان نشست و چشم بند خود را باز كرد.
حاجى تا اين منظره را مشاهده كرد دويد و جوانش را بغل كرد.
جوان اظهار گرسنگى كرد، برايش غذا آوردند و خورد! گويا اصلاً مريض ‍ نبوده .
(60)
 
جمال حق ز سر تاپاست عباس
 
به يكتايى قسم ، يكتاست عباس (ع )
 
شب عشاق را تا صبح محشر
 
چراغ روشن دلهاست عباس (ع )
 
خدا داند كه از روز حوادث
 
امام خويش را مى خواست عباس (ع )
 
اگر چه زاده ام البنين است
 
وليكن مادرش زهراست عباس (ع )
 
بنازم غيرت و عشق و وفا را
 
از آن دم علقمه تنهاست عباس (ع )
 
كه در دنيا بُوَدْ باب الحوائج
 
شفيع عاصيان فرداست عباس (ع )

 

 
 

 

شفاى بچه چهار ساله
سيد جليل القدر ((حضرت آقاى حاج سيد محمّد على ضوابطى )) رضوان الله تعالى عليه فرمودند:
به اتفاق خانواده و فرزند زادگانم به زيارت عتبات عاليات مشرف شدم . نوه چهار ساله ام كه با ما همراه بود بيمار شد و بتدريج حالش وخيم گرديد و به حال غشوه و بيهوشى قرار گرفت .
((دكتر حافظ الصحه )) را به بالينش آوردم ، بعد از معاينه نسخه اى نوشت و دست ما داد و بطرف در اطاق حركت كرد، در حال بدرقه به من گفت : حال اين بچّه خيلى بد است و اميد بهبودى در او نمى بينم و من نخواستم پيش ‍ خانواده شما حرفى زده باشم .
اتفاقا همسرم از اطاق ديگرى حرف دكتر را شنيد، فورى چادر بر سر كرده و گفت : حالا مى روم و كار را درست مى كنم .
وقتى كه رفت ، بعد از چند لحظه ديدم ، طفل مريض سر از بستر برداشته و مى گويد: آقاجان مرا در آغوش بگير، تعجب كردم ! كودك بى هوش چطور يك مرتبه به هوش آمده ؟!
او را بغل كردم ، آب خواست بهش آب دادم .
گفت : بى بى خانم (همسرم كه مادر بزرگش باشد) كجاست ؟ گفتم : الان مى آيد هنوز همين طور متحير بودم كه يك وقت خانمم وارد شد. و ديد بچه در آغوش من است ! و گفت : ديدى كار درست شد و مريض در معرض ‍ مرگ را شفايش را گرفتم ؟!
گفتم : چه كردى و كجا رفتى ؟!
گفت : رفتم به حرم مقدس ((آقاابوالفضل العباس (ع ))) و گفتم : ((من زوار تو هستم اگر ((باب الحوائج )) نبودى من اينجا نمى آمدم . حالا بچه ام در حال مرگ است ، شفايش را از تو مى خواهم و نمى توانم جواب پدرش را بدهم اين حرف را گفتم و از حرم بيرون آمدم . حالا فهميدم كه ((آقا قمربنى هاشم (ع ) به ما توجه فرموده و آقايى كرده و بچه را شفا داده .
(61)
 
چه عباس آنكه هنگام عطا و جود و بخشايش
 
برون او را هزاران گنج گوهر ز آستين آمد
 
چه عباس آنكه در مشكل گشائى بى پناهان را
 
بِهَر راه و بِهَر جا رهنما و مستعين آمد
 
چه عباس آنكه در فضل و فتوت روز بزم و رزم
 
ابوالفضل و ابوالسّيف ازيسا رو از يمين آمد
 
چه عباس آن نهنگ بحر قهر حيدر صفدر
 
كه اندر صولت و هيبت بعالم بيقرين آمد
 
چه عباس آنكه درگاه شجاعت از جوانمردى
 
بگيتى ثانى اثنين اميرالمؤ منين آمد
 
چه عباس آنكه سيار هواى حق ز طيّارى
 
چو عمرش جعفر طيّار در خلد برين آمد
 
چه عباس آن قضا چاكر كه گرد سمّ اسب او
 
صفاى روى غلمان كحل چشم حور عين آمد
 
چه عباس آنكه چون آيد عيان با فرّ كرّارى
 
گمان دارى هزاران بيشه شير خشمگين آمد
 
چه عباس آن غضنفرخو كه در روز مصاف او
 
چو رو به اژدر غرّنده و شير عرين آمد(62)

 

 
شفاى چشم
عالم جليل القدر ((حاج شيخ مهدى كرمانشاهى )) فرمود:
در بازار بين الحرمين كربلا مرد نابينايى مغازه داشت و كاسبى مى كرد و تا آنجا كه يادم هست او را نابينا ديده بودم .
يكروز در مقبره خانوادگى اقوام كه در رواق پائين پاى بارگاه ((حضرت امام حسين (ع ))) بود خوابيده بودم .
چون هوا يك مقدار گرم شده بود، لاى درب مقبره را باز گذاشته بودند، تا باد خنك بيايد.
ناگهان صداى هياهويى شنيدم ، وقتى كه نگاه كردم ، ديدم از طرف صحن ، كوچ مردم ازدحام كرده و داخل حرم شدند.
و چون درب مقبره اى كه در آن خوابيده بودم باز بود، مردم به طرف مقبره ما هجوم آوردند، در اين ميان عده اى دور مردى را گرفته داخل مقبره شدند و در را بستند.
خوب كه نگاه كردم ، ديدم ! آن مرد نابيناى معروف و مشهور است كه هر دو چشمش باز مثل كاسه خون سرخ و درشت مى درخشد، مردم لباس هاى او را پاره پاره مى كردند.
و فوج فوج براى ديدنش هجوم مى آوردند.
آنها انگشتان را جلوى صورت مرد كور مى گرفتند و به او مى گفتند: اين چندتاست ؟ او هم جواب درست مى داد، يك مقدارى در مقبره ايستادند، تا فشار و ازدحام مردم آرام گرفت .
از او سؤ الاتى كردم معلوم شد كه ((آقا حضرت اباالفضل (ع ) چشم او را روشن و بينا فرموده است .
(63)
 
اى تو گنجينه سخا عباس
 
وى تو سر چشمه حيا عباس
 
اى توئى بيشه فضيلت و علم
 
در شجاعت چو مرتضى عباس
 
چشم گردون دگر نخواهد ديد
 
چون تو سردار باوفا عباس
 
جنگ صفين به گاه كودكيت
 
مرديت گشت بر ملا عباس
 
عقل مات است درجوانمرديت
 
كه چه كردى تو بارها عباس
 
بر تو بادا سلام تا به قيام
 
از همه خلق ما سوا عباس
 
از همه دردها دوا از تو
 
وى درت قبله دعا عباس
 
بنده صالح خداوندى
 
زان شرف داده ات خدا عباس
 
چون مطيع رسول و باب شدى
 
يافتى عزت بقا عباس
 
به امام زمان خود بردى
 
تو وفا را به انتها عباس
 
تا نگيرم شفاى درد از تو
 
نكنم دامنت رها عباس
 
من نگويم كه شيعيان يكسر
 
بر تو دارند التجا عباس
 
اى كه خواهى علاج هر مشكل
 
رخ متاب از در ابوفاضل (64)

 

 
دزدان قافله
((مرحوم آقا ميرزا حسن يزدى )) رحمة الله عليه از مرحوم پدرش نقل كرد:
يك سالى از يزد با اموال زيادى به همراه كاروان بزرگى به ((كربلا)) مشرف شديم ، قريب به نيمه هاى شب به يك سِرى از دزدان و سارقان و طريق القطّاع برخورد كرديم ، من سكّه هاى طلاى زيادى داشتم كه فوراً آنها را توى قنداقه كودك كه همين ((ميرزا حسن )) باشد، گذاشتم و او را به مادرش دادم در اين هنگام دزدان ريختند و همه را غارت كردند، ((فرياد استغاثه زوار كربلا بلند شد كه دل هر بيننده اى را مى سوزانيد و گريانش مى كرد.
مردم صدا زدند: يا ابوالفضل يا قمربنى هاشم يا حضرت عباس يا باب الحوائج بفريادمان برس و گريه مى كردند.
ناگهان در آن موقع شب متوجه شديم ، سوارى با اسب از دامنه كوهى كه در نزديكى ما بود. سرازير شد، جمال دل ربايش زير نقاب بود ولى نور صورت انورش از زير نقاب همه جا را منور و روشن كرده بود، شمشيرش مانند ذوالفقار پدرش ((اميرالمؤ منين (ع ))) بود.
فريادى مانند صداى رعد و برق ، تمام صحرا را پر كرد و به سارقان و دزدان حمله نمود و فرمود: دست از اين قافله برداريد و از اينجا برويد، دور شويد و گرنه همه شما را هلاك و به جهنم مى فرستم .))
همه اهل كاروان و سارقان درخشندگى نور جمال آن ستاره آسمان ولايت را مشاهده كردند و صداى دلرباى آن حضرت را شنيدند.
دزدها و سارقان فورا دست از قافله كشيدند و پا به فرار گذاشتند.
آن حضرت در همان محل كه ايستاده بودند غيب شدند.
تمام اهل قافله وقتى كه اين معجزه را ديدند همانجا تا صبح به ساحت مقدس ((قمر بنى هاشم (ع ))) توسل و دعا و زيارت و روضه خوانى و گريه و زارى پرداختند.
بعد كه سر اثاثيه خودشان آمدند ديدند همه چيز سر جايش است الاّ آن مقدار چيزى كه دزدها برده بودند و كنار انداخته بودند و فرار كرده بودند.
و سيدى در قافله ما بود كه سالها گنگ بود وقتى آن گير و دار و پرتوى از نور خدا وقامت زيباى پسر ((على (ع ))) را ديده بود زبانش باز شد و همه اش ‍ صلوات مى فرستاد.
(65)
 
اى ولايت شفاى بخش علل
 
از شهيدان مقام تو افضل
 
طى نمودى ره حسين و على
 
نه بگفتن كه هر كجا به عمل
 
تا دو دست تو اوفتاد از تن
 
به عوض كردگار عزوجل
 
بَهْرِ پرواز بر تو داد دو بال
 
كه بگيرى بهشت را به بغل
 
كوس همت ببام عرش زدى
 
از جوانمرديت كه بود اكمل
 
بَهرِ يارىِّ زاده زهرا
 
مرگ آمد بكام تو چو عسل
 
غير يارىِّ دين همه عالم
 
آمد اندر برابرت مهمل
 
شهد عالم همه به كامت بود
 
بى حسين عزيز چون حنظل
 
اى كه بهر گرفتن حاجت
 
همه دم سوى تست روى ملل (66)

 

 
بى اعتنايى به نذر
عالم جليل القدر ((حاج شيخ مهدى كرمانشاهى )) از پدر بزرگوارش نقل مى كرد:
در حرم ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) مشرف بودم اياّم ، اياّم زيارتى و حرم مملو از جمعيت بود، در اين اثناء مرد و زن عربى با هم مشغول زيارت خواندن شدند و دور ضريح طواف مى كردند تا اينكه به بالاى سر ((حضرت اباالفضل (ع ))) رسيدند.
((يك وقت ديدم همسر آن مرد عرب به ضريح چسبيد به طورى كه تمام اعضايش از سر و صورت و پيشانى و بينى و شكم و دست و پا همه به ضريح ميخ كوب شد.))
از هول اين حادثه صداى ناله و شيون مردم بلند شد و هر چه خواستند او را از ضريح جدا كنند نمى شد تا اينكه صداى فرياد شوهرش بلند شد و گفت : ((يا عباس )) زن من پيش شما گرو باشد من الان مى روم گاوميش را مى آورم و بعد رفت .
معلوم شد اينها گاوميشى را نذر حضرت كرده بودند ولى بعد پشيمان شده و به نذرشان عمل نكرده بودند.
كم كم مردم جمع شدند به نحوى كه حرم و رواق و ايوان طلا پر از جمعيت شد و جلوى رفت و آمد بسته شد.
همه منتظر نتيجه بودند كه آخرش چه مى شود.
ما گمان كرديم منزل اين عرب دو سه فرسخى شهر است و رفتن و آمدنش ‍ چند ساعت طول مى كشد ولى مثل اينكه نزديك بود، چون بعد از ساعتى ((ديدم افسار يك گاوميش چاق را گرفته و دارد مى آيد. بمجرد وارد شدن به صحن ، زن از ضريح جدا شد.)) مردم هلهله و شادى كردند و صلوات فرستادند.
(67)
 
باز عشق آهنگ ديگر ساز كرد
 
در عراقى شور غم آغاز كرد
 
بانگ زد كه اى عشق باز پرفنون
 
عاشقى را جستجو كن در جنون
 
خويش را گم كن كه يابى عشق را
 
ورنه مانى در پى الاّ ولا
 
هر يكى در عشق ، هستى سوخته
 
عاشقى را از حسين آموخته
 
چشمشان ديگر نبيند جز خدا
 
جز خدا، دانند باقى را فنا
 
در فناى خود، بقا را يافتند
 
شهر تسليم و رضا را يافتند
 
زان همه امشب دلم با صد اميد
 
مى رود سوى اباالفضل رشيد
 
آن خداى فضل و آن باب كرم
 
شير بيشه دين ، امير محترم
 
در شجاعت ثانى شير خدا
 
عبد صالح سر خوش از جام ولا
 
آنكه آمد در وفادارى فريد
 
آنكه مانندش دگر گردون نديد(68)
 

 
سكّه حضرت
سيد سند عاليجناب ، ((آقاى سيّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم ،)) از ((مرحوم آشيخ حسن نجل صاحب جواهر)) از فقيد بزرگوار ((آشيخ محّمد طه نجفى على الله مقاماتهم )) نقل فرمود:
در ايّام طلبگى مفلس و بى پول بودم ، يك روز از نجف اشرف به كربلاى معلى مشرف شدم و با رفيقى كه از خودم بى پول تر و مفلستر بود، توى حرم مطهر ((حضرت عباس (ع ))) مشغول زيارت بوديم كه يك وقت ديدم مرد عربى ميخواهد يك سكّه عثمانى بنام ((مجيدى )) كه ربع مثقال طلا ارزشش ‍ بود، در ضريح مقدس بيندازد.
جلو رفتم به او سلام كردم و گفتم : من طلبه اى مستحق هستم و در امور زندگيم درمانده و معطلم ، مجاهده و ايثار ثوابش بيشتر است ، عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ولى از حضرت ميترسم چون نذر اين بزرگوار كرده ام و آن را ميخواهم در ضريح بيندازم .
گفتم : ((حضرت عباس (ع ))) كه نيازى به اين پول ها ندارد؟! هر چه اصرار كردم قبول نكرد، فكرى كردم ، ديدم نخ قندى در جيب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما اين مجيدى را به نخ مى بنديم ، تو سر نخ را در دست بگير و مجيدى را داخل ضريح بينداز. و بگو: نذرت را دادم مى خواهى بگير و مى خواهى به اين طلبه بده .
پيشنهادم را قبول كرد، مجيدى را محكم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضريح رها كرد و در حاليكه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه كشيد و ول كرد تا صداى سكّه را شنيد و مطمئن شد كه به ته ضريح رسيده ، همان حرف را زد بعد طبق قرار، پول را بالا كشيد، نيمه هاى راه گير كرد و بالا نيامد، باز شل كرد به زمين ضريح رسيد، مجددا بالا كشيد، باز وسط راه گير كرد، چند مرتبه پائين و بالا كرد فايده اى نبخشيد.
مرد عرب گفت : ببين ((حضرت عباس (ع ))) مجيدى را مى خواهد بالا نمى آيد، سر نخ را به ما داد آن قدر كشيدم كه نزديك بود نخ پاره شود. من رو به ضريح كردم و گفتم : مولانا من حرف شرعى دارم ،گفتم : كه مجيدى مال تو است ، ولى نخ كه مال تو نيست مال ماست ول كن .
مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد به زمين خورد اين دفعه وقتى نخ را كشيد خود نخ آمد نخ را گرفتم و از حرم بيرون آمدم .
آمديم توى صحن مطهر و يك گوشه صحن نشستيم به چپق كشيدن ، وقتى كه چپق را آتش زدم بقيه چوب كبريت را به زمين انداختم .
باد آتش را به موضع مخصوصى كه مرد عربى در آنجا خوابيده بود برد، عرب بى نوا در اثر سوختن محل ، از خواب پريد و باعصبانيت پيش ما آمد.
پيش از آنكه اجازه اعتراض به او بدهيم ، گفتم : برادر عرب ما گناهى نداشتيم باد آتش را نزد شما آورد.
گفت : معلوم مى شود حال روز شما خراب است .
گفتم : بله ، ما مفلس جامع الشرائط هستم . گفت : بسيار خوب يك مجيدى نذر دارم بشما مى دهم تا از افلاس و بى پولى در آييد.
بله بدين ترتيب ((آقا و مولا حضرت عباس (ع ))) ما را از بيچارگى و ضعف و بى پولى ريال نجاتمان داد.
(69)
 
اى تحفه عالم الستى عباس
 
وى اسوه عشق و حق پرستى عباس
 
تا از تن اطهرت دو دستت افتاد
 
از غم كمر مرا شكستى عباس
 
اى شبل على حيدر صفدر عباس
 
در معركه ها توئى غضنفر عباس (70)

 

 
دست بريده
عالم جليل القدر، محدث متقى ، ((حضرت آية الله آملا حبيب الله كاشانى رضوان الله تعالى عليه )) فرمود: يك عده از شيعيان در ((عباس آباد هندوستان )) دور هم جمع مى شوند و شبيه ((حضرت عباس (ع ))) را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشيد گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پيدا نكردند.
بعد از جستجوى زياد، جوانى را پيدا كردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت ((اهل بيت (ع ))) بود، بناچار او را در آن روز شبيه كردند، وقتى كه شب فرا رسيد و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش ‍ مى گويد.
پدرش مى گويد: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گويد: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى كنم .
پدرش مى گويد: اگر اينطور است ، ((بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم .))
جوان دست خود را دراز مى كند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گريان و ناراحت مى شود و گويد: ((اى مرد تو از (حضرت فاطمه زهرا) شرم نمى كنى ؟)) مرد مى گويد: اگر ((فاطمه )) را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى كند و در همان شب هر دو را از خانه بيرون مى اندازد و مى گويد: برويد شكايت مرا پيش ((عباس )) بكنيد.
مادر و پسر هر دو به ((مسجد عباس آباد)) مى آيند و تا سحر دم ((منبر)) ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گويد: نزديكيهاى صبح بود كه ((چند بانوى مجلله اى را ديدم كه آثار عظمت و بزرگى از چهره هايشان ظاهر بود. يكى از آنها آب دهان روى زخم زبان من ماليد فورى شفا يافتم .))
دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بريده و بى هوش افتاد، بفريادش ‍ برسيد.
آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما كيستيد؟
فرمود: ((من فاطمه مادر حسين هستم .)) اين را فرمود و از نظرم غايب شد، پيش پسرم آمدم ، ديدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا يافتى ؟
گفت : در آن موقع كه بى هوش افتاده بودم ، ((جوانى نقاب دار بر سر بالينم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى كه نگاه كردم هيچ اثرى از زخم نديدم و دستم را سالم يافتم .))
گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم يك وقت اشكهايش جارى شد و فرمود: ((اى جوان عذرم را بپزير چون دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.))
گفتم آقا شما كى هستيد؟
فرمود: ((من عباس بن على (ع ) هستم )) يك وقت ديدم كسى نيست .
(71)
 
ياور من گر شود خداى اباالفضل
 
از دل و از جان كنم ثناى اباالفضل
 
نيست دروغ اين كه گويم اين سخن راست
 
هست رضاى خدا رضاى اباالفضل
 
مرثيه عاليش دهند به عقبى
 
آنكه شد اندر جهان گداى اباالفضل
 
ناطقه لال است تا كه وصف بگويد
 
از ادب و حلم و از حياى اباالفضل
 
گر كه بود عقده اى بدل ، بگشايد
 
قدرت دست گره گشاى اباالفضل
 
در دو جهان است چشم جمله محبان
 
بر كرم و جود و بر عطاى اباالفضل
 
در دل من كى هواى خلد برين است
 
چونكه بود بر سرم هواى اباالفضل
 
جمله شهيدان خورند غبطه چو بينند
 
روز جزا حشمت و علاى اباالفضل (72)

 

 
فرزند نداشت
سه سال قبل (1380 قمرى ) در تهران بودم ، تصادفا در روز نهم محرم در مجلس با گوينده داستان زير آشنا شدم ايشان از مداحان و ذاكران حضرت اباعبداللّه (ع ) بود.
گفت : يك روز سوار تاكسى شدم ، تا به يكى از مجالس سوگوارى ((حضرت اباعبداللّه (ع ))) بروم .
در طى راه فهميدم راننده تاكسى شخصى آشورى و عيسوى مذهب است . وقتى كه به مقصد رسيدم ، خواستم پول كرايه را از جيبم درآورم ، گفت : پول را پيش خودت نگه دار، من از شما پول نمى گيرم .
گفتم : چرا؟ گفت من با خودم ، عهد و پيمان بسته ام كه از خدمتگذاران به ((حضرت اباالفضل (ع ))) كرايه نگيرم .
گفتم براى چه ؟ گفت : بخاطر اينكه من كرامتى ديده و يادگارى از آن حضرت دارم ، كه به پاس همان عنايت از خادمان آن جناب كرايه تاكسى نمى گيرم ، گفتم : داستان چيست ؟براى من تعريف كن ؟!
گفت : داستان اينستكه : من از نعمت و جود فرزند بى بهره بودم ، چند سال پس از ازدواج در صدد معالجه هاى گوناگون بر آمدم و نتيجه اى نگرفتم ، به اولياء دين متوسل شدم بهره اى نبردم ، در اثر معاشرت با رانندگان مسلمان نام ((عباس )) و آبرومند بودن آن حضرت را نزد خدا شنيده بودم ، پس از نااميدى از اولياء دينم ، به خدا توجّه نمودم و گفتم : ((پروردگارا اگر اين ((عباس )) در خانه تو آبرو دارد من بواسطه او از تو فرزند مى خواهم )) اين توسل را كردم ، بعد از مدتى زنم حامله شد و فرزندى برايم آورد و ((من بوسيله حضرت عباس داراى فرزندم .)) و از آن زمان تا حالا با خودم عهد كردم از خادمان حضرتش كرايه نگيرم .
(73)
 
اى آنكه گرديدى پدر بر فضل ،عباس
 
هم فضل دارى هم هنر هم ، عدل عباس
 
عباس سردار رشيد ملك اسلام
 
اى با شهامت نا خداى فلك اسلام
 
عباس ماه پرفروغ آل هاشم
 
بر درگه او جبرئيل آمد ملازم
 
عباس شير بيشه فضل و شجاعت
 
عباس بحر بيكرانى از عنايت
 
عباس فرياد رساى آدميت
 
از ناى پاك حق نداى آدميت
 
او زاده آزاده ام البنين است
 
او باب حاجت بر تمام مؤ منين است (74)

 

 
خادم العباس
((مرحوم آيت الله العظمى اراكى رحمة الله عليه )) از مرجع بزرگ ((حضرت آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى )) صاحب فتواى معروف تنباكو نقل كرد كه ايشان فرمودند:
من براى زيارت مرقد منّور(( امام حسين (ع ))) از سامرا به سوى كربلا روانه شدم ، در مسير راه به يكى از طوايفى كه در آنجا سكونت داشتند رسيدم و به آنها وارد شدم .
رئيس طايفه از من پذيرائى گرمى كرد، در اين ميان زنى نزد من آمد و گفت :(( السلام عليك يا خادم العباس ، سلام بر تو اى خادم عباس .))
من از اين جور سلام كردن متعجب شدم ، از رئيس طايفه پرسيدم اين زن كيست ؟ گفت : خواهرم است . گفتم : چرا اينطور به من سلام مى كند؟!
گفت : علت دارد گفتم : علتش چيست ؟ گفت : من سخت بيمار بودم به طورى كه همه بستگانم از درمان و ادامه زندگيم نااميد شدند، مرگ هر لحظه به من نزديك مى شد. در حال احتضار بودم ، ناگهان منظره اى در برابر چشمم آشكار شد، ديدم خواهرم بر بالاى تپه اى كه جلو محلّ طايفه ما قرار دارد رفت و رو به سوى بارگاه ((حضرت عباس (ع ))) كرد با گيسوى پريشان و ديده گريان گفت : ((يااباالفضل از خدابخواه به برادرم شفا عنايت كند.))
ناگهان ديدم دو بزرگوار به بالين من آمدند، يكى از آنها به ديگرى فرمود: برادرم (( حسين )). ببين اين زن مرا وسيله شفاى برادرش نموده از خدا بخواه او را شفا دهد.
((آقا امام حسين (ع ))) فرمود: برادرم (( عباس )) اين شخص بايد از دنيا برود، كار از كار گذشته ، باز خواهرم براى دومين بار و سومين بار از(( مولانا العباس ‍ (ع ))) تقاضاى عنايت و لطف كرد، ديدم ((حضرت عباس (ع ))) با ديده اشكبار به (( امام حسين (ع ))) فرمود: برادرم از خدا بخواه اين بيمار شفا يابد و گرنه لقب (( باب الحوائجى )) را از من برداريد و بگيريد.
((امام حسين (ع ))) با توجهّى كامل فرمود: اى برادر خدايت سلام مى رساند و مى فرمايد:(( اين لقب برازنده وجود توست و تا قيامت پابرجاست و ما به احترام تو اين بيمار را شفا داديم .))
من سلامتى خود را باز يافتم ، از آن ببعد خواهرم به هركس كه ارادت خاصى داشته باشد و مقام نورانى او در قلبش جاى بگيرد، او را(( خادم العباس )) مى خواند، اين است راز سلام دادن خواهرم به اين نحو مخصوص .
(75)
 
عباس عبد صالح پروردگار است
 
فضلش براى خلق آشكار است
 
عباس اى سقاى اطفال برادر
 
غافل نگشتى يكدم از حال برادر
 
در كربلا داد جوانمردى تو دادى
 
تا آنكه بر روى عقيدت جان نهادى
 
جانها به قربان تو و عهد و وفايت
 
بر حق شدى فانى كه چون حق شد بقايت
 
اى ماه آل هاشمى اى با شهامت
 
اى زنده و جاويد نامت تا قيامت
 
امشب من غمديده رو سوى تو دارم
 
از طوس روى دل سوى كوى تو دارم
 
باب الحوائج حاجت ما را رواكن
 
ما را طلب اى دست حق در كربلا كن
 
(ثابت ) زده بر دامنت دست ارادت
 
او را مكن در حشر نوميد از شفاعت (76)

 

 
نتيجه ظلم
نوشته اند: در زمان حكومت (( مجدالملك )) كه ظاهرا از حكام زمان قاجار بوده و بعضى ها نوشته اند:(( ميرزا محمد خان ارباب )) كه از خانهاى معروف بوده يكى از كارگزاران و مباشران و مزدوران و نوكران و بادمجان دور قابچين هايش يا به قول معروف نوچه هاش ،كه كربلا بوده .
زن مُتَموّلى را مى بيند و به قصد اَخًاذى و باج به دروغ او را متهم كرده و نسبت هاى ناروا مى دهد، تا از اين راه از آن مخدره پولى بگيرد.
آن بانو زير بار نمى رود و از پول دادن امتناع مى كند. آن مزدور بى حيا دست به يقه مى شود، ولى آن خانم از دستش فرار مى كند و به حرم (( حضرت اباالفضل (ع ))) مى آيد.
دست به شبكه هاى ضريح مقدس آن حضرت انداخته و با سوز و گداز به آن حضرت استغاثه مى كند.
مى گويد:(( يااباالفضل دخيل و در پناه تو هستم به فريادم برس .))
اما آن مزدور ستمكار و گستاخ با كمال پر روئى وارد حرم شده و دست زن را گرفته از حرم مقدس بيرون كشيده و پول مورد نظر را از او با زور ميگيرد.
خدّام حرم هم نتوانسته بودند در برابر اين ظلم عكس العملى انجام دهند و از پناهنده حرم مبارك دفاع نمايند، اما صاحب خانه بخوبى انتقام آن زن مظلومه را از ظالم مى گيرد، همين مزدور وقتى كه با ارباب خود سوار ماشين مى شود كه به نجف اشرف بروند، در مسير راه اتفاقا با خودرو ديگرى تصادف مى كند و بر اثر اين تصادف دستش را از شانه از دست مى دهد و دستانش متلاشى و خورد مى شود.
در بعضى كتابهاى ديگر نوشته اند: سوار طراره (قايق ) مى شود دستش ‍ مى پيچد و مى شكند و بى هوش مى شود.
به مريض خانه و اطباء و پزشكان مراجعه مى كنند از معالجه مأ يوسش ‍ مى نمايند و آن دست قطع مى شود(( اين نتيجه جسارت به زوار و پناهنده حضرت عباس (ع ) است )).
(77)
 
خيل ملك ملتجى بنام ابوالفضل
 
جن و بشر سر بسر غلام ابوالفضل
 
هر كه بود در دلش فروغ ولايت
 
ميشود آگاه از مقام ابوالفضل
 
بوسه بخاك درش زنند به اخلاص
 
پادشهان بهر احترام ابوالفضل
 
بر سر بام جهان هميشه نوازد
 
كوس شهامت فلك بنام ابوالفضل
 
اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت
 
درس وفادارى از مرام ابوالفضل
 
ساقى دوران بدشت كرببلا ريخت
 
باده رنج و الم بجام ابوالفضل
 
جور مخالف به بين كه بر لب دريا
 
خشك شد از قحط آب كام ابوالفضل (78)

 

 
هر چه دارم از عباس عليه السّلام
پارسال (1376) برج 5 يا 6 بود كه يكى از اين كليمى مذهبها در مغازه ما آمد و گفت : دو دست مبل دارم اينها را مى خواهم تعمير كنيد (من نمى دانستم ايشان كليمى است چون سلام عليكش ، احوال پرسيش ، مثل مسلمانها بود و چندين بار با يك حالتى مثل حالت مسلمانها گفت : خدا بابايت را بيامرزد، و يكى دو هفته بود،كه پدرم فوت كرده بود، بعد گفت : دو دست مبل دارم اينها را مى خواهم تعمير كنيد) و از اصفهان ببرم .
گفتم : اشكالى ندارد و بطرف منزلش حركت كردم تا در خانه اش رسيدم ، مثل آداب مسلمانها رفتار مى كرد و تا دم در خانه يك جورى با من حرف ميزد كه من شايد همه فكرى مى كردم ، الاّ اينكه ايشان كليمى باشد، توى راه هم كه مى رفتيم ديدم به كليسا خيلى نگاه مى كند يك مقدار شك و شبه مرا گرفت .
آن موقعى كه داشتم نزديك منزلش مى شدم بين حالت خوف و رجا گير كردم كه از او سؤ ال كنم شما كليمى هستيد يا نه ؟! گفتم : شايد يك حرف بى ربطى زده باشم ، يك وقت ناراحت شود، دم در خانه كه رسيديم ، ديدم آداب مسلمانها را مراعات نكرد، حداقل به يك يا الله گفتن با يك زنگ زدن كه ما مهمان داريم .
بدلم صِفت و سخت برات شد، گفتم : ازش بپرسم . گفتم : معذرت مى خواهم شما كليمى هستيد؟ يك نگاهى به من كرد و گفت ، چرا مگر عيبى دارد؟! گفتم : نه ، ديگر يقين كردم كليمى است .
گفت : آقا مگر نمى خواهى مبل ما را تعمير كنى ؟ گفتم : نه مسئله اى ندارد، گفت : پس چرا اين سؤ ال را كردى ؟ گفتم : يك شكى كردم و مى خواستم بدانم درست است يا نه ؟!.
رفتم بالا در را باز كردم و وارد طبقه دوم شدم ، چشمم به عكسى كه روى ديوار مقابل بود افتاد.
خوب كه توجه كردم ، ديدم عكس ((آقا حضرت قمر بنى هاشّم (ع ))) است (از آن عكسهايى بود كه ((حضرت عباس (ع ))) وارد شط فرات شده و دست مباركش يك پرچمى است و سوار بر اسب است ) تا به عكس نگاه كردم ديدم زير عكس نوشته ((يا سيدى يا ابوالفضل يا عباس )) گفت : چيه تعجب كردى ؟!
از روى شوخى گفتم : ((اباالفضل )) ما.
گفت : نه ((اباالفضل )) ما. چون من زندگيم را از ((حضرت اباالفضل (ع ))) دارم .
اين دختر و پسرم را كه مى بينى ، هر دوى آنها را از(( حضرت اباالفضل (ع ))) دارم ، از اين (( عباس (ع ))) دارم سر اين دخترم كه فرزند دوم من است همسرم توى بيمارستان مشكل پيداكرد. گفتم : صبر كنيد حالا مى آيم ، آمدم با اين آقا حرف زدم بعد برگشتم به بيمارستان ديدم بچه ام سالم است .(1)
 
اى كرده براه حق سر و دست فدا
 
از جسم شريفت شد اگر دست جدا
 
دست همه كائنات بر دامن تست
 
از دادن دست خود شدى دست جدا
 
اى كان حيا كنز ادب ادركنى
 
عباس على مير عرب ادركنى
 
اى رفته به بحر تشنه و ز عشق حسين
 
برگشته ز بحر تشنه لب ادركنى (79)

 

 
سزاى پليس
جناب سليل الاطياب ، حجة اسلام ،(( آقا سيد حسين آقا)) فرمود: عصر روز هشتم شوال سنه 1341 در شهر اردبيل ، توى مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم كه ديدم اهل شهر با اضطراب از همه طرف مى دوند، گفتم چه خبر است ؟!
گفتند:(( حضرت ابوالفضل (ع ))) به كسى غضب فرموده .
پس از تحقيق به اين نتيجه رسيدم كه مالگيرى (ماليات بگير) با دو پليس به حكم نظميه شهر به خانه ضعيفه اى كه پنج ، شش صغير داشته رفته اند و آنها چيزى نداشتند، جز يك اسبى كه با آن امرار معاش مى كردند، آن اسب را بر ميدارند كه ببرند.
ضعيفه هر چه التماس و در خواست مى كند كه ترا به (( حضرت ابوالفضل (ع ))) اين اسب را نبريد چون من پنج ، شش صغير دارم و اين اسب نان آور ماست ...
پليس ها دست مى كشند و بيرون مى آيند، در اين اثناء پليس خبيثى از راه مى رسد و به اين دو نفر پليس مى گويد: اينجا چه كار داريد؟
مى گويند: توى اين خانه اسبى بود كه ميخواستيم برداريم ، ضعيفه (( آقاحضرت عباس (ع ))) را واسطه
و شفيع قرار داده و ما هم از او دست برداشتيم .
پليس خبيث به آن دو نفر پليس ديگر رو ترشى كرده و داخل منزل ضعيفه مى شود و اسب را بيرون ميآورد.
ضعيفه هر چه عجزو التماس و التجاء مى كند و(( حضرت عباس (ع ) ))را شفيع مى كند، آن خبيث اعتنايى نمى كند و مى گويد: ((حضرت اباالفضل از مردان سابق بوده كه مرده و تمام شده رفته اگر مى تواند بيايد و اسب را از من بگيرد و به تو برگرداند.))
ضعيفه مى گويد:(( يا اباالفضل )) خودت مى شنوى كه اين خبيث چه مى گويد، اى فرياد رس بى چارگان خودت حكم كن .
در اين اثناء همسايه آن زن ، كه پسر مجيدخان است مى آيد و چهار هزار پول به پليس خبيث مى دهد كه از اسب دست بردارد، ولى آن خبيث قبول نمى كند و اسب را از خانه خارج مى كند.
تقريباً بيست قدم جلو مى رود با خود مجيدخان مصادف مى شود و او هم چهارهزار اضافه مى دهد كه روى هم هشت قِران مى شود، باز آن خبيث قبول نمى كند و به يكى از آن دو پليس مى گويد: بيا سوار شو و اسب را ببر.
تا آن پليس خواست سوار شود آن پليس خبيث به او مى گويد: چرا من دارم اينطورى مى شوم ؟! يك عطسه و دو سرفه مى كند، فورى رويش سياه مى شود و به زمين مى افتد و به درك واصل مى شود.
آن دو پليس ديگر تا اين منظره را مى بينند پا به فرار مى گذارند و به نظميه رفته و خبر مى دهند، نظميه مى گويد: قضيه پنهان شود و كسى متوجه نشود.....
تمام مردم براى تماشا ازدحام كرده بودند، در اين موقع پليسها سر مى رسند و خلق را پراكنده كرده و نعش آن خبيث را به خانه خودش مى برند و غسل مى دهند،
رئيس قزاق خبردار شده حكم مى كند كه بروند جنازه او را بگيرند و بگذارند مردم ببينند. قزاقها هم مى آيند. دم مقبره شيخ صفى و مقابل پليسها مى ايستند و جنازه را كه مى خواستند دفن كنند، ممانعت كرده و كفنش را پاره پاره نموده كه مردم تماشا كنند.
بنده و آقا سيّدجوادو آقا سيد ابراهيم توى مدرسه و خانه بوديم كه گفتند: نعش او را قزاقها آوردند، توى ميدان عالى قاپو مقابل مقبره شيخ انداختند كه مردم تماشا كنند. ما هم رفتيم كه ببينيم ، جمعيت زيادى بود كه با سختى و زحمت خودمان را به نعش آن خبيث رسانيديم ، ديديم صورت نحسش ‍ مثل آلبالو سياه شده و از شدت تعفن نتوانستيم دقيقه اى توقف كنيم .
بعضى از تجار موثق گفتند: ديديم دهنش مثل سگ شده بود و تمام مردم از زن و مرد بزرگ و كوچك به تماشا آمده بودند و به جنازه اش سنگ مى زدند و تا عصر بود. بعد پايش را با طناب بستند و به بازار و خيابانها و كوچه ها و محله ها گردانيدند و هنگام غروب بدن نحس او را كنار صحرا در چاهى انداختند و آن را پر از خاك كردند.
(80)
 
ايكه نور دل مائى بابى انت وامّى
 
بر همه درد دوائى بابى انت و امّى
 
نو گل باغ رسولى ميوه قلب بتولى
 
ثمر نخل وفائى بابى انت و امّى
 
تو سراپاى جلالى پدر فضل و كمالى
 
پسر شير خدايى بابى انت و امّى
 
ادب از حلقه بگوشانِ سر كوى وفايت
 
كه همه مهر و وفائى بابى انت و امّى
 
تو چه جسمى تو چه جانى توچه مهرى توچه ماهى
 
كه چنين جلوه نمائى بابى انت و امّى
 
تو علمدار حسينى تو بهين يار حسينى
 
صاحب تيغ و لوائى بابى انت و امّى
 
هر شهيدى ز مقام تو خورد غبطه به محشر
 
كه تو شمع شهدائى بابى انت و امّى (81)

 

 
پول با بركت
سيد بزرگوار و جليل القدر(( حضرت حاج آقاسيد ولىّ الله طبسى رضوان الله تعالى عليه )) فرمودند: در اواخر دولت عثمانى كربلا غرق در بلا و ابتلا و گرفتارى بود و اهالى آن با حكومت (در واقعه حمزه بيك كه معروف بود) در مجادله بودند.
من با چند سر عائله در نهايت فقر و سختى بسر مى برديم . ضمناً هر هفته عصرهاى جمعه روضه مان ترك نمى شد و هر چه كه مى توانستم و اقتضاى حال بود و لو خرما به مجلس مى آوردم .
يك هفته اى قدرى خرماى زاهدى براى مجلس ذخيره كرده بودم ، از قضاء چند نفر از اعراب توابع كربلا كه از ترس جنگ به (( آقا حضرت عباس (ع ))) پناهنده شده بودند، مهمانى به منزل ما آمدند. (چون خانه ما در جوار آن حضرت بود).
در خانه چيزى نبود مجبور شدم با خرماهاى زاهدى از آنها پذيرائى كنم .
چند روز از اين ماجرا گذشت ، صبح جمعه شد، رفتم توى فكر روضه و تهيه وسائل آن ، به خانه يكى از رفقاء رفتم كه دو قران از او قرض بگيرم ، ولى متاسفانه نداشت ، وقت برگشتن وارد صحن ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) شدم ، با خودم گفتم : غنيمت است تاينجا كه آمديم يك زيارتى هم بكنم . بعد از اينكه از حرم بيرون آمدم ، با ازدحام مردم كه از طرف خيمه گاه به طرف صحن بود. مواجه شدم ، چون منزل آسيدعلى مسئله گو از توپ صدمه ديده بود، متزلزل شده . و از صداى تخريب آن مردم خيال كردند توپ ديگرى زده شده لذا ازدحام به درون دالان صحن فشار ميآوردند.
در اين شلوغى پوست ساق پايم خراش برداشت كه ناچاراً از طرف كوچه و بازار به خانه برگشتم ، همينطورى كه داشتم ميرفتم دلم شكست ، گفتم : بهتر است كه به حرم (( حضرت ابوالفضل (ع ))) مشرف شوم ، و عرض حال كنم . آمدم محل خراشيدگى را شستم و بعد بحرم حضرت پناهنده شدم ، توى حرم كسى جز دو كبوتر نبود.
گفتم : مولاى من ، پايم مجروح شده ، تا مخارج خودم را از شما نگيرم دست برنمى دارم ، مجلس روضه دارم و وسائل آن مهيا نيست ، تا فرجى نرسانى بيرون نمى روم .
با خودم گفتم : يك دو كلمه روضه بخوانم شايد فرجى برسد، ايستادم و شروع به روضه خواندن كردم ، يك وقت متوجه شدم كه اگر كسى بيايد و بگويد براى كه روضه مى خوانى ؟ چه بگويم ؟!
روضه نخواندم و مشغول نماز هديه شدم .
از نماز كه فارغ شدم ،(( ديدم كنار ديوارى كه متصل به من بود يك دسته دوقرانى گذاشته شده مثل صرّافها كه روى ميز و صندوق هايشان مرتب و دسته بندى شده مى چينند بود.))
گفتم :((بَه بَه مولاى خودم (( ابوالفضل (ع ))) مرحمت فرموده چون اگر از جيب كسى ريخته شده بود پخش مى شد و به اين خوبى دسته كرده و مرتب روى زمين قرار نمى گرفت ،)) به هر حال آنها را برداشتم و به منزل بردم و توى صندوق گذاشتم و از اين ماجرا به كسى چيزى نگفتم . ((تا يك سال هر وقت پول مى خواستم از آن پولها برمى داشتم و خرج مى كردم )) و روزهاى جمعه هم مجلس روضه ام از صبح تا ظهر طول مى كشيد و غير چاى و نان و سيگار و قليان يك حقه شير مصرف مى شد.
پرسيده شد: روزى چقدر مصرف خانه است ؟ گفتم : نمى دانم ، ليكن بعضى اوقات مى شد كه سه چهار عدد دوقرانى برمى داشتم و زندگيم را مى چرخانيدم و چون خيلى كم از جايى به من پول مى رسيد مدت يك سال هيچ التفاتى نداشتم ، تا اينكه يك روز گفتم :خوب است كه پولها را بشمارم ببينم چقدر است ؟! وقتى شمردم ديدم هفتاد و دوقرانى بود. بعد از آن پولها تمام شد و ديگر از آن پولها خبرى نشد.
(82)
 
تو علمدار حسينى تو بهين يار حسينى
 
صاحب تيغ و لوائى بابى انت و امّى
 
هر شهيدى ز مقام تو خورد غبطه به محشر
 
كه تو شمع شهدائى بابى انت و امّى
 
روز حاجت همه محتاج تو از عارف و عامى
 
چون على عقده گشائى بابى انت و امّى
 
منصب ساقى كوثر به تو تفويض شد آرى
 
ساقى كرببلائى بابى انت و امّى
 
خوش بود بر تو دل زينب مظلومه كه داند
 
ياور آل هُدائى بابى انت و امّى (83)

 

 
خاك قبر عباس (ع )
((حاج شيخ )) اسماعيل نائب ، فاضل و عابد معاصر و داراى تاليفات فراوان كه اينجانب (شيخ على فلسفى ) افتخار شاگردى او را داشتم فرمود: متولى حرم ((حضرت ابوالفضل (ع ))) فرمود: من به گوش دردى مبتلا شدم و كارم كم كم به جايى رسيد كه تمام دكتراى بغداد از طبابت من عاجز شده و به من توصيه كردند كه به بيمارستان هاى خارج بروم .
در يكى از بيمارستانهاى خارج ، تحت برنامه ، بسترى شدم و پس از معاينه و آزمايش ، اعضاى شوراى پزشكى گفتند: بايد عمل جراحى شوم ، ولى گفتند: نود در صد امكان خطر وجود دارد.
گفتم : امشب را به من مهلت بدهيد تا فكرم را بكنم و جوابتان را بدهم . در آن شب خيلى ناراحت و غمگين شدم اماّ يكمرتبه با خودم گفتم : تمام مريضها از خاك كربلا شفا مى گيرند، و من كه خود متولىّ قبر مطّهر هستم ، از اين فيض محروم باشم ، خوشبختانه قدرى از خاك قبر ((حضرت عباس (ع ))) با خود داشتم . ((با حال و توجه خاصى مقدارى از آن خاك را در گوشم ريختم و خوابيدم .
صبح ديدم ديگر چرك خارج نمى شود و درد آن ساكت شده .))
دكترها براى گرفتن پاسخ پيش من آمدند، گفتم : باز گوش مرا مورد آزمايش ‍ قرار دهيد، اينها تا معاينه كردند، ديدند عارضه كاملاً برطرف شده ، فوراً كميسيون پزشكى تشكيل دادند و در باب اين معجزه بحثهايى كردند، در طول بحث نظرياتى داده شد و قرار شد نظر خودم را نيز در اين مسئله جويا شوند.
من در جواب گفتم : ((من بوسيله خاك قبر حضرت ابوالفضل العباس (ع ) شفا پيدا كردم .))
با تعجب : گفتند: آيا از خاك ((آقا حضرت عباس (ع ))) چيزى باقى مانده ؟
گفتم : بله ، مقدارى كه داشتم به آنها دادم . ((سه روز تربت حضرت را در آزمايشگاه قرار دادند ديدند خاك و خون است اثر شفا در آن مى باشد.))
اين چند وقتى كه در آن كشور بودم در همه مجالس و محافل از اين معجزه و كرامت حرف زده مى شد و عده زيادى از كافران شيفته آن بزرگوار شده بودند و ((گروهى هم از نزديك شاهد اين قضيه بودند، به اسلام گرايش پيدا كردند.))
(84)
 
از پى شكرانه خداى ابوالفضل
 
ميكند از دل ، زبان ثناى ابوالفضل
 
هيچ نمى ارزد آن دلى كه نباشد
 
بهره ور از مهر و از ولاى ابوالفضل
 
زنگ ز دايد ز دل نواى دل انگيز
 
دل به طرب آيد از نواى ابوالفضل
 
بود چو عبد و مطيع بنده صالح
 
گشت رضاى خدا رضاى ابوالفضل
 
ذات خدا خون و خونبهاى حسين است
 
ذات حسين خون و خونبهاى ابوالفضل
 
شعله زند آتش از درون دل ما
 
چون بكند ياد كربلاى ابوالفضل (85)

 

 
 

 

 

سرطان حنجره
قريب سى سال قبل مبتلا به مرض سرطان حنجره گرديدم و همه دكترهايى كه مرا مداوا كرده بودند از علاج و بهبودى من مايوس شده و گفتند: كه مرض تو قابل معالجه نمى باشد بطورى كه ديگر قادر به صحبت كردن هم نبودم .
مايوسانه از تهران به بندر برگشتم . روزها به طور سخت و پياپى مى گذشت تا اينكه اياّم محرّم فرا رسيد، بنده چون اياّم محرّم الحرام براى تبليغ دين منبر مى رفتم ، با خود انديشيدم كه منبرى اينجا من بودم ، همه از اطراف براى عزادارى ((حضرت سيدالشهدا (ع ))) به اينجا مى آمدند و من بر ايشان منبر مى رفتم ، امّا امسال ديگر محروم شده ام بارى ، با ياس و دلتنگى زياد، در منزل بسترى بودم .
روزى ((كتاب العّباس )) نوشته ((مرحوم سيّد عبدالرّزاق مقرم قدس سره )) را مطالعه مى كردم ، به اين مطلب رسيدم كه نوشته بود: ((اگر كسى حاجتى داشته باشد و متوسل به ((ام البنين (عليه السلام ))) مادر حضرت ((قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس (ع ))) شود و روز شنبه هم به نيت حضرت روزه بگيرد، حاجتش برآورده مى شود)). در همان آن توسّلى پيدا كرده و گفتم : ((يا ام البنين ، ما هر سال مثل امشب گريه مى كرديم و منبر مى رفتيم ولى امسال محروم شده ايم .))
وقت نماز مغرب و عشا شد، نماز خواندم ، گويى كسى به من گفت : به مسجد برو، در مسجد برنامه عزادارى بر پا بود ولى من در آنجا حضور نداشتم و منبرى هم كه مردم براى انجام سخنرانى در دهه محّرم الحرام به مسجد آورده بودند خالى بود. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و در منزل بنشينم ، لذا به طرف مسجد حركت كردم . به درب مسجد كه رسيدم ، مردم با ديدن من شروع به گريه كردند. من هم متاثر شدم كه امسال نمى توانم كارى بكنم .
امّا پس از آنكه وارد مسجد شدم ، بى اراده به طرف منبر حركت كردم تا كنار منبر رسيدم ، و سپس از پله هاى منبر بالا رفتم . (براى چه بالاى منبر مى روم ؟!)، خودم هم نمى دانم .
پس از آنكه در بالاى منبر قرار گرفتم ، يكدفعه شروع كردم به ((بسم الله الرحمن الرحيم )) گفتن و يك ساعت و نيم صحبت كردم . چه مجلسى شد همه ناله و گريه و ضجه مى زدند انگار نه انگار كه من آن آدم قبلى مى باشم . متوجّه شدم كسالتم رفع شده است از آن وقت الى يومنا هذا ديگر بحمداللّه كسالتى ندارم . اين است معجزه پسر رشيد ((ام البنين (عليه السلام ) حضرت ابوالفضل العباس (ع ).))
(112)
 
ساقى كوثر پدرت مرتضى است
 
كار تو سقائى كرببلا است
 
مدح تو اين بس كه شدى ملك جان
 
شاه شهيدان و امام زمان
 
گفت بتو گوهر والا نژاد
 
جان برادر بفداى تو باد
 
شه كه بفرمان برادر رود
 
كيست رياضى كه فدايت شود(113)

 

 
اى آقا پناهم بده
حضرت حجة الاسلام و المسلمين ((آقاى حاج سيّدمحمد تقى حشمت الواعظين طباطبائى قمى )) داستانى را از ((آيت الله العظمى مرعشى نجفى قدس سره )) اينچنين نقل فرمود:
يكى از علماى نجف اشرف ، كه مدّتى در قم آمده بود، براى من چنين نقل كرد كه : من مشكلى داشتم به مسجد جمكران رفتم درد دل خود را به محضر ((حضرت بقية الله حجةّبن الحسن العسكرى امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف )) عرضه داشتم و از وى خواستم كه نزد خدا شفاعت كند تا مشكلم حل شود.
براى همين منظور بكرّات به مسجد جمكران رفتم ولى نتيجه اى نديدم . روزى هنگام نماز دلم شكست و عرضكردم : مولاجان ، آيا جايز است كه در محضر شما و در منزل شما باشم و به ديگرى متوسل شوم ؟ شما امام من مى باشيد، آيا زشت نيست با وجود امام حتّى به ((علمدار كربلا قمربنى هاشم (ع ))) متوسل شوم و او را نزد خدا شفيع قرار دهم ؟!
از شدت تاثر بين خواب و بيدارى قرار گرفته بودم . ناگهان با چهره نورانى قطب عالم امكان ((حضرت حجّت بن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشريف )) مواجه شدم .
بدون تامل به حضرتش سلام كردم .
حضرت با محبت و بزرگوارى جوابم را دادند و فرمودند: ((نه تنها زشت نيست و نه تنها ناراحت نمى شوم به علمدار كربلا متوّسل شوى ، بلكه شما را راهنمائى هم مى كنم كه به حضرتش چه بگويى .
چون خواستى از ((حضرت ابوالفضل (ع ))) حاجت بخواهى ، اين چنين بگو: ((يا اباالغوث ادركنى )) اى آقا پناهم بده .))
(114)
 
درگه والاى تو در نشأ تين
 
هست در رحمت و باب حسين
 
هر كه بدردى و غمى شد دچار
 
گويد اگر يكصد و سى و سه بار
 
اى علم افراخته در عالمين
 
اكشف يا كاشف كرب الحسين
 
از كرم و لطف جوابش دهى
 
تشنه اگر آمده آبش دهى
 
آب فرات از ادب تست مات
 
موج زند اشك به چشم فرات
 
تشنه برون آمدى از موج آب
 
اى جگر آب برايت كباب

 

 
راه توسل
1 ((عباس )) در حروف ابجد مطابق با عدد 133 است . به تجربه رسيده كه اگر كسى براى برآورده شدن حاجت و رفع گرفتارى ، بعد از نماز روز جمعه ، 133 مرتبه رجأ بگويد: يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ اِكْشِفْ لى كَرْبى بِحَقِ اَخْيكَ الْحُسَيْنِ (ع حاجت او برآورده و گرفتارى برطرف مى شود. 2 اشخاصى كه در بيابان تشنه و در معرض هلاكند، توسل جستن به ابى القربه (يا اباالقربة ) موثر بوده و بدين وسيله رفع تشنگى از آنان مى شود، اين امر نيز تجربه شده است .
3 مرحوم بيرجندى در كتاب شريف كبريت احمر مى نويسد: در سفر عتبات عاليات در عالم رؤ يا ديدم اگر كسى گويد:((عَبْداللّه اَبَاالْفَضْل دَخيلَك )) حاجت او برآورده شود
پس از آن احقر مكرّر به آن عمل كردم و حوائج مهم و بزرگى برآورده شد.
4 به تجربه رسيده كه نذر براى ((ام البنين (عليهاالسلام ))) و اطعام مستمندان به نام ((اباالفضل (ع ))) براى برآورده شدن حاجات مؤ ثر است .
5 از مرحوم آيت الله العظمى ((آقاى سيدمحمود حسينى شاهرودى قدس ‍ سره )) نقل شده است كه فرموده بود: من در مشكلات ، صد مرتبه صلوات براى ((مادر حضرت ابوالفضل العباس (ع ) ام البنين (ع ))) مى فرستم .(بنده هم مؤ لف كرارا به آن رسيده ام )
6 چهارشب جمعه ، ده مرتبه سوره يس ، بدين طريق :
شب جمعه اوّل سه مرتبه ، شب جمعه دوم سه مرتبه ، شب جمعه سوم سه مرتبه ، شب جمعه چهارم ، يك مرتبه سوره يس به نيابت از ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) هديه براى مادرش ((ام البنين (ع ))) بخواند ان شأ الله حاجت روا گردد.
(115)
 
عشق تو اين سوختن و ساختن
 
دست سپر كردن و جان باختن
 
چار امامى كه ترا ديده اند
 
دست علم گير تو بوسيده اند
 
طفل بُدى مادر والاگهر
 
برد ترا ساحت قدس پدر
 
(چشم خداوند)(116) كه دست توديد
 
بوسه زند و اشك ز چشمش چكيد
 
ديد چو در كرببلا شاه دين
 
دست تو افتاده بروى زمين
 
خم شد و بگذاشت سر ديده اش
 
بوسه بزد با لب خشكيده اش
 
حضرت سجاد هم آندست پاك
 
بوسه زد و كرد نهان زير خاك (117)

 

 
ختم مجرّب
يكى از ختمهاى مجربه راجع به ((حضرات چهارده معصوم (ع ))) و جناب ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) را بدين منوال گفته اند: به نيّت قربت مطلقه دو ركعت نماز حاجت بخواند و هزار و چهار صدمرتبه ذكر صلوات هديه ((چهارده معصوم (ع ))) بخواند و صد مرتبه نيز هديه به پيشگاه ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) كه باب درگاه ((آل محمد (ص ) و باب ولايت است ، بفرستد و حاجت خود را بطلبد انشأ الله تعالى روا مى شود.
8 بين نماز مغرب و عشاء دو ركعت نماز حاجت بخواند تا چهل و يك شب ، و توسل به ساحت كثيرالبركات ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) جويد، بدين طريق بعد از نماز، اوّل ذكر شريف صلوات : و سپس كلمات زير با توجه كامل خوانده شود(ضمنا بايد چهل شب كه تمام شد يك شب آخر از چهل شب را گرو نگاهداشت ، تا وقتى كه حاجت برآورده شد، آنگاه بجا آورد.)
كلمات مزبور اين است : ا مَن يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّو يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ يا عبّاسَ بْنَ عَلىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ اَلاَْمااَلاَْمان اَلاَْمان َدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى جملات آخر را تكرار نمايد تا نفس قطع شود، ان شاءالله حاجت روا گردد
9 مولف مكين الاساس آورده : ثقه اى خبر داد مرا كه حاجت مهمّى داشتم از پير زال جدّه خود شنيده بودم كه هرگاه كسى براى قضاى حاجتش ، هفت شب چهارشنبه متوسل به ((حضرت عبّاس (ع ))) شده و در هر يك از شبهاى مزبور صد مرتبه ورد زير را بخواند: حاجت او به شكل غير عادى برآورده خواهد شد و آن اين است .
(118)
 
اى ماه بنى هاشم خورشيد لقا عباس
 
اى نور دل حيدر شمع شهدا عباس
 
از درد و غم اياّم ما رو به تو آورديم
 
دست من مسكين گير از بهر خداعباس
 
نظير اين توسلّ را، ((مرحوم حاجى ميرزا حسين تهرانى )) نجل ((حاجى ميرزا خليل )) (از علماى زاهد عصر مشروطه ) عمل كرده بودند، درد پاى ايشان فورا ساكت شده و ديگر عود نكرده بود.
 
عمّ امام و اخ و ابن امام
 
حضرت عباس عليه السلام
 
اى علم كفر نگون ساخته
 
پرچم اسلام برافراخته
 
مطلع شعبان همايون اثر
 
بر ادب تست دليل دگر
 
اى بفداى سر و جان و تنت
 
و اين ادب آمدن و رفتنت
 
مكتب جانبازى و سربازى ات
 

 
بى سرى آنگاه سر افرازى ات (119)

 

 
توسل به حضرت عباس (ع )
حضرت حجة الاسلام و المسلمين جناب ((حاج آقاعلى رباّنى خلخالى )) مؤ لف كتاب شريف چهره درخشان ((قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس (ع ))) فرموده اند:
يكى از موثقين محترم كه سالهاى متمادى مجاور كربلا بود، در شب يكشنبه ربيع الثانى 1414 در حرم مطهر كريمه اهل بيت ((حضرت فاطمه معصومه (عليهاالسلام ))) نقل كردند.
صاحب كتاب معالى السبّطين ، ((مرحوم شيخ مهدى مازندرانى )) سال 1358 هجرى قمرى در كربلا ايّام ماه مبارك رمضان در چند جا منبرى رفت و آخرين منبرش در رواق ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) بود. مرحوم مازندرانى يك شب فرمودند: هر كسى فردا شب به اينجا، يعنى : به رواق ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) بيايد، تحفه اى به او خواهم داد. فردا شب ما نيز در آن مجلس حاضر شديم ، ايشان ، توسل و ختمى براى ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ))) نقل كرد كه انجام آن وقت معيّن و ساعت و روز مشخصى ندارد.
طريقه ختم را اين طور بيان فرمودند:
((ابتدا 133 مرتبه صلوات بفرستد (اللهم صل على محمد و آل محمد) نيز 133 مرتبه بگويد: يا عباس يا عباس ... و بعد از آن مجددّا 133 مرتبه بگويد (اللهم صل على محمد و آل محمد) و اين عمل را هر روز انجام دهد تا حاجتش برآورده شود.))
ناقل مطلب افزودند من براى بر آمدن حاجتى ، بعد از اتمام ماه رمضان مزبور از همان روز اول شوال اين ختم را شروع كردم ، روز هشتم شوال حاجتم برآورده شد.
و خواسته من اين بود: ((من در كربلا بودم و مادرم در ايران به سرمى برد و مى خواستم وى نيز به كربلا بيايد.
((حضرت عباس (ع ))) عنايت فرمودند و حاجتم آمدن مادر به كربلا روا شد.))
11 از بياض خطّى موجود در كتابخانه مرحوم آيت الله العظمى ((آقاى حاج سيّد محمد رضا گلپايگانى رحمة الله عليه )) طريقه ختم و توسل به ((حضرت عباس (ع ))) را اين چنين نوشته است .
از شب جمعه يا شب دوشنبه قبل از نماز صبح شروع تا وقت نماز صبح تمام شود، دوازده روز، و هر روز يكصد و سى و سه مرتبه بخواند:
 
اى ماه بنى هاشم خورشيد لقا عباس
 
اى نور دل حيدر شمع شهدا عباس
 
از دست غم دوران من رو به تو آوردم
 
دست من بيكس گير از بهر خدا عباس (120)

ختم مجربّ ديگر 12 آيت الله سيد نورالدين ميلانى فرمودند: مرحوم آيت الله آقاى سيّد محمّد رضا بروجردى قدس سره از علماى بزرگ حوزه علميه كربلا بودند كه اخيرا در مشهد مقدّس در جوار حرم مطهرّ حضرت ثامن االائمه على بن موسى الرضا عليه آلاف التحيه و الثناء سكنا گزيده بودند.
از ايشان در عداد مراجع ياد مى شد ولى عمرش وفا نكرد.
مرحوم بروجردى ، آن زمان كه در كربلا ساكن بودند، براى آشتى و حسن رفتار بين عيال و مادرشان به حضرت اباالفضل (ع متوسل مى شوند و نتيجه خوبى مى گيرند به طورى كه صفا و صميمّيت كامل بين همسر و مادر ايشان برقرار مى گردد. وسل ايشان به اين نحو بوده است : طبق مشهور 133 بار به عدد نام حضرت ابوالفضل العباس (ع ) و ذكر يا كاشِف الْكَرْبِ عَنْ وَجهِ الْحُسَينِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِّ اَخيكَ الْحُسَيْنِ (ع 13 و نقل كرده اند كه ((مرحوم آيت الله شيخ محمد حسين اصفهانى (معروف به كمپانى ) قدس سره )) مى فرمودند: اين كر، صحيحش اين است ((يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجهِ الْحُسَينِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِّ اَخيكَ الْحُسَيْنِ (ع )))
مرحوم اصفهانى ، استاد مرحوم پدرم ، آيت الله العظمى ((آقاى سيد محمّد هادى ميلانى قدس سره )) بودند و منزل ما زياد تشريف مى آوردند.
بروز كرامت در وادى البكا: در ديوان ملا عباس شوشترى ، متخلص به شباب چاپ (1312) آمده است .
 
چون سال هزار و سيصدو نه
 
از هجرت ختم انبيا شد
 
هنگام زوال روز عاشور
 
كز غم قد آسمان دو تا شد
 
از بهر زيارتى كه آن روز
 
مخصوص شهيد كربلا شد
 
از شيعه جماعتى در اينجا
 
مشغول زيارت و بُكا شد
 
در حين زيارت ، از همين كوه
 
اظهار كرامتى به ما شد
 
از وى قطرات خون پديدار
 
در ماتم سبط مصطفى شد
 
يك قطره نه ، بل هزار قطره
 
يك جا نه كه ، بل هزار جا شد
 
زين كوه فرا گرفته از خون
 
هر سنگى از اين زمين جدا شد
 
شك نيست كه در چنين مقامى
 
گر از حق اجابت دعا شد
 
اين رتبه چه ديده شد از اين كوه
 
در وادى بنيان اين بنا شد
 
بگريست چون خون به شاه مظلوم
 
موسوم به وادى البكا شد
 
اين واقعه بر شباب واحباب
 
گر كشف شد از ره صفا شد.(121)

 

 
من خادم عباس ...
پدر شهيد حجة الاسلام و المسلمين حضرت ((حاج آقاى شيخ عبدالرضا صافى )) كه از روحانيون كربلاى معلّى و از خدمه ((حضرت اباالفضل (ع ))) بود نقل فرمود:
يك روز در بيابان كه داشتيم طرف شهر مى آمديم يك وقت دزدان سنى به ما حمله كردند، همينكه خواستند اسباب و اثاثيه را از ما بگيرند، گفتم : ((اَنَا مِنْ خَدّامِ عَباس بن على (ع ) من از خادمهاى آقا حضرت عباس فرزند على (ع ) هستم )).
تا اين حرف را زدم دست از من برداشتند و با من كارى نداشتند و تمام اسباب و اثاثيه را به من برگرداندند و به من مهربانى كردند و گفتند: ((اين حسابش با عباس است )).
(122)
 
پسر فاطمه را آنكه علمدار بود
 
سخت هم صحبت و اقبال مددكار بود
 
ياورى بعد خدا، به ز علمدار رشيد
 
نتوان جست كه يار شه ابرار بود
 
شب نگهبان حريم شه آزاده حسين
 
روز، فرمانده ياران وفا دار بود
 
تشنه در شط شدن و تشنه برون آمدنش
 
آخرين حدّ جوانمردى و ايثار بود
 
مُشت زد بر دهن شمر امان آور خويش
 
كه مرا مرگ به از ماندن با عار بود
 
با برادر چو پدر بهر پيمبر بودى
 
و آن پدر را پسر اينگونه سزاوار بود

 

 
سقاى دشت كربلا
حضرت حجة الاسلام و المسلمين ((حاج سيد حسن صحفى )) در كتابشان نوشته بودند:
پسر مرحوم جوهرچى (صاحب داروخانه نزديك سر چشمه تهران ) نقل كرد:
پدرم مبتلا به ناراحتى چشم بود، بنا شد دوستان جراحش او را عمل كنند. شبى كه فرداى آن نوبت عمل مى رسيد، ديديم از خواب برخاسته و به گريه و راز و نياز پرداخته است و دم از ((حضرت ابوالفضل (ع ))) مى زند و اين اشعار عزادارى حسينى را مكرر به زبان مى آورد.
 
سقاى دشت كربلا ابوالفضل
 
دستهاى تو از تن جدا ابوالفضل
 
ما او را از گريه و ناله منع كرديم . گفت : در خواب به من اين برنامه ديكته شده است .
شب به آخر رسيد، فردا هنگاميكه دوستان جراحش ، چشم او را معاينه كردند، ديدند ((از آن مرض اثرى باقى نمانده و نياز به عمل ندارد و ((به بركت توسل به حضرت ابوالفضل (ع ))) خداى مناّن به او شفا مرحمت فرموده است )).
(123)
 
بر تو اى معدن ايمان و ادب رحمت باد
 
كيست مانند تو در عشق سرا پا تسليم
 
دفتر زندگى هر كسى از گردش چرخ
 
گردد اوراق و شود كهنه ، چو باطل تقويم
 
ليك هرگز نشود كهنه كتاب عُمْرَت
 
هر زمان مطلب نو، مى شود از آن تفهيم
 
بر علمهاى عزا، پنجه تو، هست هنوز
 
كند از ياد تو انسان به شعائر تعظيم
 
بر لب علقمه ، بى دست فتادى چوبه خاك
 
نقش پاينده غمها، بنمودى ترسيم
 
بوسه بر دست تو زد اشك فشان ثارالله
 
دستت اى پور يداللّه چو نمودى تقديم
 
هركه بگرفت (حسان )دامن سقاى حسين
 
ديگر از آتش دوزخ نَبُوَد او را بيم (124)

 

 
نيش عقرب
يكروز با خانواده و پدر و مادر و برادر براى صله رحم خانواده اخوى به طرف اسفراين رفتيم ، در آنجا روستاى خوش آب و هوايى بود و ميزبان هم ما را خيلى تحويل گرفت .
يكروز صبح كه براى صبحانه سر سفره آمديم يك وقت متوجه شدم كه چيزى داخل شلوارم هست و مثل سوزن پايم را سوراخ كرد.
بلند شدم شلوارم را تكان دادم ، ديدم يك عقرب است .
چون از آن روستا به شهر اسفراين قريب 45 كيلومتر بود و دست رسى به دكتر هم مشكل بود.
والده فرمودند: كه يك مقدار ماست روى زخم بزن ، ما يك مقدار ماست به زخم زديم و زهر آن را گرفتيم اما سوزش خودش را داشت .
يك وقت متوجه شدم پدر بزرگوارم بنا به درخواست ميزبان ((روضه حضرت ابوالفضل (ع ) را خواند)). و يادم نمى رود اولين كلمه روضه حضرت را از اين شعر شروع كرد:
 
ولى قدر چمن را بلبل افسرده مى داند
 
غم مرگ برادر را برادر مرده مى داند
 
گريه زيادى كردم و ((به نيت شفا از اشك چشم مقدارى به جاى زخم و نيش ‍ عقرب ماليدم ، فورا درد ساكت شد)) و ديگر از آن وقت تا بحال احساس درد و سوزش نكردم .(125)
 
باب حاجات الى الله او بود
 
عزم او هر مشكلى آسان كند
 
مى شود درهاى دوزخ بسته ، گر
 
او شفاعت از گنهكاران كند
 
كيست جز او چشمه خورشيد را
 
گر بخواهد چشمه حيوان كند
 
نام سعدش مرده را جان مى دهد
 
ياد لعلش قطره را عمان كند
 
پيش مهتاب رُخَش در دل مگر
 
كس تواند يادى از كنعان كند(126)

 

 
شفاى زهرا كوچولو
((آقاى آقاجانپور)) در ارتش خدمت مى كنند. او هر روز صبح آفتاب طلوع نكرده به محل كار خود مى رود و غروب به منزل باز مى گردد.
از مدتها قبل به دليل تداركات بسيار مهم و محرمانه به ((آقا جانپور)) ماموريت مى دهند كه خود را به مناطق جنوبى جنگ برساند.
او به همراه كليه پرسنل و همكارانش به محل ماموريت اعزام مى شود.
هيچ كسى نمى داند چه حادثه اى در انتظار است . ((آقاى آقاجانپور))، گاه در خلوت نگران همسر باردارش است كه تنها و به دور از بستگان در ياسوج زندگى مى كند.
((خدايا خودت مراقب او باش . همسرم را به تو مى سپارم )).
((فقط ياد خدا او را آرام مى كند)). روزى كه نامه همسرش را به او مى دهند، همه در آماده باش كامل بودند.
((آقاى آقاجانپور))، با خواندن نامه همسرش چنان روحيه مى گيرد كه قصد دارد براى انجام كارهاى خطرناك داوطلب شود. همسر مهربان او يادآور شده بود كه فرزندانم به وجود پدر قهرمانشان افتخار مى كنند و من در برابر مردم سربلند و با افتخار قدم مى زنم .
تو باعث افتخار همه ما هستى . نگران كودكمان هم نباش ، او در آينده به دنيا مى آيد و منتظر پدرش مى ماند.
اشك از گونه هاى ((آقاى آقا جانپور)) سرازير شد و خود را مهياى نبردى جانانه كرد.
غروب همان روز نبرد آغاز شد و در مدت كوتاهى بخش عظيمى از ميهنمان از لوث وجود بعثى ها پاك شد.
سپاهيان اسلام خرمشهر قهرمان را آزاد كردند و ((آقاى آقا جانپور)) هم كه در اين افتخار سهيم بود پس از بيرون ريختن سربازان بعثى به ياسوج بازگشت .
دو ماه بعد از فتح خرمشهر، فرزند ((آقاى آقا جانپور)) به دنيا آمد. او دخترى زيبا و معصوم بود. پدر نام فرزندش را ((زهرا)) گذاشت . ((زهرا)) همه وجود ((آقاى آقا جانپور)) بود، علاقه آن دو، روز به روز بيشتر و بيشتر مى شد، به طورى كه پدر كمتر روزى مى توانست دورى دخترش را تحمل كند.
((در يكى از روزها خواهر بزرگ زهرا، او را به بيرون از خانه مى برد و روى يك سكو كه نسبتاً بلند بود قرار مى دهد. زيرا آن موقع به زحمت مى نشست . دختر بزرگ آقاى آقا جانپور يك لحظه حواسش به اطراف پرت مى شود و زهرا در همين زمان كوتاه از چايش حركت مى كند و به زمين مى خورد.
سر زهرا به شدت به بتون آرمه محكمى كه در مسير بود برخورد مى كند و از هوش مى رود)). زهرا به كمك خواهرش ، بى هوش به خانه رسانده مى شود.
((يا حضرت ابوالفضل ...)) چه بر سر ((زهرا)) آمده است . ((زهرا)) همان لحظه به هوش مى آيد و مادر كه دستپاچه است و نمى داند چه كند، به انتظار ورود همسرش مى نشيند، مرد خانه تا دقايق ديگر پيدايشان مى شود. ((آقاى آقاجانپور)) وقتى در جريان ماوقع قرار مى گيرد، نگاهى به دخترش مى اندازد او را بى هوش مى يابد.
((زهرا)) هر چند وقت يك بار به هوش مى آيد و استفراق مى كند، به سرعت پدر متوجه خطر مى شود و ((زهرا)) را به ((بيمارستان هلال احمر)) ياسوج مى رساند. پزشك بيمارستان به محض معاينه ((زهرا)) مى گويد. سمت راست بدن دخترتان فلج شده است .
فلج ؟!.... نه !... چرا؟....
او را بايد به ((بيمارستان نمازى شيراز)) ببريد.
((موقع حركت به سمت شيراز، پدر متوجه بى حركت بودن دست و پا و صورت سمت راست زهرا شد)). از اين رو تصميم گرفت هرچه زودتر خودش را به شيراز برساند.
فاصله ياسوج تا شيراز، يكصد و هشتاد كيلومتر است و جاده پيچ و خم زيادى هم دارد.
((آقاى آقا جانپور)) به همراه همسرش و يك دوست خانوداگى راهى ((بيمارستان نمازى شيراز)) مى شوند. موقع رفتن يكى از پزشكان مى گويد: فلج شدن بچه حتمى است . فايده ندارد او را به شيراز برسانيد.
پدر نااميد از آنچه شنيده ، با سينه درد آلود و گلوى بغض دار و چشمهايى كه به اشك نشسته ، پشت فرمان راه را تا شيراز سينه مى كند و ((در همان حال كه دلشكسته و محزون است ، به حضرت ابوالفضل (ع ) متوسل مى شود و گونه اش را از اشك تر مى كند و با حنجره بغض آلود او را مى خواند.
يا ابوالفضل العباس .... يا مظلوم ... شفاى دخترم را از خودت مى خواهم . اشك از گونه پدر سرازير شده و او نمى داند كه همسر و دوست خانوادگى هم همپاى او اشك مى ريزند. دلها شكسته است . اميدى جز ائمه اطهار (عليهم السلام ) نيست . دل كه مى شكند، هر جا كه باشى ، دعا به عرش ‍ مى رسد. صداى تو را ملائك مى شنوند و اگر گوش جان را شكسته باشى صداى بال ملائك را در اطراف خود حس مى كنى . ملائكى كه دعاى تو را به آسمان مى برند و به عرش كبريايى مى رسانند)).
چهل كيلومتر از ياسوج دور شده اند كه ((ناگهان صداى دوست خانوادگى آنها كه زهرا را در آغوش گرفته ، بلند مى شود. زهرا خوب شد.... دست و پايش تكان مى خورد)). اين صدا و اين خبر دلنشين ، چنان ذوق را در تن پدرنشاند كه همان جا ترمز كرد. زهرا را در آغوش گرفت و دست و پايش را به دقت نگاه كرد و آنگاه آن را به سينه فشرد و با همه وجود گريست .
حالا چه مى كنى ؟ اين را همسرش پرسيد و او گفت :
بايد به شيراز برويم و ببينيم دكتر چه مى گويد: با اين سخن دوباره سينه جاده را شكافتند و راه شيراز را در پيش گرفتند. دو ساعت بعد، در بيمارستان ، پزشك متخصص پس از معاينه دقيق زهرا دستور داد از سر عكس رنگى بگيرند. عكس ساعتى بعد آماده شد. پزشك پس از معاينه دقيق گفت :
((خيلى عجيب است يكى از رگهاى مغز قطع شده است . مقدارى خونريزى شده ولى معلوم نيست چطور دو سر رگ دوباره به هم جوش خورده و خونريزى هم قطع شده است .
دو سر رگ چنان به هم وصل شده اند كه من تا امروز سراغ ندارم پزشكى در سراسر دنيا چنين پيوندى زده باشد)).
به پزشك گفتم : ((در بين راه به حضرت ابوالفضل العباس (ع ) متوسل شده بودم )).
دكتر لبخند مهر آميزى زد و گفت : ((شما به بهترين پزشك دنيا پناه برده ايد. به هر حال سلامت فرزندتان مبارك باشد)).
حالا بايد چه كنم ؟! او را به حياط بيمارستان ببريد و دو ساعت صبر كنيد اگر استفراغ كرد به نزد من بياوريد. اگر استفراغ نكرد به شهرتان برگرديد.
دو ساعت انتظار به پايان رسيد و آقاى آقاجانپور به همراه همسر و فرزندش ‍ و دوست خانوادگى شان راهى ياسوج شدند.
الان بعد از چندين سال زهرا در كلاس سوم راهنمايى درس مى خواند. او از كلاس اول ابتدايى تا كلاس سوم راهنمايى ، رتبه اول را كسب كرده و هنوز هم وقتى از پدر و مادرش مى شنود كه به ((شفاعت حضرت ابوالفضل العباس (ع ) بهبودى يافته ، از خداوند و ائمّه اطهار (عليهم السلام ) تشكر مى كند)).
ما استجابت دعاى خانوداه آقا جانپور و سلامت دخترشان را تبريك گفته و آرزوى طول عمر با عزت برايشان داريم .
(127)
 
دل مى بَرَدَم ز خود خدايا
 
شعرم ، غزلم چه شد خدايا
 
دل رفته ز دستم ايّهاالناس
 
من مانده ام و دو دست عباس
 
من مانده ام و ديده پر از اشك
 
در تشنگى گلوى يك مشك
 
گفتم به دل اى غزل كجايى
 
تا شرح غمش بيان نمايى
 
يك جام بنوش اى دل من
 
از باده ى ناب كربلايى
 
نه حال غزل ندارم امشب
 
عبّاس تو را دچارم امشب
 
شب بود و دل خداپرستان
 
شمر آمد و داد امان بدستت
 
اى آبروى على نرفتى
 
گفتند بيا ولى نرفتى
 
وقتى كه جواب ((لا)) شنيدند
 
يك دست تو را ز تن بريدند
 
يك دست اگر صدا ندارد
 
كس چون تو چنين وفا ندارد
 
سقّا شدن تو عاشقانه است
 
مشك و لب تشنه يك بهانه است
 
مشك تو به سوى مى پرستى است
 
لبريز شراب ناب هستى است
 
اين مشك اگر بدون آب است
 
امّيد سكينه و رباب است
 
وقتى كه ز شطّ صدا نيامد
 
از خيمه يكى تو را صدا زد
 
كاى ساقى تشنه كام اى مرد
 
بى آب به سوى خيمه برگرد
 
سقّاى بريده دست برگرد
 
پشت پدرم شكست برگرد
 
پيوند سپاه كوچك ما
 
با رفتن تو گسست برگرد
 
آب آور كودكان ابالفضل
 
زينب به عزا نشست برگرد
 
امّيد خيام آل طاهاست
 
بر دست تو پاى بست برگرد
 
تو رفتى و سوز تشنگى رفت
 
اين حرف سكينه است برگرد(128)

 

 
فرار از پادگان
چند روز پيش كنار خيابان ايستاده بودم منتظر وانتى بودم كه كتابهاى ((كرامات الحسينيه )) را به منزل منتقل كنم . هر وانتى كه رد مى شد صدا مى زدم . ولى جواب نمى دادند. تا اينكه سر ظهر متوجه يك وانتى شدم او را صدا زدم از آن طرف خيابان دور زد و با مهربانى تمام كتابها را بار زد و با هم بطرف منزل حركت كرديم ، در مسير راه خيلى ابراز علاقه مى نمود و مى فرمود: ((بنده به روحانيون علاقه زيادى دارم ... بنده از ابراز علاقه ايشان تشكر كردم و گفتم : شما بايد دعايش را به پدر و مادرت كنى كه از موقع كودكى شما را به روحانيت علاقه مند كرده اند و شير پاك به شما داده اند. چون احترام به اين لباس احترام به خدا و پيغمبر و ائمه اطهار (عليهم السلام ) است هر كس نمى تواند اين را متوجه شود...))
بعد سر صحبت باز شد و ايشان فرمود: من اسمم ((دادعلى بيات )) است . اول انقلاب به دستور امام (ره ) سربازها از پادگانها فرار مى كردند. من هم جز آنها بودم كه مى خواستم از پادگان فرار كنم ، وقت فرار را در شب صلاح دانستم .
هنگام شب وقتى كه خواستم فرار كنم به سيمهاى خاردار برخورد كردم اتفاقا دو سرباز تفنگ دار هم دنبالم بودند، به من ايست مى دادند همينكه خواستم از سيمهاى خاردار رد شوم ، لباسهايم به سيم خاردار گير كرد هر چه كوشش كردم نتوانستم خود را خلاص كنم .
سربازها هم نزديكتر مى شدند. يكى از آنها گلن گدن را كشيد و خواست به من شليك كند در اين هنگام خود را در معرض مرگ مشاهده كردم ((از صميم قلب صدا زدم : يا ابوالفضل به فريادم برس ، يا حضرت عباس مرا از دست اينها نجات بده )).
تا اين را گفتم : متوجه شدم لباسم پاره شد و ((مثل اينكه كسى مرا از سيم هاى خاردار كشيد و نجات داد)). من هم پا به فرار گذاشتم و گويا سربازها مرا نديدند و برگشتند.
بعد كه انقلاب پيروز شد، ((باز متوسل به حضرت ابوالفضل العباس (ع ) شدم كه هر طور هست بنده معاف شوم اتفاقا از طرف امام (ره ) دستور آمد كه سربازان فرارى معاف شده اند)).
و بنده هم معاف شدم .
(129)
 
كنار پيكر خود التهاب را حس كرد
 
حضور شعله ور آفتاب را حس كرد
 
هنوز نبض نگاهش سر تپيدن داشت
 
كه گرمى نفس همركاب را حس كرد
 
ز پيشِ آنكه بگويد: برادرم درياب
 
حضور فاطمه و بوتراب را، حس كرد
 
نگاه ملتمس او خيال پرسش داشت
 
كه در تبسّم زهرا، جواب را حس كرد
 
عطش سراغ وى آمد ولى نگفت ، انگار
 
صداى گريه بانوى آب را حس كرد
 
لبان زخمى فرق سرش دوباره شكفت
 
چه خوب زخم گلوى رباب را حس كرد
 
به عمق آبى چشمان او كسى پى برد
 
كه در تلاطم دريا سراب را حس كرد
 
كدام داغ به جان امام عشق نشست
 
كه با تمام وجود التهاب را حس كرد
 
همين كه ماه به ياد دو دست او افتاد
 
قلم قلم شدن آفتاب را حس كرد
 
ز شيهه اى و سوارى كه مى رسد از دور
 
خروش شعله ور انقلاب را حس كرد(130)

 

 
به حضرت قسم بخور
در سفر كربلائيكه چند سال قبل مشرف بودم و شبها در ايوان ((حضرت سيدالشهداء(ع ))) ميخوابيدم و معمولاً اول شب به زيارت ((حضرت ابوالفضل (ع ))) ميرفتم .
در يكى از شبها وقتى وارد صحن شدم ، ديدم دو نفر جوان مثل اينكه با هم نزاعى دارند و در مقابل حرم بطوريكه ضريح ديده ميشد ايستاده اند.
يكى از آنها خواست كلامى بگويد كه بزمين خورد و بى هوش شد، دومى هم فرار كرد. مردم دور او جمع شدند و او را شناسائى كردند و گفتند: از فلان قبيله است ، رئيس آن قبيله را خبر كردند، پيرمردى بود.
پرسيد: وقتى به زمين افتاد كسى متوجه نشد كه او چه ميكرد، من جلو رفتم و گفتم : او اشاره به قبر ((حضرت ابوالفضل (ع ))) نمود و ميخواست چيزى بگويد كه ديگر نتوانست و بزمين افتاد. رئيس قبيله گفت : ((او مورد غضب ((حضرت ابوالفضل (ع ))) واقع شده زيرا بدنش كبود و استخوانهايش خورد گرديده است . او را ببريد به صحن حضرت سيدالشهداء(ع ) كه اگر راه نجاتى داشته باشد از آنجا خواهد بود)).
دوستانش او را بدوش كشيدند و به صحن ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) بردند. دو شبانه روز در كنار يكى از غرفه ها به حال اغماء افتاده بود. شب سوم كه منهم نزديك او ميخوابيدم و منتظر بودم كه امشب يا بايد او از دنيا برود و يا از اين وضع نجات پيدا كند.
زيرا شخصيكه مورد غضب واقع شده بيشتر از سه شبانه روز زنده نميماند. ناگاه ديدم به خود تكانى داد و برخاست و نشست . افرادى كه محافظ او بودند، از او پرسيدند: چه ميخواهى ؟ گفت : ريسمان بياوريد و به پاهاى من ببنديد و مرا بطرف حرم ((حضرت ابوالفضل (ع ))) بكشيد. اين كار را كردند.
در بين راه نزديك صحن ((حضرت ابوالفضل (ع ))) درخواست كرد كه فلان مبلغ را به فلانى بدهيد همان مقدار هم تصدق از طرف من به فقراء انفاق كنيد.
دوستانش اين عمل را تعهد كردند كه انجام دهند. سپس از در صحن دستور داد، ريسمان را بگردنش ببندند و با حال تذللّ عجيبى وارد حرم كردند.
وقتى مقابل ضريح ((حضرت ابوالفضل (ع ))) رسيد كلماتى به زبان عربى گفت ، كه خلاصه اش اينست ، ((آقا از تو توقع نبود كه اينگونه آبروى مرا ببرى و مرا بين مردم مفتضح نمائى .
 
من بد كنم و تو بد مكافات كنى
 
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
 
در اينموقع رئيس قبيله رسيد و او را بوسيد و ابراز خوشحالى كرد.
مردم از اطرافش پراكنده نميشدند و نسبت به او كه دوباره مورد لطف ((حضرت ابوالفضل (ع ) واقع شده بود ابراز علاقه مى نمودند)). من صبر كردم تا كاملا دورش خلوت شد، باو گفتم :
من از اول جريان تا پايان آن باتو بودم بعضى از قسمتهاى سرگذشت تو را نفهميدم ، مايلم برايم تعريف كنى ، گفت : ((آن جوان كه با من وارد صحن شد، مدتى بود از من مبلغى طلب داشت . آنشب زياد اصرار ميكرد كه بايد طلب مرا همين اَلا ن بپردازى من ناراحت شدم و باو گفتم :از من طلبى ندارى .
گفت : به جان ابوالفضل قسم بخور من بى حيائى كردم خواستم قسم بخورم كه ديگر نفهميدم چه شد))، تا امشب كه درد و ناراحتى و فشار فوق العاده اى داشتم در همان عالم رؤ يا ملائكه را ميديدم كه براى تشرف شخصى به حرم ((سيدالشهداء(ع ))) تشريفاتى قائل ميشوند سؤ ال كردم : چه خبر است ؟ يكى از آنها گفت : ((حضرت ابوالفضل (ع ))) به زيارت برادرش ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) ميآيد. من براى عذر خواهى خود را آماده ميكردم ، كه ديدم ((حضرت ابوالفضل (ع ))) بالاى سر من ايستاده و با نوك پا به من ميزند و مى فرمايد: ((برخيز بدرخانه اى آمده اى كه اگر جن انس ‍ آن متوسل شوند محروم برنمى گردند)). از همان جا حالم خوب شد و اميدوارم ديگر اينگونه جسارت بمقام((حضرت ابوالفضل (ع ))) نكنم .
(131)
افتاد چشم نافذ تو چون بروى آب
 
خشكيد از شرار نگاهت گلوى آب
 
دستت به آب خورد و دو چشمت نظاره كرد
 
ناخورده آب ديده گرفتى ز روى آب
 
بوسيد آب دست ترا و به گريه گفت
 
مشتى بنوش تا نرود آبروى آب
 
از شرم آب كف به لب آورد و ناله كرد:
 
چون ريختى تو آب نخورده بروى آب ؟
 
دادى دو دست و ديده و سر تا مگر شوند
 
سيراب كودكان حرم از سبوى آب
 
تا شد نشان تيره بلا چشم و مشك تو
 
ماندند تشنه گان همه در آرزوى آب
 
((نوراييا)) ز خاطره ها كى رود برون
 
فريادهاى العطش و گفتگوى آب (132)

 

 
پليس بى ادب
حضرت آية الله ((آقاى حاج سيد اسماعيل هاشمى )) نقل مى كند:
در زمان ((حاج شيخ عبدالكريم حائرى )) (رضوان الله تعالى عليه ) و داستان بى حجابى رضاخان قُلدر، دو تا پاسبان بودند كه خيلى اذيت مى كردند.
روزى زنى با روسرى از خانه بيرون مى آيد، يكى از اين پليسها او را تعقيب مى كند، آن زن هر چه او را قسم مى دهد و ((حضرت اباالفضل (ع ))) را شفيع قرار مى دهد در او اثر نمى بخشد)).
بلكه آن بى حيا توهين هم مى كند كه اگر اباالفضل كارى از او ساخته مى شد نمى گذاشت دستهاى او ...
همان روز بحمام مى رود و دلش درد مى گيرد، معالجات اثر نمى كند و بدرك مى رسد. غسّال گفته بود: ديدم ، مثل اينكه سيلى به صورتش خورده شده باشد صورتش سياه شده بود.
پليس ديگر شقاوت بيشترى داشت ، گاهى وارد خانه ها مى شد و زنها را از خانه بيرون مى آورد و روسرى از آنها برمى داشت . ((زنى او را به ((حضرت اباالفضل (ع ) قسم مى دهد كه اذيت نكن ، در جواب مى گويد: اگر ((حضرت كارى از او ساخته مى شد...)).
زن ناراحت مى شود و نفرين مى كند: ((حضرت عباس جزايت را بدهد)).
همان شب مامؤ ريت پيدا مى كند. كشيك بازار شود. وقتى مى خواسته از سوراخ درب اطاق نگهبانى نگاهى به بازار كند. ((دستى به پشت گردن او مى خورد و از اطاق بازار پائين مى افتد و به درك مى رسد)). روز بعد براى خوشحالى ، تمام بازار را چراغانى مى كنند كه ((حضرت اباالفضل (ع ) او را به مكافات خود رساند.
(133)
 
منكه مى ميرم براى دست تو
 
اى دو عالم مبتلاى دست تو
 
چشم هفتاد و دو ملّت خون گريست
 
روز عاشورا براى دست تو
 
ساقى لب تشنه دريا بدوش
 
هفت دريا سوخت پاى دست تو
 
در نمازى با قنوت معرفت
 
عشق مى خواند دعاى دست تو
 
لطف و احسان تو بى اندازه بُود
 
هر دو عالم شد گداى دست تو
 
يك تجّلى كرد و عالم را گرفت
 
جلوه ايزد نماى دست تو
 
اشك هم بر سينه و سر مى زند
 
در عزاى بى رياى دست تو
 
پيش چشمت هيچ كس بيگانه نيست
 
كاش بودم آشناى دست تو(134)

 

 
ديوانه زنجيرى
حجت الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد. .. از رفقاى مرحوم آية الله ((حاج آقا حسين خادمى قدس ا...)) و آية الله ((حاج سيد اسماعيل هاشمى )) اين جريان را در حضور ايشان شرح دادند از ايشان خواهش كردم مطالب را در ورقه اى مفصّل مرقوم فرمودند:
اين جانب سيد ... روحانى و امام جماعت محله .. همه سال در اياّم محرم و صفر براى تبليغ به خوزستان مى رفتم ، يك سال براى درك فضيلت زيارت اربعين به كربلا مشرف شدم ، زوّار زياد آمده بود.
منزل مناسبى پيدا نكردم با چند نفر از اهل علم و ورحانيون ، مقابل صحن مطهر ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) در سراى پاشا اطاقى اجاره كرديم ، بعد از ظهرى از حرم مطهر به منزل مى آمديم جمعيت زيادى را در راه رو منزل مشاهده كرديم سؤ ال كرديم .
گفتند: جوانى ديوانه شده و ناآرامى مى كند مردم براى تماشاى او جمع شدند.
نزديك شديم ديديم زنى با يك حال عجيبى گريه مى كند از علت گريه اش ‍ پرسش كردم .
با سوز عجيبى جواب داد: من از اهل ((كازرون شيراز)) هستم و چند فرزند يتيم دارم ، و اين پسر پدر ندارد، مشكلات آنها بر دوش من است و اين ديوانه پسر بزرگ من است . بعد از تحصيلات و گرفتن ديپلم حالش بهم خورده و عقلش را از دست داده به دكترهاى ((شيراز و اصفهان و تهران )) مراجعه كرديم ، نتيجه نگرفتيم .
گفتند: او را به خارج كشور ببر، وضع مالى به من اجازه نمى دهد، ((تصميم گرفتم براى شفا خدمت امام حسين (ع ) و حضرت اباالفضل (ع ) برسم ))، شايد عنايتى بفرمايند.
عدّه مرا ملامت مى كردند، اعتنا نكردم و حركت كرديم ((بكربلا))، خوشبختانه متجاوز از بيست هزار نفر از اهل ((كازرون )) با ما همسفر شدند وقتى به ((كربلا)) رسيديم رفقاى كازرونى از ما جدا شدند، گفتند: ((ما تحمل كارهاى اين ديوانه را نداريم )).
بالاخره مجبور شدم در اين سرا منزل كوچكى اجاره كنم ، اكنون مشاهده مى كنيد فرزندم چه مى كند،
آن ديوانه فحاّشى مى كرد و ناسزا به مادر مى گفت و جمعيت زيادى از تماشاچيان مى خنديدند و مادر گريه مى كرد. من ناراحت شدم رو كردم به تماشاچيان و گفتم : ايستاده ايد مى خنديد و مسخره مى كنيد؟! برويد از او جلوگيرى كنيد. گفتند: كارى از ما ساخته نيست ، خودت برو نزديك و جلوگيرى كن ، رفتم جلو اسم او را صدا زدم .
گفتم : آقاى (ماندنى ) بيا ببينم چه مى گويى ؟! ديدم خرامان خرامان به طرف من آمد و يك مرتبه حمله كرد كه گلوى مرا بگيرد و مرا خفه كند. ((من با فضل خدا عجل كردم )) (البته اين سيّد بزرگوار، قد بلند و رشيدى دارد) و چند سيلى محكم به گوش او نواختم و نگذاشتم كارى انجام دهد. فورا نشست و دستهاى خود را روى صورتش گذاشت و به من چند مرتبه گفت (بقاكم ا...) گفتم : بلند شو فورا بلند شد.
كسى بنام حسين بود، صدا زدم ، گفتم : طناب بياور، طنابى حاضر كرد، با كمك رفقاء دستهاى او را بستيم و زير بغلش را 4گرفتيم ، رفتيم به طرف صحن ((حضرت اباعبداللّه الحسين (ع ))) وسط صحن كه رسيديم به حسين گفتم : فورى عجله كن جلو بيا، ديوانه نگاهى كرد و گفت : حسين توئى ؟ گفت : آرى ، باز گفت : حسين توئى و با لگد محكم به قلم پاى او زد، گفتم : چرا چنين كردى ، گفت : (بقاكم اللّه )، ديوانه را نزديك رواق برديم .
براى اذن دخول ايستاديم ديوانه چند مرتبه تعظيم كرد و گفت : (انااللّه و اناّاليه راجعون ) من گريه كردم ديوانه فرار كرد و رفت آخر صحن مطهر لب ايوانى نشست ، خودم را به او رساندم . گفتم : برخيز بيا، اطاعت كرد. او را نزديك حرم بردم .
نزديك حرم كه رسيدم از يكى از خدمه اجازه گرفتم كه او را به ضريح مقدس دخيل ببنديم ، اجازه نداد گفت : حرم شلوغ است ، فردا صبح وقتى زوّار به منزلهاى خود رفتند، به حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) ببريد. به منزل ديوانه برگشتيم و او را در اطاقى حبس كرديم .
روز بعد او را به حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) برديم و با مشكلاتى او را به ضريح دخيل بستيم . مادرش پيش او ماند، ما به منزل برگشتيم .
همان روز به ((نجف اشرف )) مشرف شديم و بيست پنج روز در آنجا مانديم . وقتى به ((كربلا)) مراجعت كرديم ، ((در بين راه بشارت دادند كه ديوانه حالش ‍ خوب شد و شفا يافت )). وارد همان كاروانسرا شديم ما در آن ديوانه گريه كنان آمد و گفت : ((الحمدللّه بچه ام شفا يافت )) و حالا هم حرم مشرف شده كه طولى نكشيد آن جوان ، با صورتى نورانى و لباسهاى پاكيزه و منظم آمد. دست مرا بوسيد و مصافحه كرد و با ادب كنار اطاق نشست .
حالش را پرسيدم ؟! گفت : من تشخيص نمى دادم كجا هستم ، فقط عدّاى از ارتشيها و درجه دارها در نظرم مى آمدند و به من دستورهائى مى دادند. اگر اطاعت مى كردم مرا اذيت نمى كردند و اگر فرمانشان را انجام نمى دادم ، با شلاق مرا مى زدند. وقتى شما جلوى من آمديد، دستور دادند گلوى او را بگير و خفه اش كن ، وقتى كه به گوش من زديد خواستم تلافى كنم ، ديدم قد و قامت شما به قدرى بلند شده كه من وحشت كردم و دستم به زانوى شما نمى رسيد، بدنم به لرزه افتاد و موقعيكه مرا صدا مى زديد از ترس مى گفتيم : (بقاكم الله ) و موقعيكه مرا به ضريح بستيد نمى فهميدم آنجا كجا است . در اين حال سيّدبزرگوار نورانى مقابل من نمايان شد.
فرمودند: ((برخيز بامر خدا خوب شدى . فورا عطسه كردم چشمم باز شد، متوّجه شدم اينجا حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) است و جمعّيت زيادى زيارت مى خوانند. ناگهان سر و صدا بلند شد مردم شروع كردند به صلوات فرستادن و غوغائى شد نزديك بود زير دست پا آسيب ببينم ، عده اى كمك كردند مرا از بين جمعيت نجات دادند، مسئولين حرم مرا در حجره اى بردند و سؤ الهائى از من و مادرم نمودند و جوابها را مى نوشتند و بحمداللّه آن افرادى كه مى آمدند و مرا اذيت مى كردند و مى گفتند: اين كار را بكن و .... ديگر نزديك من نشدند و حالت عادى پيدا كردم .
(135)
 
خون است دلم براى عباس
 
جان و دل من فداى عباس
 
عمرى است در اين غريب آباد
 
افتاده به سر هواى عباس
 
از ديده سرشك غم روان است
 
تا دل شده مبتلاى عباس
 
جاويدترين حماسه مهر
 
خورده است رقم براى عباس
 
خورشيد كه چشمه حيات است
 
روشن شده از صفاى عباس
 
افتاده دو دست مهربانش
 
از روى وفا به پاى عباس
 
مانده است فرات تا قيامت
 
شرمنده چشم هاى عباس
 
جانم به فداى غيرتش باد
 
در حيرتم از وفاى عباس
 
ديروز تمام كربلا بود
 
گلگون ز گل دعاى عباس
 
باشد كه نماز عشق خوانيم
 
يك روز به اقتداى عباس
 
فردا نبود شفيع ما را
 
جز دست ز تن جداى عباس
 
گفته است ((شقايق )) اين غزل را
 
گر چه نبود سزاى عباس (136)