 |
|
 |
|
تکاور
مادر: پسرم
باز که نمره تک آوردي؟ آخه من به تو چي بگم؟ پسر: هيچ چي
مادر، به هم بگو: تکاور!!!
|
|
حواس
اولي:
ببخشيد با حرف هايم سرشما را درد آوردم. دومي: نه
اختيار داريد. من حواسم جاي ديگر است.
|
|
حال
اولي:حالت چه طور است؟ دومي:خوب است. تازه موكتش
كرده ام.
|
|
سه
تا آرزو
يك روز به يك
نفر مي گويند: «سه تا آرزو كن.» مي گويد: اول
يك ماشين پژو پيدا كنم؛ بعد يك پژو ديگر پيدا
كنم؛ سومين آرزويم هم اين است كه يك پژو پيدا
كنم. مي پرسند: چرا هر سه تا آرزويت يكي بود؟
مي گويد: براي اين كه اين سه تا را بفروشم و
يك ماكسيما بخرم.
|
|
زندگي
مثل صابون
از مرد
فقيري ميپرسند: چطور زندگي ميكني؟ مي
گوید: مثل صابون. روز به روز لاغرتر مي
شوم.
|
|
صداي
ساعت
معلم
به دانش آموز: ساعت را بخش كن! دانش
آموز: اول سا دوم عت. معلم: صدايش را
بكش! دانش آموز: تيك تاك! تيك تاك!
|
|
جمله
سازي
به يك بچه ميگویند با فرشاد جمله
بساز. مي گوید : روح
غضنفرشاد.!!!!
|
|
جمله
سازى
معلم : با آجر جمله بساز،
دانش آموز: خانوم با آجر جمله
نمي سازن، خانه مي سازن.
|
|
امتحان
ديوانه ها
يك روز براي امتحان چند
ديوانه، آنها را می برند
کنار يك استخر خالي از آب
. همه ديوانه ها بجز يكي
پريدند داخل استخر و دست
و پاهايشان شكست. مسئول
آنها فكر كرد كه آن يكي
خوب شده. پرسید : تو چرا
نپريدي؟ ديوانه جواب داد:
آخر شنا بلد نبودم.
|
|
انيشتن
معلم از شاگرد پرسيد:
چرا انيشتن از افتادن
سيب تعجب کرد؟ شاگرد
پس از جند لحظه مکث
گفت : آقا چون زير
درخت گلابي نشسته
بود!!!
|
|
چرا روي رودخانه پل مي زنند؟
معلم: چرا روي رودخانه پل مي زنند؟ شاگرد : براي اينكه وقتي باران مي آید ماهي ها بروند زيرش و خيس نشوند.
|
|
کسب و کار
۵ تا دوست ميخواستند کسب و کار راه بياندازند. بنابراين ۵ نفری يک تاکسی ميگيرند و با آن کار ميکنند و ورشکسته می شوند .می دانید چرا؟ چون ۵تایی با هم می رفتند مسافركشي.
|
|
گل چيدن
پسرم اين گلها را از كجا آوردي؟ پسر: از باغ همسایه چيدم. همسایه ميداند كه گلها را چيدي؟ پسر: پس چي كه ميداند, تا همين دم در داشت دنبالم مي دويد!!!!!
|
|
فيل ها
معلم: فيل ها در کجاها پيدا مي شوند؟ شاگرد: آقا اجازه، فيل ها اون قدر بزرگ هستند که اصلا گم نمي شوند !!!
|
|
فيل
مي داني وقتي يک فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ يک فيل از روي زمين کم مي شود. ولي وقتي دو تا فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ يک فيل به روي درخت اضافه مي شود. ولي وقتي سه تا فيل مي رود روي درخت چي مي شود؟ درخت مي شکند.
|
|
فعل كشيدن
معلم گفت : حسن تو فعل كشيدن را صرف كن. حسن گفت : كشيدم . كشيدي . پاره شد.
|
|
فعل زدن
معلم گفت : علي تو فعل زدن را صرف كن. علي گفت : زدم . زدي . دعوايمان شد.
|
|
فعل خوردن
معلم گفت : احمد فعل خوردن را صرف كن. احمد گفت : خوردم . خوردي . تموم شد.
|
|
پيك نيك
يكروز سه تا دوست با هم ميروند پيك نيك. اولي مي گوید: نهار را من مي آورم. دومي مي گوید: نوشابه را هم من مي آورم. سومي كه زرنگ بود مي گوید: خوب همه چيز را كه شما آورديد، من هم داداشم را مي آورم.
|
|
پيشرفت علم
به يکي مي گويند ۲×۲ چند تا مي شود؟ مي گويد ۵ تا ميگويند چرا جواب ميده: چون علم پيشرفت کرده است.
|
|
پسر شيطون
صاحب باغ: پسر شيطون چرا رفتي بالاي درخت زردآلو؟ الان به بابات ميگویم . پسر : بابام بالاي درخت آلبالو است.
|
|
مقبره
مرد پولداري براي خودش مقبره ساخت. وقتي تمام شد از معمارش پرسيد: اين مقبره چه چیزي كم دارد؟ معمار مي گوید: وجود شريف شما !!!
|
|
مغازه داراي قلم
اولی: جایی را نام ببرید که در آن قلم پیدا می شود؟ دومی: تنها مغازه اي كه درآن هميشه قلم پيدا ميشه قصابي است.
|
|
همسايه ناشي
همسايه اول : آقا يك قابلمه آوردم تا به من برق بدهيد, برقمان رفته :::::: همسايه دوم : مرد حسابي اين كارها چيه ؟ حداقل يك ظرف پلاستيكي مي آوردي تا برق تورا نگيرد ...
|
|
هندوانه
یک روز اتوبوس پر از مسافر بود. جوري كه جاي سوزن انداختن نبود، وسط اتوبوس یک مرد دو تا دستش را زده بود به كمرش و بي خيال ايستاده بود. يك نفر خيلي شاكي شد و داد زد: داداش دستت را بيانداز. يك دفعه طرف به دست هایش نگاه كرد و گفت : هندوانه ها كو؟!
|
|
هويج
اولي: آيا به نظر تو هويج باعث تقويت قوه بينايي مي شود؟ دومي: بله، قطعاً؛ چون تا به حال خرگوشي نديده ام كه عينك زده باشد
|
|
لالايي
مادري داشت براي بچه اش لالايي مي خواند که بچه اش به او مي گويد: مامان جون، مي شه ساکت بشي تا من بخوابم!!!
|
|
قاضي و متهم
قاضي به متهم : خجالت نمي كشي؟ الان پنجمين بار است كه به دادگاه مي آيي . متهم : شما چي كه هر روز به دادگاه مي آييد.
|
|
ويبراتور
یک روز یک تازه به دوران رسيده را از زير آوار زلزله در مي آورند ميبينند موبايلش دستش است. نگاهی به جمعیت ميکند مي گوید: ويبراتور را حال کرديد؟!
|
|
وقت ناهار
مهمان آهسته به پسر صاحبخانه: پسرجان شما كي ناهار مي خوريد؟ پسر: مامانم گفت هروقت شما رفتيد!!!!
|
|
|
منبع
:http://www.kanoonparvaresh.com/new/Index.asp | | | | |
|
انجمن كتابخانه هاي عمومي سبزوار | | | |
|